چند ماه قبل برای شرکت در یه سمینار اداری به شیراز رفته بودم. مکتوب سخنرانیها و مصوبات این سمینار امروز به دستم رسید. اسمم رو در این کتابچه اشتباه نوشته بودند و در زیر عکسم هم نوشته بودند همکاران شهرداری مشهد! با عکسام که نگاه کردم متوجه شدم دارم کچل میشم ، اساسی. پیری و هزار دردسر...... ههههههههههی. جوون که بودیم ، زلفایی داشتیم همچین....... چاخان نمیکنم ها ؛ زمان بازار گرمی هم گذشته! در دوران جوونی موهام پرپشت و در عین حال نرم بود. وقتی با دوستام ورزش و نرمش میکردم ، با هر قدم که برمیداشتم این موها بالا و پایین میشد و سرم رو که به تندی برمیگردودنم ، مثل فنری که چند بار حرکت میکنه تا ثابت بشه ، موهای ما هم هی موج میخورد. آقا ، این موها خاطرخواه داشت ، چه جوررررررررررر ( البته از بین همون دوستای ورزشی خودم ؛ نه کسی دیگه! )

 

امروز در فراق اون موهای خوش حالت ، خواستیم چند بین بسراییم . دست به قلم که بردیم ، گفتیم باید یه شعر اساسی بگیم که هر مصرعش کلی حرف برای گفتن داشته باشه ، اون هم در زمینه های مختلف ، بطوریکه برای هر قشری از جامعه حرف داشه باشه. نتیجه ی این تصیم ، این سه بیت شد :

 

کچل شدیم اساسی

تیم فجر سپاسی

سیب و عسل ، آ لاله *

خاتمی چقدر با حاله

غصه رو بکن تو شیشه

ایران برنده میشه

* این " آ لاله " گل آلاله نیست. منظور گل لاله است و اون کلمه ی " آ " رو باید به لهجه ی اصفهانی بخونید! 

 

بعد از ظهر امروز رفتم کوه صفه. بعد از زیارت شهداء سنگنوردی رو در یه مسیر جدید انجام دادم. مسافت کوتاهی بود اما سخت. اگر کفشهای کتانی قدیمی وارزون قیمتم رو نداشتم ، قطعا" در بالا رفتن دچار مشکل میشدم و گیر میکردم اما این کفشهای دوست داشتنی ( که دیگه داره شبیه کفشهای میرزا نوروز میشه ) چسبندگی زیادی روی سنگ داره و با اعتماد به همین خصوصیت ، ریسک کردم و از این مسیر بالا رفتم. جالب بود....

 

روی قله ، بیش از نیم ساعت در سرما نشستم تا غروب خورشید رو ببینم. اون بالا که هستی ، غروب خورشید دیگه غمناک نیست و فقط ، مات این صحنه ی سحرآمیز میشی