دوشنبه 16 دی ، 8 محرم

 

ساعت 12 براه افتادیم و در ساعت 16:30 به تهران رسیدیم. برای نماز به مسجد محل رفتم. هنوز همان صورت سابق را دارد. توجهم به تابلوی دعای فرج که در بالای محراب نصب شده بود ، جلب شد. در پائین این دعا نوشته شده است " امام را دعا کنید " . قریب 20 سال از درگذشت امام خمینی (ره) میگذرد..... پیرمردها یکی بعد از دیگری به مسجد می آیند. اینان همان مردان بزرگ دیروزند؟ چقدر شکسته شده اند! معدود جوانانی هم در مسجد حضور دارند. مسئول بسیج مسجد داخل میشود و با دیدنم ، به سمتم آمد. حال و احوالی کردیم. برو بچه های بسیج مسجد ، هیاتی تشکیل داده اند. دعوت میکنند تا در آن حضور یابم. با اشتیاق پذیرفتم. دوست داشتم آن فضا و مکان را بار دیگر ببینم....

 

به هیات بسیج رفتم. تلاوت قرآن آغاز شده بود. پس از قرائت قرآن و در فاصله ی باقیمانده تا آغاز مراسم ، در سالن قدم زدم. یادش بخیر..... مهمترین بخش زندگی من در سالهای دهه ی شصت ( از سال 1360 تا 1370 ) در این فضا و این مکان سپری شده بود. بر روی تابلوی بزرگی عکس دوستان شهیدم نقش بسته بود. به صورت یک یک آنان خیره شدم. آذرشب ، دهنادی ، رحمانی ، مختاری ، گلستانی ، امیدی ، باباخانی ، حمید قارداش ، اکبر قارداش ، عزیزی ، طاهری ، جاسبی ، آشفته ، جاسبی ، شاهی ، حاج محمدی ، حاتمی ، مطلبی پور ، گشاده رو ، مهدوی و .......

با دیدن هر عکس ، خاطرات زندگی با این لاله های پرپر شده برایم زنده و تداعی میشد. در سالهای آغازین انقلاب و جنگ ، دریچه ای بسوی بهشت و رضوان الهی گشوده شد. نور الهی از این دریچه بر مردم ما تابشی مضاعف گرفت و گروهی از بهترین بندگان خدا ، این نور را دیدند و بسویش پرواز کردند.

شب تاسوعا در هیات محبان المهدی (ع) شرکت کردم. اگر در ایام محرم در تهران باشم معمولا" به این هیات میروم تا ضمن شرکت در مراسم بزرگداشت سالار شهیدان ، دیداری هم با دوستان قدیمی داشته باشم.

 

سه شنبه 17 دی ، 9 محرم

 

امروز در مراسم تاسوعای حسینی شرکت کردم. امروز متعلق به قمر بنی هاشم حضرت ابوفاضل ابوالفضل علیه السلام است. شهادت تمامی شهدای کربلا ، در روز عاشورا اتفاق افتاده است. با این حساب ، دلیل متمایز شدن روز تاسوعا چیست؟

اهل بیت عصمت و طهارت در روز دوم محرم سال 61 هجری وارد کربلا شده و خیمه های خود را در این سرزمین بپا کردند. اقامت حضرت در کربلا بدلیل ممانعت حرّ و سپاه یک هزار نفری او برای ورود حضرت به کوفه و یا بازگشت ایشان به مدینه بود. عمر ابن سعد در روز سوم محرم با چهار هزار نفر به کربلا رسیده و در مقابل لشکر امام مظلوم فرود آمد. از این روز تا روز هفتم محرم ، مکررا" به تعداد سپاه کوفه افزوده میشد تا اینکه بنا بر برخی اخبار عده ی آنان به 20 هزار نفر ( و در اخباری دیگر به 30 هزار نفر ) رسید. در این مدت گفتگوهایی بین امام حسین علیه السلام و فرستادگان عمر سعد انجام و نامه هایی بین عمر سعد و عبیدالله ابن زیاد مبادله شد. از روز هفتم محرم ، آب بر خاندان رسالت بسته شد. عمر سعد بیش از 500 سوار را برای جلوگیری از دسترسی امام به آب ، بر شریعه فرات گمارد. از روز هفتم تا روز نهم ، برای دسترسی به آب ، درگیریهای مختصری بین دو سپاه درگرفته و هر بار به زحمت ، مقداری آب به خیام حرم رسید که بنا به اخبار ، در شب عاشورا برای آخرین بار توسط جناب علی اکبر علیه السلام و همراهان آن حضرت ، مقداری آب به حرم آورده شد.

تا روز نهم محرم ، هنوز عمر سعد امیدوار بود که کار او با امام علیه السلام به جنگ نکشد. نامه هایی از طرف او به عبیدالله ابن زیاد فرستاده میشد تا بلکه هم از جنگ پرهیز کند و هم بیعت امام علیه السلام را برای یزید بگیرد. در آخرین نامه ای که ابن زیاد برای عمر سعد فرستاد به او نوشت : ای پسر سعد! من تو را نفرستادم که با حسین ( علیه السلام ) رفق و مدارا کنی و در جنگ با او مسامحه و مماطله نمایی و نگفتم سلامت و بقای او را متمنّی و مترجّی باشی و نخواستم گناه او را عذر خواه گردی و از برای او به نزد من شفاعت کنی. نگران باش اگر حسین ( علیه السلام ) و اصحاب او در مقام اطاعت و انقیاد حکم من میباشند ، پس ایشان را به سلامت برای من روانه نما ، و اگر ابا و امتناع نمایند ، با لشکر خود ایشان را احاطه کن و با ایشان مقاتلت نما تا کشته شوند و آنها را مثله ( تکه تکه ) کن ، همانا ایشان مستحق این امر میباشند و چون حسین ( علیه السلام ) کشته شد ، سینه و پشت او را پایمال ستوران کن....... ( جمله ی بعدی ابن زیاد را شرمم می آید بنویسم ) پس اگر به تمام آنچه امرت کنم اقدام نمودی جزای شنونده و پذیرنده به تو میدهم و اگر نه ، از عطا محرومی و از امارت لشکر معزول و شمر بر آنها امیر است و منصوب......

در روز نهم محرم  شمر با نامه ی ابن زیاد وارد کربلا شد. عمر ابن سعد پس از مشاجره ای با شمر ، آماده ی کارزار با امام علیه السلام گردید. شمر وقتی آمادگی عمر سعد را برای جنگ دید برای پسران ام البنین سلام الله علیه ( حضرت عباس ابن علی ابن ابی طالب علیه السلام ، عبدالله ابن علی ابن ابی طالب علیه السلام ، جعفر ابن علی ابن ابی طالب علیه السلام و عثمان ابن علی ابن ابی طالب علیه السلام  ) امان نامه آورد. ام البنین علیه السلام از قبیله ی بنی کلاب بود و شمر هم از همین قبیله . حضرت ابوالفضل علیه السلام بر شمر بانگ زد که : بریده باد دستهای تو و لعنت باد بر امانی که تو از برای ما آوردی. ای دشمن خدا! امر میکنی ما را که دست از برادر و مولای خود حسین ابن فاطمه ( س ) برداریم و سر در طاعت ملعونان و فرزندان ملاعینان درآوریم؟! آیا ما را امان می دهی و برای پسر رسوال خدا (ص) امان نیست؟..... شمر از شنیدن این کلمات خشمناک شد و برگشت.

در عصر روز نهم ، سپاه کوفه با به صدا درآوردن طبلها آماده ی حمله به لشگر امام علیه السلام شد. به امر امام علیه السلام ، حضرت ابوالفضل علیه السلام با 20 سوار از جمله زهیر و حبیب ابن مظاهر با لشکر کوفه صحبت کردند و یک شب از آنان برای نماز و دعا مهلت طلبیدند. امام علیه السلام خطاب به ابوالفضل فرموده بودند : به سوی ایشان برگرد و از ایشان مهلتی بخواه که امشب را صبر کنند و کارزار را به فردا اندازند که امشب قدری نماز و دعا و استغفار کنم ؛ چه ، خدا میداند که من دوست می دارم نماز و تلاوت قرآن و کثرت دعا و استغفار را......عمر سعد علیرغم میلش ، با این درخواست موافقت کرد.

شب عاشورا ، شبی است که امام علیه السلام همراهان خود را در محلی جمع کردند و پس از ایراد بیاناتی ، خطاب به آنان فرمودند : بیعت خود را از شما برداشتم و شما را به اختیار گذاشتم تا به هر جانب که بخواهید کوچ دهید و اکنون پرده ی شب شما را فرو گرفته ، شب را مطیّه ی رهوار خود قرار دهید و به هر سو که خواهید بروید چه این جماعت مرا می جویند. چون به من دست یابند ، به غیر من نپردازند....... حضرت پس از این سخنان شمع ها را خاموش کردند.

پیر و مرشدم میفرمود از حضرت سکینه سلام الله علیه نقل است که آن دردانه ی حسین ، در کنار عمود خیمه ایستاد بود و میفرماید پس از سخنان پدرم و خاموشی شمعها ، دیدم مثل رودی که از چند طرف جاری باشد همراهان ما به حرکت درآمدند و از کربلا بیرون رفتند...... ساعتی بعد حضرت شمع ها را روشن کرد و دید جمع قلیلی کماکان نشسته اند. حضرت با یک یک آنان سخن گفت و اجازه داد کربلا را ترک گویند اما آن راد مردان و آزادگان ، آمادگی خود را برای جانبازی در راه خدا به حضرت عرض کردند ؛ و چه سخنان عجیب و دلنشینی از آنان نقل شده است...... حضرت با مشاهده ی وفاداری آن اهل یقین ، آنان را به شهادت مژده داده و جایگاهشان را در نزد پروردگار متعال به ایشان نشان داد. روز تاسوعا و شب عاشورا ، زمان شناسائی آزادگان ، خالصان و خاصّان کربلا است ؛ روز تمایز سره از ناسره . و شاید برای همین امر باشد که بعد از عاشورا ، تاسوعا مهمترین روز ایام محرم شده است........

 

سینه زنان هیات محبان در روز تاسوعا ، از محل هیات با سینه زنی به مسجد نبوی میروند و در مراجعت ، هنگام ظهر نماز را به جماعت و در خیابان میخوانند.

 

 

 

 

نماز ظهر تاسوعا در هیات محبان

 

هنگامی که این هیات را همراهی میکردم به کوچه ی بن بست بسیار باریکی رسیدم که نام شهید سید علی اکبر شیرازی بر آن نهاده شده بود. سید اکبر ، کفاشی بود که مغازه اش در کوچه ی ما قرار داشت. این مرد ساده ، با خدا و دوست داشتنی ، از محبین اهل بیت بود. جلوی مغازه اش یک مبنع آب گذاشته بود و در روزهای گرم ، با خرید یخ ، آب یخ رهگذارن را تامین میکرد. کوچک که بودم ، همیشه در ایام تابستان با دوستانم برای خوردن آب به مغازه ی سید اکبر میرفتیم ؛ هزینه ی استفاده از آب یخ هم فقط یک یا حسین بود. قبل از انقلاب ، سید هر سال در نیمه ی شعبان پرچهای کاغذی ، نخ و چسب را با هزینه خود میخرید و تمام کوچه را آذین می بست. من و دوستان هم به او کمک میکردیم. پرچمها را با چسب به نخها میبستیم و آنها را در کوچه نصب میکردیم. در سالهای بعد ، گروهی دیگر ، کوچه ی ما را ( که در واقع خیابان اصلی محله است ) چراغان میکردند اما لطف و صفای پرچمهای کاغذی سید اکبر چیز دیگری بود. در دهه ی شصت ، منافقین کوردل ، سید را که جز دوست داری اهل بیت و انقلاب چیزی در کارنامه اش نبود و با شغل کفاشی در مغازه ای کوچک ، لقمه نان حلالی برای خانواده اش تامین میکرد ، با انداختن نارنجک در مغازه اش ، به شهادت رساندند. یادش گرامی باد.....

 

بعد از ظهر تاسوعا را استراحت کردم  و در شب عاشورا به همراه چند نفر از دوستان ، به پای بوسی پیر و مرشدم نائل شدم و از بیانات حضرتش استفاده کردم. امشب هم به اتفاق همراهانم به بسیج مسجد رفتیم. نیروهای جدید بسیج ، از جمع ما استقبال کردند. چند خاطره برایشان گفتیم و چند نصیحت. در زمان ما ، بسیج از مردم و در خدمت مردم بود ( مردم که میگویم ، همه ی مردم مد نظرم است و نه طبقه و یا گروهی خاص ). امیدوارم باز هم چنین باشد.

 

 

 

 

وقتی به هیات محبان المهدی رسیدیم ، مراسم عزاداری به پایان رسیده بود. به همراه 9 نفر از دوستان برای زیارت به حرم حضرت عبدالعظیم الحسنی مشرف شدیم. تولیت آستان ، تغییرات زیادی در شکل و شمایل محوطه حرم داده است. در آن سالها ، بعضی وقتها شبهای جمعه با دوستان به این محل می آمدیم و بعد از زیارت در کنار قبر طیب حاج رضایی می نشستیم و محمد افشار ( یکی از دوستان عزیز و گرامیم ) با صدای دلنشینش ، برای ما شعر میخواند. قبر طیب ، در یک گوشه ی بن بست قرار داشت ، اما اکنون این قبر در صحن شرقی قرار دارد.

 

 

 

 

قبر طیب در حرم عبدالعظیم ( محمد افشار در سمت راست است )

 

حاج منصور ارضی هم برخی اوقات دعای کمیل را در تکیه ای که قبر مرحوم آیت الله شاه آبادی ( استاد عرفان امام خمینی ) در آن قرار داشت میخواند. قبر آیت الله شاه آبادی هم اکنون در داخل حرم و همسطح زمین قرار گرفته است ( کاش قدری آن را متمایزتر از سایر قبور میکردند ؛ مرد بزرگی در این قبر آرمیده است ). در آن ایام مرحوم حاج حسن ارضی ( عموی حاج منصور ) برای خواندن دعای کمیل ، نیمه های شب به یک حجره کوچک در صحن غربی می آمد. بعضی وقتها که حال داشتیم آنقدر می ماندیم تا حاج حسن در ساعت 1 یا 2 بامداد بیاید. مستمعین دعای کمیلش فقط 4 یا 5 نفر بودند و خواندن دعا قریب 2 ساعت بطول می انجامید. از این حجره هم دیگر نشانی نیست.

امشب ، در مدخل ورودی صحن شرقی ، گروهی از ترکهای زنجان در حال سینه زنی بودند ؛ جوانانی که با عشق و علاقه ی زیاد به محضر سالار شهیدان عرض ارادت میکردند. در داخل حرم هم ، جمعیت دور چند مداح آذری زبان حلقه زده بودند. هر یک از آنان چند بیتی میخواند و صدای ناله و فریاد جمعیت را به آسمان میبرد.....

پس از زیارت ، تصمیم گرفتیم به حرم امام برویم. وقتی به آنجا رسیدیم ، دربهای ورودی بسته بود! در برگشت از جلوی بهشت زهرا عبور میکردیم که دیدیم دربهای آن باز است. ساعت 2 بامداد بود. به بهشت زهرا رفتیم و در آن تاریکی ، بر سر مزار دوستان شهیدمان حمید قارداش ، حسین گشاده رو و محسن مهدوی حاضر شدیم. تاریکی اجازه نمیداد تا قبور سایر دوستانمان را در قطعات دیگر بجوییم. مزار فرمانده ی شهیدم محمد کاشیها هم در همان نزدیکی بود. او را زیارت کردم و برای خودم فاتحه ای خواندم ( هر آنکه دلش زنده نیست به عشق ، بر او نمرده به فتوی من نماز کنید )......