فکر نمیکردم آرزویی که روز جمعه به دلم خطور کرد ، امروز شکل واقعیت بخود بگیره. جمعه ، با دیدن مخفی شدن قله ی صفه در مه ، دلم هوای قله داشت ( مثل اون تصنیف هوای گریه با من ). امروز که به صفه رفتم ، در اون ابتدای مسیر ، مه رقیق پاره پاره ای در اطراف کوه بود. هم میخواستم برم قله و هم از وضعیت کفشام خیلی مطمئن نبودم. برای همین تصمیم گرفتم اول یه سنگ نوردی مقدماتی انجام بدم ببینم این کفشای ورزشی جدید چقدر همراهم خواهند بود. در همون اولین قدمی که روی سنگ گذاشتم ، پام لیز خورد و فهمیدم در این یخ و برف و لغزندگی ، نمیشه به این کفش مطمئن بود. در همون قدمهای اول یه دلم میگفت برگرد و یه دلم میگفت فعلا" برو بالا تا ببینیم چی میشه.

 

دیگه جایی برای ریسک و بی احتیاطی نبود. هر قدم رو حتما" باید با دقت و وسواس برمیداشتم. تقریبا" به نیمه ی مسیر رسیده بودم که مه غلیظی اطرافم رو فرا گرفت. واقعا" محشر بود. لطافت هوای جاده ی چالوس ، زیبایی فضای نمک آبرود و مه افسانه ای جواهر ده رامسر ، حال در صفه اصفهان برام پدید اومده. سرعتم رو کم کردم تا از این فضا تا جایی که میشه بیشتر لذت ببرم. هر چند دقیقه یکبار ، روی سنگی می نشستم و به اطرافم نگاه میکردم ؛ فقط 10 تا 2٠ متر جلوتر دیده میشد....

 

 

 

قرار گرفتن در مه ، یه حس خواب و رویا به آدم میده ؛ یه جور تخیل زنده. هم زیباست و هم هول انگیز ؛ بخصوص وقتی که تنهای تنها هستی. شاید این فضا ، کمک میکنه که ما ( وقتی که دیگه چیزی در اطرافمون نمیبینیم ) بیشتر به خودمون رجوع کنیم و به خودمون پناه ببریم ؛ و در این پناه بردن به خود ، هم چهره ی زیبای درونمون رو میتونیم ببینیم و هم احیانا" اون چهره ی هول انگیز..... هر چی که هست ، توصیف نشدنیه.....

 

امروز در بخشهای سخت مسیر ، دیگه نمیتونستم به پاهام تکیه کنم چون بوضوح میدیدم که کفشهام روی سنگ لیز میخورند. این قسمتها رو بیشتر با کشش دستانم بالا رفتم. در مواردی هم چهارچنگولی پنجه به سنگ مینداختم و با هر دردسری بود خودم رو بالا میکشیدم. وقتی به بالای صخره رسیدم ، گفتم خوب دیگه ، تا اینجا به سلامت اومدی بالا. حالا عین یه بچه آدم سرت رو میندازی پایین و از مسیر اصلی برمیگردی. اما یکی توی وجودم بود که ظاهرا" خیلی تحت تاثیر این تبلیغات شرکت های خودرو ساز ایرانی قرار گرفته بود و هی میگفت " راه تو را میخواند ". بلاخره تسلیم شدم و مصمم برای رفتن به قله. هنوز مه غلیظی همه جا رو فرا گرفته بود.

 

هوا بطور اعجاب آوری لطیف ، پاک و ملایم بود. در میانه ی مسیر قله ، مه آروم آروم رقیق شد و خورشید فرصتی برای درخشش پیدا کرد. خیلی راحت به قله رسیدم. منظره ای باور نکردنی اون بالا در انتظارم بود. در سمت شرق ، مه از کوه بالا میومد و در سمت غرب ، هوا تمیز و عالی. خورشید هم در ارتفاع پایین با رنگ نارنجی و قرمز در حال درخشیدن. ای کاش زمان متوقف میشد....

 

 

 

 

 

 

 

امروز جای همه ی علاقمندان به طبیعت صفه رو خالی کردم.....