روزگاری که رخت قبله ی جان بود مرا

روی دل تافته از هر دو جهان بود مرا

 

چند روزیکه به سودای تو جان میدادم

حاصل از زندگی خویش ، همان بود مرا

 

یاد باد آنکه به خلوتگه وصلت شب و روز

دل سرا پرده ی صد راز نهان بود مرا

 

یاد باد آنکه چو آغاز سخن میکردی

با تو صد زمزمه در زیر زبان بود مرا

 

یاد باد آنکه چو میشد سرت از باده گران

دوش ، منت کش آن بار گران بود مرا

 

یاد باد آنکه ببالین تو شبهای دراز

پاسبان مردم چشم نگران بود مرا

 

امشب در کتابخانه ی شعرم به سراغ دیوان محتشم کاشانی رفتم. غزلیات دلنشین محتشم علیرغم گیرایی و لطافت بسیار ، تحت الشعاع ترکیب بند بی همانند وی که در رثای سید الشهداء علیه السلام سروده ، قرار گرفته است. چند غزل را از این دیوان خواندم و غزل فوق مرا به یاد گذشته انداخت. یک بیت از غزلی دیگر هم ، خنده ی شوق را به لبم نشاند :

 

به یک نگاه ، مرا گرم شوق ساخت ولی

در انتظار نگاه دگر گداخت مرا