38 سال پیش خانواده ما برای چند ماه در سبزوار ساکن بود. مرحوم پدرم معمار یک شرکت ساختمانی بود که پروژه های رو در نقاط مختلف کشور اجراء میکرد و برای همین ما قبل از اینکه در تهران ساکن بشیم ، یکی دو سال در سبزوار وشیراز زندگی کردیم. از زندگی در سبزوار خاطرات رو به یاد دارم. یه سینما در نزدیک منزل ما بود . یه بار فیلم لیلی و مجنون رو در این سینما دیدم. تنها چیزی که از اون فیلم به یادم مونده ، اسم فیلم و صحنه ای بود که مجنون بر روی شنهای صحرا ، افتان و خیزان به دنبال کاروانی که لیلی رو داشت میبرد حرکت میکرد.

 

جمعه بطور اتفاق فیلمی با اسم لیلی و مجنون رو دیدم و جالب بود که این ، همون فیلمی بود که 38 سال قبل تماشا کرده بودم. تنها صحنه ای هم که از این فیلم بیاد داشم ، سکانس آخر فیلم بوده که با دیدن اون ، یاد دوران کودکی برام زنده شد. این فیلم در برخی قسمتها خیلی کوچه بازاری درست شده بود و اصلا" و ابدا" نمی تونست حتی گوشه ای از زیبایی عشق لیلی و مجنون رو نشون بده. اما یک دو صحنه جالب هم داشت که یکی از اونها همون صحنه ای بود که بیادم مونده بود.

 

لیلی به اجبار پدر ، به عقد امیری ثروتمند درآمده بود و کاروانی ، او را که گریان و نالان بود به طرف شهر امیر میبرد. مجنون در قفای این کاروان ، با حالی پریشان و چهره ای ژولیده میدوید و در نزدیک کاروان دیگر تاب و توان راه رفتن نداشت و خود را بر روی شنهای صحرا میکشید. در این صحنه ترانه ای زیبا پخش میشد....

 

من لیلی توام مجنون

از غصه شد دلم پر خون

راهی بسوی تو ندارم

که بسته شد راه فرارم

در حجله ی غم میروم

در کنج ماتم میروم

در خانه ی بیگانه رفتم

چون شمع بی پروانه رفتم

دارم حسرت حال تو

چشمم بود دنبال تو

به چه حسرتم زمانه ، ز تو میکند جدا

من به جامه ی عروسی تو به جامه ی عزا

 

نمیدونم حال و هوای دوران کودکیم چگونه بوده که از این فیلم فقط همین بهترین سکانسش یادم مونده!

 

امشب ، شب یلداست و به دلیل بیماری ، باید خونه باشیم. یلدای تنهایی چه طولانی است........

 

اس ام اس معروف این شب که از طرف دوستان برامون ارسال میشه ، قدری از تنهائی ما کم میکنه : عمرتون صد شب یلدا ، دلتون قده یه دریا ، توی این شبهای سرما ، یادتون همیشه با ما.

 

یلدای اهورایی مبارک همه ی شما باد