سه شنبه 15 بهمن

 

از کوه که به خونه برگشتم  ، دیدم آب قطع شده. چند ساعت بعد باید برای عزیمت به تهرون میرفتم فرودگاه. مونده بودم با اون سر و وضع نامناسب چیکار کنم؟ نیم ساعت مونده به حرکتم ، یه مقدار آب که در اینطرف و اونطرف خونه مونده بود رو جمع جور ، و روی اجاق گاز گرم کردم. بلاخره با دو تا کتری آب یه دوشکی گرفتم ( یاد ایام جنگ افتادم که در اهواز ، روی آتیش آب گرم میکردیم و سرمون رو میشستیم ).

 

به سمت فرودگاه راه افتادم. پروازم ساعت 22:30 بود و اگه همه چی سر موقع انجام میشد حدود ساعت 23:45 به دفترم در تهران میرسیدم و چون از کوهنوردی خسته بودم ، میتونستم یه خواب دلچسب داشته باشم. وقتی کارت پرواز رو گرفتم خبر دادند که پرواز با دو ساعت تاخیر انجام میشه ناراحت. این دو ساعت تبدیل شد به دو ساعت و نیم . ساعت 2 بامداد در فرودگاه مهرآباد نشستیم اما علیرغم خاموش شدن موتورهای هواپیما ، درب خروج باز نمیشد. 15 دقیقه دیگه معطل موندیم تا درب هواپیما رو باز کردند ( ظاهرا" موتور بازکننده ی در خراب شده بود و باید با نیروی دست ، در باز میشد سوال ). وقتی اومدیم تاکسی بگیریم ، دیدیم در اون ساعت از شبانه روز ، تاکسی در فرودگاه نیست. خلاصه ساعت 10 دقیقه به 3 به دفتر رسیدم اما بخاطر خستگی فراوون ، دیگه خوابم نمیبرد افسوس

 

چهارشنبه 16 بهمن

 

صبح قرار ملاقاتی در یک شرکت تولید نرم افزار داشتم. موضوعات جالبی مطرح شد که امیدوارم سرچشمه ی یه تحول اساسی در محیط کارم بشه. برای خرید وسایل کوهنوردی به میدون منیریه هم رفتم. خوبیه تهرون اینه که هر صنفی ، در یه محل خاص مستقر هستند و به سادگی میتونی کالایی رو که دنبالش میگردی در یکی از صدها مغازه و فروشگاهی که در کنار هم به عرضه ی یه گروه کالا میپردازند پیدا کنی.

 

در سایت اینترنتی عکاسی خبری رو دیده بودم که یه نمایشگاه عکس با عنوان آفرینش در خانه ی عکاسان تهرون برگزار میشه که تا 17 بهمن برقراره. از میدون منیریه رفتم به محل نمایشگاه. از هر کی میپرسیدم نمایشگاه کجاست میگفت اینجا فقط نمایشگاه نقاشیه نه عکس. در داخل ساختمون جدید الاحداث حوزه هنری هم خبری نبود. تا اینکه دیدم یه تابلو روی دیوار زدند و روش نوشتند " خانه ی عکاسان ". از متصدی که اونجا نشسته بود پرسیدم " ببخشید این نمایشگاه عکس آفرینش کجاست؟ " گفت : همینجا بوده اما بخاطر برخی تغییرات در برنامه ها ، دیروز جمع شد! تعجب

شانس آوردم که برنامه ی اصلی سفرم ، بازدید از این نمایشگاه نبود.

در کنار همین دفتر ، تعداد زیادی عکس روی دیوار نصب کرده بودند که مربوط به پروژه های دانشجویان ترم 3 بود. یه نگاه خریداری به اونها انداختم. مشابه اون عکسها رو ( هم از نظر موضوع و هم کادربندی ) چندین سال قبل گرفته بودم. با این حساب حدس میزدم الان باید در جایگاه ترم 6 و 7 و اون دور و ورا باشم. عینک

 

غروب در جلسه ی کمیته علمی ستاد استهلال شرکت کردم و با همکارام در باره موضوعات مختلف تبادل نظر کردیم. بلیط برگشتم برای ساعت 21:35 بود. ساعت 20:00 از جلسه بیرون اومدم اما دیدم بارش نسبتا" شدید برف باعث شده 10 -15 سانت برف روی زمین بشینه. علیرغم تلاش راننده ام ، بدلیل بارش شدید برف و ترافیک سنگین و انسداد کامل بزرگراه همت و ستاری ، نتونستم به پرواز برسم. فاصله ای رو که بطور معمول در 40 دقیقه طی میشد ، در مدت 1 ساعت و 40 دقیقه طی کردیم.

 

به دفترم برگشتم اما بجای رفتن به داخل ساختمان ، تصمیم گرفتم در زیر بارش برف ، کمی قدم بزنم. مدتها بود که از چنین نعمتی محروم بودم. درختان چهره ای با شکوه پیدا کرده بودند و برف زیر قدمهام ، فشرده میشد و صدا میکرد. کسی توی کوچه نبود و این سکوت و تنهایی ، لذت پیاده روی رو برام صد چندان میکرد. موقع برگشتن ، برای لحظاتی ابرها ، اندکی باز شدند و نور ماه از پشت ابر پدیدار شد. نگاهم رو به ماه دوختم. دونه های برف بر سر و صورتم میریخت.

نمیدونم چرا ، اما همون موقع احساس کردم دوست دارم این صحنه رو با بیانی موزون وصف کنم. نمیخوام اسم اینکار رو شعر گفتن بزارم. من اینکاره نیستم. این فقط یه توصیفه که شاید قدری آهنگین و موزون باشه. هر چه که هست ، این همون احساسیه که در اون لحظه داشتم :

 

از لابلای ابرها

ماه شب افروز

در جام چشمانم دو صد احساس میریخت

 

من مات و سرمست

            حیران جادوی نگاهش

وآن چلچراغ شب ، به پاسخ

بر عاشقانه واژه های دیدگانم ، گل بوته های یاس میریخت

 

مام طبیعت

            در شادباش محفل انس من و ماه

از آسمانها بر زمین ، الماس میریخت