سالها بود که کار رویت هلال رو انجام میدادم اما کارام رو ثبت و مستند نمیکردم. ابزاری برای مستند کردن این فعالیت فراهم کردم اما این ابزار بیش از آنچه در رویت هلال کاربرد داشت، بتدریج بینش و روحیات من رو تغییر داد ؛ تغییری که هنوز هم ادامه داره.....

 

برای رویت هلال به نقاط مختلف میرفتم و از هلال عکس میگرفتم. بتدریج ذهنم متوجه محیطی که در اون به رویت میپرداختم شد ؛ از آسمون به زمین اومدم......

 

در ایام بهار و در منطقه ی فریدن ، توی یه دشت سرسبز و زیبا قدم میزدم و دنبال سوژه هایی برای عکاسی میگشتم. بطور اتفاقی ، گلهایی بسیار کوچکی که زیر پام بودند رو دیدم. نشستم و از نزدیک اونها رو تماشا کردم و عکسهایی گرفتم. عکسها رو توی کامپیوتر ریختم و با دقت به اونها نگاه کردم. دیدن این دنیای مینیاتوری بی نظیر ، من رو حیرت زده کرد. گلهایی که خطوط تزئین کننده ی آن ، از خطوط کوچکترین انگشت دستم ، باریکتر بودند و تنوع طرح و رنگشون هم بی نظیر...

 

 

 

 دیدم خیلی چیزها هست که هر روز و هر لحظه دارم از کنارشون عبور میکنم و اما اونها رو نمی بینم. با خودم عهد کردم که دیگه بهتر و بیشتر از گذشته چشمانم رو باز کنم.....

 

از اون روز به بعد ، دید و بینشم نسبت به طبیعت تغییر کرد. چشمام ، کار دوربین عکاسی رو میکرد و گوشهام کار ضبط صوت...... سعی میکردم در هر نگاه ، به این موضوع توجه کنم که طبیعت زنده است ؛ چه جاندارانش و چه جماداتش. شاعر چه خوب از زبان طبیعت سخن گفته که :

 

ما سمیعیم و بصیریم و هوشیم

با شما نامحرمان ما خاموشیم

 

الان وقتی در دل طبیعت قرار میگیرم دوست دارم به صدای باد ، صدای چکیدن قطره آبهایی که از ذوب برف و یخ حاصل میشن ، صدای خش خش علفهای خشک ، صدای افتادن سنگها به روی هم ، صدای پرنده ها ، صدای غرش رعد ، صدای بارون ، صدای برف ، صدای موج ، صدای حشرات ، صدای جیرجیرکهایی که در دل شب میخونند و صدای تمام چیزهایی که به ظاهر بی صدا هستند گوش کنم. دوست دارم با نگاه به یه بوته ی خشک ، یه گودال آب ، یه مشت خاک ، یه سنگ غلطان ، یه ابر ، یه ستاره ، یه پرنده ، یه درخت ، یه سنگریزه و هر چیز دیگه ای که در اطرافم هست ، داستان زندگیش رو برای خودم روایت کنم و پای حرفش بشینم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در یک کلام ؛ دوست دارم محرم طبیعت بشم.....