بر اساس یک سنت دیرینه ، هر روز از دهه اول محرم را به ثناخوانی و ذکر مصیبت یکی از بزرگان اهل بیت عصمت سلام الله علیهما که در کربلا به شهات رسیده اند ، اختصاص میدهند. روز پنجم روز دو طفلان حضرت زینب سلام الله علیه ، روز ششم روز قاسم ابن الحسن المجتبی علیه السلام ، روز هفتم روز طفل کوچک اما ساقی بزرگ وادی عشق حضرت علی اصغر علیه السلام ، روز هشتم روز شاهزاده ی بی قرینه و تمثال یگانه ی خاتم النبین حضرت علی اکبر سلام الله علیه ، روز نهم روز ساقی طفلان حسین و شیر بیشه ی وفا و معرفت سالک یگانه و فانی در وجود حسین حضرت ابوفاضل ابوالفضل عیله السلام و روز دهم روز سر سلسله ی وجود ، دلیل عالم امکان ، فانی در ذات احدیت حضرت اباعبدالله الحسین سید الشهداء علیه السلام.....

 

امشب ، شب هشتم محرم است و در همه ی تکایا و مجالس عزاداری ، ذکر حضرت علی اکبر علیه السلام به میان می آید. در ماجرای کربلا ، نکات عجیب و اسرار آمیز فراوانی وجود دارد که عقل از تفسیر آن عاجز می ماند. نکاتی که توجه و تفکر در مورد آن شاید بتواند گوشه ای و ذره ای از حقیقت آنچه را که در کربلا رخ داد نشان دهد. یکی از این عجایب و اسرار در مورد رزم فرزند برومند امام حسین (ع)، جناب علی اکبر علیه السلام است.

 

در کتاب منتهی الآمال تالیف مرحوم حاج شیخ عباس قمی ( صاحب کتاب مفاتیح الجنان ) در باب شهادت جوانان هاشمی در روز عاشورا ، به رزم و شهادت جناب ابوالحسن علی ابن الحسین الاکبر علیه السلام میپردازد و می نویسد : بالجمله ، آن نازنین جوان عازم میدان گردید و از پدر بزرگوار خود رخصت جهاد طلبید. حضرت او را اذن کارزار داد. علی (ع) چون به جانب میدان روان گشت  ، آن پدر مهربان نگاه مأیوسانه ای به آن جوان کرد و بگریست و محاسن شریفش را به جانب آسمان بلند کرد و گفت : ای پروردگار من! گواه باش بر این قوم ، هنگامی که به مبارزت ایشان می رود جوانی که شبیه ترین مردم است در خلقت و خلق (Kholgh) و گفتار با پیغمبر تو. ما هر وقت مشتاق می شدیم به دیدار پیغمبر تو ، نظر به صورت این جوان میکردیم...... پس به صوت بلند این آیه ی مبارکه را تلاوت فرمود " ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین. ذریة بعضها من بعض والله سمیع علیم.

از آن سوی ، جناب علی اکبر (ع) چون خورشید تابان از افق میدان میدان طالع گردید و عرصه ی نبرد را به شعشعه ی طلعتش که از جمال پیغمبر خبر میداد منور کرد. پس حمله کرد. قوت بازویش که تذکره ی شجاعت حیدر صفدر میکرد در آن لشکر اثر کرد و رجز خواند :

انا علی بن الحسین بن علی

نحن و بیت الله اولی بالنبی

اضربکم بالسیف حتی ینثنی

ضرب غلام هاشمی علوی

و لا یزال الیوم احمی عن ابی

تالله لا یحکم فینا ابن الدعی

همی حمله کرد و آن لئیمان شقاوت انجام را طعمه ی شمشیر آتشبار خود گردانید. به هر جانب که روی میکرد ، گروهی را به خاک هلاک می افکند. آن قدر از ایشان کشت تا آنکه صدای ضجه و شیون از ایشان بلند شد. بعضی روایت کرده اند که صد و بیست تن را به خاک هلاک افکند. این وقت ، حرارت آفتاب ، شدت عطش ، کثرت جراحت و سنگینی اسلحه او را به تعب درآورد. علی اکبر از میدان به سوی پدر شتافت و عرض کرد : ای پدر ! تشنگی مرا کشت و سنگینی اسلحه مرا به تعب عظیم افکند. آیا ممکن است که به شربت آبی مرا سقایت فرمایی تا در مقتله با دشمنان قوتی پیدا کنم ؟......... در روایت دیگر است که فرمود ای سپرک من! بیاور زبانت را. پس زبان علی را در دهان مبارک گذاشت و مکید. آنگاه انگشتر خویش بدو داد و فرمود در دهان خود بگذار و برگرد به جهاد دشمنان......

 

این پرسشی که جناب علی اکبر (ع) در بازگشت از صحنه ی نبرد به نزد پدر مطرح فرموده اند ، از جمله ی عجایب و اسرار کربلاست. چرا جناب علی اکبر (ع) که از تشنگی و عطش کودکان خیام حسینی و فقدان آب در حرم رسول الله (ص) آگاه است ، از پدر چنین درخواستی میکند؟ چرا امام حسین علیه السلام در پاسخ به این پرسش ، زبان خود را در دهان فرزندش میگذارد و سپس نگین انگشتر خود را در دهان علی اکبر (ع) می نهد؟

 

به واقع عقل جهانی در گفتگوی این پدر و پسر حیران است. هر کسی از یک منظر این رویداد را تعبیر میکند. البته اینها همه تعبیر و برداشت است و نمیدانیم حقیقت مراد این گفتگو چیست. اما در میان این تعابیر ، تعبیر شاعر عارف " عمان سامانی " در منظومه ی " گنجینة الاسرار " ، شیرینی خاصی دارد. این ابیات را مینویسم و از خوانندگان آن التماس دعا دارم ؛ به حق حضرت علی اکبر علیه السلام .......

ذکر این نکته هم لازم است که در باره ی زمان شهادت جناب علی اکبر (ع) اختلاف نظر وجود دارد. برخی از ارباب مقاتل ایشان را اولین شهید از بنی هاشم خوانده اند اما گروهی دیگر ، شهادت ایشان را پس از شهادت جمعی از بنی هاشم ( جزو آخرین نفراتی که قبل از سید الشهداء به شهادت رسیدند ) ذکر کرده اند.

 

بازم اندر هر قدم ، در ذکر شاه

از تعلق گردی آید سد راه

پیش مطلب ، سد بابی میشود

چهر مقصد را ، حجابی میشود

ساقی ای منظور جان افروز من

ای تو آن پیر تعلق سوز من

در ده آن صهبای جان پرورد را

خوش بر آبی بر نشان ، این گرد را

تا که ذکر شاه جانبازان کنم

روی دل ، با خانه پردازان کنم

 

آن به رتبت ، موجد لوح وقلم

وآن به جانبازی ، ز جانبازان ، علم

بر هدف ، تیر مراد خود نشاند

گرد هستی را ، بکلی برنشاند

کرد ایثار ، آنچه گرد آورده بود

سوخت ، هرچ آن آرزو پرورده بود

از تعلق ، پرده ای دیگر نماند

سد راهی ، جز علی اکبر نماند

 

اجنهادی داشت از اندازه بیش

کان یکی را نیز ، بردارد ز پیش

تا که اکبر با رخ افروخته

خرمن آزادگان را ، سوخته

ماه رویش کرده از غیرت ، عرق

همچو شبنم ، صبحدم بر گل ورق

بر رخ افشان کرده زلف پر گره

لاله را پوشیده از سنبل ، رزه

نرگسش سرمست در غارتگری

سوده مشک تر ، به گلبرگ تری

آمد و افتاد از ره ، با شتاب

همچو طفل اشک ، بر دامان باب

 

کای پدر جان همرهان بستند بار

ماند بارافتاده ، اندر رهگذار

هر یک از احباب ، سرخوش در قصور

وز طرب پیچان ، سر زلفین حور

گامزن در سایه ی طوبی همه

جامزن با یار کروبی همه

قاسم و عبدالله و عباس و عون

آستین افشان ز رفعت بر دو کون

از سپهرم غایت دلتنگی است

کاسب اکبر را چه وقت لنگی است

دیر شد هنگام رفتن ای پدر

رخصتی گر هست ، باری زودتر

 

در جواب از تنگ شکر ، قند ریخت

شکر از لبهای شکرخند ریخت

گفت : کای فرزند ، مقبل آمدی

آفت جان ، رهزن دل آمدی

کرده ای از حق تجلی ، ای پسر

زین تجلی ، فتنه ها داری به سر

راست بهر فتنه قامت کرده ای

وه کزین قامت ، قیامت کرده ای

نرگست با لاله در طنازی است

سنبلت با ارغوان در بازی است

از رخت ، مست غرورم میکنی

از مراد خویش ، دورم میکنی

گه دلم پیش تو ، گاهی پیش اوست

رو ، که در یک دل ، نمی گنجد دو دوست

بیش از این بابا ، دلم را خون مکن

زاده ی لیلی ! مرا مجنون مکن

پشت پا بر ساغر حالم مزن

نیش بر دل ، سنگ بر بالم مزن

خاک غم بر فرق بخت من مریز

بس نمک بر لخت لخت من مریز

همچو چشم خود ، به قلب دل متاز

همچو زلف خود ، پریشان مساز

حایل ره ، مانع مقصد مشو

بر سر راه محبت  ، سد مشو

 

لن تنالوا البر حتی تنفقوا

بعد از آن ، مما تحبون گوید او

نیست اندر بزم آن والا نگار

از تو بهتر گوهری ، بهر نثار

هر چه غیر از اوست ، سد راه من

آن بت است و غیرت من ، بت شکن

جان رهین و دل اسیر چهر تست

مانع راه محبت ، مهر تست

آن حجاب از چهره چون دور افکنی

من تو هستم در حقیقت ، تو منی

چون ترا او خواهد از من ، رو نما

رونما شو جانب او ، رو ، نما

 

خوش نباشد از تو شمشیر آختن

بلکه خوش باشد سپر انداختن

مهر پیش آور ، رها کن قهر را

طاقت قهر تو نبود ، دهر را

بر فنایش گر بیفشاری قدم

از وجودش اندر آری در عدم

مژه داری ، احتیاج تیر نیست

پیش ابروی کجت ، شمشیر چیست؟

گر چه قصد بستن جزء و کلت

تار مویی بس بود زآن کاکلت

ور سر صید سپیدست و سیاه

آن ترا کافی به یک تیر نگاه

تیر مهری بر دل دشمن بزن

تیر قهری گر بود ، بر من بزن

از فنا مقصود ما عین بقاست

میل آن رخسار و ، شوق آن لقاست

شوق این غم از پی آن شادی است

این خرابی ، بهر آن آبادی است

 

من در این شر و فساد ، ای با فلاح

آمدستم از پی خیر و صلاح

ثابت است اندر وجودم یک قدم

همچنین دیگر قدم اندر عدم

در شهودم دستی و دستی به غیب

در یقینم دستی و دستی به ریب

رویی اندر موت و رویی در حیات

رویی اندر ذات و رویی در صفات

دستی اندر احتیاج و در غنا

دست دیگر در بقا و در فنا

دستی اندر یأس و دستی در امید

دستی اندر ترس و دستی در نوید

دستی اندر قبض و بسط و عزم و فسخ

دستی اندر قهر و لطف و طرح و نسخ

دستی اندر ارض و دستی در سما

دستی اندر نشو و دستی در نما

دستی اندر لیل و دستی در نهار

در خزان دستی و دستی در بهار

مرمرا اندر امور از نفع و ضر

نیست شغلی مانع شغل دگر

نیستم محتاج و ، بالذاتم غنی

هست فرع احتیاج این دشمنی

دشمنی باشد مرا با جهلشان

کز چه رو کرد اینچنین نااهلشان

قتل آن دشمن به تیغ دیگر است

دفع تیغ آن ، به دیگر اسپر است

رو سپر می باش و شمشیری مکن

در نبرد روبهان ، شیری مکن

بازویت را ، رنجه گشتن شرط نیست

با قضا هم پنجه گشتن ، شرط نیست

بوسه زن بر حنجر خنجرکشان

تیر کآید ، گیر و در پهلو نشان

 

پس برفت آن غیرت خورشید و ماه

همچو نور از چشم و ، جان از جسم شاه

باز میکرد از ثریا تا ثری

هر سر پیکان ، بروی او ، دری

مست گشت از ضربت تیغ و سنان

بیخودیها کرد و داد از کف عنان

عشق آمد ، عشق ازو پامال شد

آن نصیحت گو ، لسانش لال شد

وقت آن شد کز حقیقت دم زند

شعله بر جان بنی آدم زند

پرده از روی مراتب واکند

جمله ی عشاق را ، رسوا کند

باز عقل آمد ، زبانش را گرفت

پیر میخواران ، عنانش را گرفت

رو بدریا کرد دیگر ، آب جو

زی پدر شد آب گوی و آب جو

 

اکبر آمد العطش گویان ز راه

از میان رزمگاه تا پیش شاه

کای پدر جان ! از عطش افسرده ام

می ندانم زنده ام یا مرده ام

این عطش رمزست و عارف ، واقف است

سّر حق است این و عشقش کاشف است

 

دید شاه دین که سلطان هدی است

اکبر خود را ، که لبریز از خداست

عشق پاکش را ، بنای سرکشی است

آب و خاکش را ، هوای آتشی است

شورش صهبای عشقش ، در سر است

مستیش از دیگران افزونتر است

اینک از مجلس جدایی می کند

فاش دعوی خدایی میکند

مغز بر خود می شکافد ، پوست را

فاش می ساز حدیث دوست را

پس سلیمان بر دهانش بوسه داد

اندک اندک خاتمش بر لب نهاد

مهر (Mohr ) ، آن لبهای گوهرپاش کرد

تا نیارد سّر حق را فاش کرد

هر که را اسرار حق آموختند

مهر کردند و دهانش دوختند......

 

السلام علیک یا اوّل قتیل ، من نسل خیر سلیل ، من سلالة ابراهیم الخلیل ، صلی الله علیک و علی ابیک اذ قال فیک : قتل الله قوما" قتلوک ، یا بنّی ما اجراهم علی الرحمن و علی انتهاک حرمة الرسول ، علی الدنیا بعدک العفا....