دیشب هم مثل جمعه شبهای این سی و سه هفته ی اخیر ، پای سریال یوسف پیامبر نشستیم. انتظار داشتم در این قسمت فقط به آغاز چالش قحطی پرداخته شود و سریال برایم همان جذابیت هفته های گذشته را داشته باشد ، اما بیان یک جمله ی کوتاه توسط زلیخا و همینطور سکانس مربوط به آزاد کردن بردگان توسط زلیخا و تنها شدن وی ، جذابیت این قسمت را برایم صد چندان کرد.

 

زلیخا به دو نفری که به او خبر میدهند که یوسف را در کجا میتواند ببیند ، مژدگانی میدهد و برای دیدن یوسف به راه می افتد. چشمان کم فروغش ، طی کردن این راه را بر او دشوار میدارد ( تا اینجا کارگردان و بازیگر نتوانسته بودند شوق دیدار را به معنای واقعی در این سکانسها به نمایش بگذارند ). در محل سیلوهای گندم ، زلیخا یوسف را در حال عبور میبیند ؛ که البته به خاطر ضعف چشمانش تصویر دقیقی از او مشاهده نکرده است. با توقف یوسف ، زلیخا روی برمیگرداند تا یوسف او را نبیند و بعد در پاسخ به خدمتکارانش که میپرسند چرا اینکار را کردی ، جمله ای پر معنا میگوید که :

 

من آمده ام یوسف را ببینیم ، نیامده ام که یوسف مرا ببیند

 

شنیدن این دیالوگ کوتاه ، مرا در فکر فرو برد. در پس این جمله ی به ظاهر کوتاه ، چقدر حرف و معرفت و معنا پنهان شده است....

 

فیلم ادامه پیدا میکند تا اینکه زلیخا برای بهره مند شدن بردگانش از جیره بندی گندم ، آنان را آزاد میکند و از قصر میراند. با رفتن خدمتکاران ، زلیخا تنها میشود و لحظاتی بعد ، در حالیکه در راهروهای قصر راه میرود ، زیباترین سکانس این سریال ( در هفته های اخیر ) را رقم میزند. زلیخا با فریاد و گریه یوسف را میخواند و شکوه میکند.... صحنه ی به زمین نشستن زلیخا ( در حالیکه گریه میکند و دستانش را بر عصا می فشارد ) باعث شد که بغض گلویم را بگیرد...... بازیگر نقش زلیخا این صحنه را فوق العاده ( بسیار بسیار بسیار ) زیبا بازی کرد.

 

دیشب با دیدن حال و روز زلیخا ، این شعر مشهور وحشی بافقی رو بیاد آوردم

 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستانِ ِغم ِ پنهانی ِ من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش  کنید

گفتگوی من وحیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

 

روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل ودین باخته دیوانه رویی بودیم

بسته سلسله سلسله مویی بودیم

کس درآن سلسله غیرازمن ودل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

 

نرگس غمزه زنش این همه بیمارنداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتارنداشت

این همه مشتری و گرمی بازارنداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدارنداشت

اول آن کس که خریدارشدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

 

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او

شهر پرگشت زغوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

......