-         در کوه پیمایی پنج شنبه بنا بود تا آبشار صفه بریم تا فرصتی برای بازگشت به منزل و تعویض لباس برای مراسم ادیب داشته باشیم اما صعود به قله در روز آغازین سال جهانی نجوم ، همراهان رو اونقدر به وجد آورده بود که باعث شد برنامه رو تغییر بدیم و دوباره بریم قله

-         فرزند کوچکم هم همراهم بود. فکر میکردم تا آبشار بیشتر نمیریم. مسیر ما یه نموره بالا رفتن از سنگ بود و دور زدن کوه و رفتن به بالای قله. فرزدم پا بپای ما اومد بالا اما در برگشتن اونقدر خسته شده بود که گفت " بابا دیگه رو من به عنوان یه کوهنورد حساب نکن!

-         میخواستم برای شرکت در مراسم ادیب لباس رسمی بپوشم و کت و کراوات کنم! ولی قسمت این بود که با همون کفشهای کتانی خاک خورده و شلوار لی آشفته و موهای ژولیده و لباس ورزشی در جلسه حاضر شدم ( با خودم میگفتم الان دوستان میگن این آقا وقتی برا یه مراسم رسمی اینطوری لباس میپوشه ، حتما" در مراسم غیر رسمی ....! سوال )

-         وقتی اومدم مرکز ، علی آقا رو دیدم ( علی فروغی از اعضای بسیار قدیمی و کهن ادیب که چند سالی میشه که برای ادامه تحصیل و اخذ درجه دکتری در کانادا بسر میبرند ). با خودم گفتم وای خدای من ، معرفت رو ببین! از اونور دنیا اومده برای این مراسم! علی آقا بعدش گفت: سه هفته است که ایرانم و تا تابستون هم هستم! دوباره با خودم گفتم : ای بی معرفت! سه هفته اس اینجائی و ما هر روز میریم وبلاگت رو میخونیم و برات پیام میفرستیم به کانادا!!

-         آقای روشنی لطف کرده بودند و یه متن بسیار صمیمی و خودمونی در تقدیر از زحمات آقای منجمی تهیه کردند و تعدادی از برو بچه ها هم اون رو امضاء کردند. من هم اون رو امضاء کردم. ولی بعد که متن رو از منظر امضاء کننده خوندم و دیدم که مضمونش این که " بچه که بودم نجوم رو نمیدونستم و در مرکز ادیب یاد گرفتم و ...." باز هم با خودم گفتم : وقتی من بچه بودم که اصفهان نبودم؟! نجوم رو هم که از ادیب یاد نگرفتم؟؟!! یاد اون لطیف افتادم که به یه نفر که رو پشت بوم بوده میگن آهای فلانی بچه ات از دنیا رفت. طرف هم خودش رو از روی پشت بوم پرت میکنه پایین اما در بین راه به خودش میگه : من که بچه ندارم!؟ من که ازدواج نکردم؟؟!! اصلا" من که فلانی نیستم!!!

-         مراسم با قرائت قرآن توسط آقای فروغی آغاز شد. علی آقای ما که گویا در بلاد کفر قرآن گیرش نیومده بود با ترتیل یه صفحه ی کامل از قرآن رو خوند! احتمالا" اگه این مراسم در ماه رمضان برگزار میشد ، یه نفس یه جزء کامل یا سوره ی بقره رو میرفت!

-         خانم موزون در حال عکس گرفتن بود. من که از جزئیات برنامه ها اطلاعی نداشتم هی یواشکی به ایشون اشاره میکردم تا بیان و ازشون بپرسم مجری کیه و برنامه چیه؟ خانم موزون فکر کردند که دارم اشاره میکنم تا از من هم عکس بگیرن!! دوربین رو که به سمتم گرفتند با خودم گفتم : ای خدا ! ( دیگه یادم نیست چی گفتم..... لبخند )

-         من ناچار شدم نقش مجری رو بصورت مخفیانه اجرا و از افراد مختلف بصورت درگوشی برای صحبت دعوت کنم. جالبه که یه امشب که دوست داشتم فقط یه گوشه بشینم و تماشاچی باشم ، شدم آقای مرجی ( یاد کلاه قرمزی بخیر مژه )

-         وقتی آقای منجمی خواست صحبتش رو شروع کنه بغض کرد. یه کمی آب خورد تا بتونه خودش رو کنترل کنه اما با آغاز صحبت دوباره سراغ آب رفت. به شوخی گفتم آقای منجمی این پارچ آب ، تا آخرش مال شماست.

-         هر یک از کسانی که صحبت کردند ، در اول کلامشون به حضار سلام میکردند. فرزندم که در کنارم بود با صدای بلند و دکلمه ی دقیق میگفت: سلام علیکم. و بعد هم بی خیال سخنران میشد و با کلاه و دستکشش ور میرفت!

-         در پایان مراسم آقای منجمی با من دست و رو بوسی کرد و گفت به هر حال حلال کنید. به شوخی گفتم اون که نیاز به چاقو داره

 

از شوخی گذشته ، یه بار دیگه به آقای منجمی خسته نباشید میگم. از تمام برو بچه های ادیب هم که با حضورشون باعث شدند یه مراسم زیبا و بیادماندنی برای تقدیر از آقای منجمی و خوش آمد گویی به آقای اسحاقی برگزار بشه تشکر میکنم. برای آقای اسحاقی هم آرزوی موفقیت دارم. آقای اسحاقی در سخنانی که ایراد کردند ، دیدگاهها و سیاستهای کلان خودشون رو بیان کردند. اجرای این برنامه ها مستلزم همکاری جمعی است ؛ چیزی که امیدوارم شاهد اون باشیم