بخدا که ز غیر تو بیزارم

وز خویش همیشه در آزارم

آواره ی کوه و بیابانم

سرگشته ی کوچه و بازارم

چون مرغ شب آویزم همه شب

روزانه چو بلبل گلزارم

در خرمن نه فلک آتش زد

یک شعله ، ز آه دل زارم

رنجورم و باز مرنجانم

بیزارم و باز نیازارم

آن خاطر نازک را ترسم

کز زاری خویش بیازارم.....

 

 

 

تو بالا و من پایین ، تو گلگون و من دلخون....

 

 

 

آسمان دلت ابری بود – همچون دل من –

نگاهمان چه کوتاه ....

و کلاممان چه اندک ....