دوشنبه 21 بهمن

 

بنا به سنت هر ساله ، بنا بود امشب به مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب ، مراسم نورافشانی در چهار نقطه از اصفهان برگزار بشه. یکی از این نقاط کوه صفه بود. با همکارانم در شهرداری تماس گرفتم و زمان و محل تقریبی مراسم رو پرسیدم. بعد از ظهر به همراه اعضای خانواده و دو نفر از دوستان مرکز ادیب رفتیم صفه تا هم پیاده روی کرده باشیم و هم نورافشانی رو ببینیم. سرعتمون رو طوری تنظیم کردیم تا بعد از اذان مغرب به بالای آبشار برسیم. وقتی از مسیر عبور میکردیم دیدم در محلی که باید مقدمات این نورافشانی فراهم شده باشه ، هیچ خبری نیست. بالا که رسیدیم با همون همکارم تماس گرفتم ببینم تا کی باید منتظر باشیم که ایشون گفت : ظهر امروز تماس گرفتند و نورافشانی کوه صفه رو لغو کردند! برنامه ریزی کردن در سیستمهای اداری ما کار سختیه. تا آخرین لحظه نمیدونی که آیا هماهنگیهایی که انجام دادی به نتیجه میرسه یا نه. علیرغم محروم شدن از دیدن نورافشانی ، خوشحال بودم که بعد از چند وقت ، یه پیاده روی دسته جمعی اومدیم که همه ی اعضای خانواده هستند.

 

غروب دیروز ، ماه در حالی طلوع کرد که در گرفت نیم سایه ای قرار داشت. غبار و رطوبت موجود در هوا هم باعث شده بود که رنگ ماه زرد و تیره بشه. موقع برگشتن ، دیدن نور خیره کننده ی ما اونقدر انرژی در من ایجاد کرد که تصمیم گرفتم بعد از رسوندن خانواده به منزل ، دوباره به کوه بیام و برم قله. اما اینکار میسر نشد. خودم رو آماده کردم تا صبح زود به کوه برم . میخواستم غروب ماه و طلوع خورشید رو بطور همزمان ببینم.

 

سه شنبه 22 بهمن

 

صبح ساعت 4:30 بیدار شدم. از پشت پنجره نگاهی به آسمون کردم ؛ ابری بود.  اما وقتی روی تراس رفتم ، نورافشانی ماه رو از بین ابرها دیدم. تردید رو کنار گذاشتم و راه افتادم. ساعت 5:05 پیاده روی و کوهنوردی رو شروع کردم. فکر میکردم خیلی سحر خیزم ، اما وقتی در کنار مزار شهدا دیدم عده ای دارند از آبشار برمیگردند ، متوجه شدم که از من سحرخیزتر ، بسیارند.... کفشها و کوله ی جدید به همراه وسایل عکاسی ، حدود 8 کیلو بار اضافه برام ایجاد کرده بودند و انرژی بیشتری از من گرفتند اما از نفس کم نیاوردم و راحت حرکت میکردم. در ایستگاه امدادی واقع در مسیر ، برای خوندن نماز توقف کردم. در اون حال و هوای سحرگاهی ، روزنامه ای پهن کردم و ایستادم.... خیلی چسبید.

 

ساعت 6:30 به قله رسیدم اما ابرهای ضخیم ، روی ماه رو پوشونده بودند و نور کم فروغی از اون باقی مونده بود. کسی غیر از من و ماه اون بالا نبود. گویا ماه منتظر بود تا من به بالا برسم و از هم خداحافظی کنیم ؛ چون لحظاتی بعد از رسیدم به قله ، دیگه ابرها مجالی برای گفتگوی بیشتر ندادند و  بر روی درخشان ماه ، پرده کشیدند....

 

منتظر طلوع خورشید بودم. در این دقایق ، پرنده های کوچیک صفه ، بدون اینکه ترسی داشته باشند به نزدیکم میومدند و دنبال غذا میگشتند. دفعه بعد که بخوام توی این ساعت بیام کوه ، حتما" مقداری دونه و غذا برای این موجودات دوست داشتنی و زیبا میارم. نوای دلنشین و قدرتمندشون در اون خلوت صبح ، روح آدم رو زنده میکرد. اصلا" احساس نمیکردم داخل شهرم ، خودم رو توی یه محیط بکر و طبیعی میدیدم. اینجا هم فقط من بودم و این پرنده ها ...... صدای کبکها از فاصله ی نزدیک شنیده میشد. روی تخته سنگی دراز کشیدم......

 

 

 

 

این عکس من رو یاد طلوع خورشید در کنار دریا میندازه

 

 

ایده ی این عکس متعلق به یکی از دوستان خوبم است. قبلا" این فرمی از خودش و آسمون بالای سر عکس گرفته. من هم از شهر زیر پام عکس گرفتم ( هر چند که کار اون دوست خوب بسیار زیباتر و فنی تر بود )

 

کوه صفه ، مسکن چندین جفت زاغ نوک قرمز هم هست. شناور شدن این پرندگان یک دست سیاه و صداشون ( که شبیه پرندگان بزرگ شکاری است ) خیلی به اونها هیبت میده. خیلی دوست داشتم عکسی از این پرنده بگیرم. بلاخره امروز صبح تونستم اینکار رو انجام بدم. ( من اسم این پرنده رو نمیدونستم. توی اینترنت جستجو کردم و نوشتم " پرنده ی سیاه نوک قرمز ". در لیستی که اومد ، عکس پرنده رو شناسائی کردم و فهمیدم بهش میگن زاغ نوک قرمز! عجب دنیایی است اینترنت... )

 

 

 

 

 

برنامه بعدی من رفتن به سایت اصلی شاه دژ بود. این دژ ، یکی از قلعه های نظامی باستانی است که بر روی کوه صفه بنا شده بود. انشاءالله در روزهای آتی در مورد این دژ مطالبی خواهم نوشت. ساعت 8:35 به پایین کوه رسیده بودم. با اینکه حدود 3 ساعت و نیم فعالیت سنگین داشتم اما خسته نبودم. شاید این طراوت ، ناشی از دیدن مناظر جدید در این کوه زیبا بوده....