در دوره ی نوجوانی ، وقتی که تابستون به گرگان رفته بودم ، توی یه شیرینی پزی کار میکردم. یاد گرفتن و دیدن نحوه دست کردن و پخت شیرینی اونقدر تاثیر مثبت در من داشت که دیگه برای همیشه تصمیم گرفتم لب به شیرینی نزنم !! تازه ، اون شیرینی پزی که من توش کار میکردم معروفترین و بهترین شیرینهای گرگان رو تولید میکرد و بیشتر شیرینیهایی که از صبح تا غروب میپختیم ، در ساعات اولیه شب به فروش میرفت. صاحب مغازه خودش شیرینی پز قهار و بسیار با تجربه ای بود. یه استادکار دیگه هم بود که اون هم خیلی وارد بود. من و یکی دو نفر دیگه هم شاگرد بودیم.

 

چیزی که باعث شد که من بعد از کار توی اون مغازه ، دیگه میلی به شیرینی نداشته باشم ، دیدن طرز تهیه ی مربای مخصوصی بود که برای درست کردن شیرینی دانمارکی و بعضی شیرینیهای دیگه ( که دو تکه هستند و با این مربا رو اون دو تکه رو به هم میچسبونند ) استفاده میشد. یه جعبه سیب درختی بسیار ارزون قیمت ( دیگه خودتون حدس بزنید این سیبها باید چه مدلی بوده باشند ) میاوردند. سیبها رو میشستیم و تمیز میکردیم و بعد از گرفتن بخشهای اضافی و درب و داغون ، اونها رو چرخ میکردیم. شیرینها و کیکهایی که به هر دلیل فروش نرفته بود و توی یخچال مونده بود رو هم چرخ میکردیم و اونها رو با سیب چرخ شده و آب و شکر مخلوط میکردیم ومیذاشتیم روی حرارت. وقتی کمی اسانس هم بهش میزدیم ، دیگه بوی عطرش همه ی فضا رو پر میکرد اما فقط ما میدونستیم که این چه معجونیه!!

 

غروبها میومدیم توی مغازه و در کار بسته بندی و فروش شیرینی کمک میکردیم. در تابستون گرم گرگان ، فضای مغاز خیلی خنک بود اما در کارگاه ( که در طبقه زیر زمین بود ) علاوه بر گرما ، باید بوی تند روغن سوخته و دود کوره رو تحمل میکردیم.

 

یکی از شیرینیهایی که هر از گاهی درست میکردیم ، شیرینی پنجره ای بود که خیلی ساده درست میشد. یه طشت بزرگ ( از اونهایی که توش لباس می شورند!! ) پر روغن میکردیم . قالبهای مخصوص رو توی روغن داغ میذاشتیم و بعد اونها رو میزدیم توی مایه و ادامه ی ماجرا......

 

یکی از فرزندانم برای کار عملی درس حرفه و فن باید شیرینی پنجره ای درست میکرد. امشب تمام اهل منزل بسیج شدیم تا اینکار رو انجام بدیم. نتیجه ی کار هم خیلی عالی شد و هم منو یاد اون شیرینی پزی انداخت. تقریبا" توی سن همین فرزندم بودم که شاگرد شیرینی پزی شدم...... خدای من ؛ چقدر زمان زود گذشته...... از دوران نوجوانیم و بخصوص از دوره ای که تابستونا به گرگان میرفتم ، خاطرات زیادی در ذهنم باقی مونده که یادآوری هر کدوم از اونها ، گل لبخند رو روی لبام شکوفا میکنه.....