این کوه صفه ، فقط یه کوه نیست بلکه جائیه که میشه خیلی درسهای زندگی رو در مسیرهای مختلف و پیچ در پیچش فرا گرفت و چیزهایی رو که تا بحال فقط شنیده بودی ، در مقام عمل ، به وضوح ببینی.

 

دیروز سختترین و خطرناکترین سنگ نوردی این سالهای اخیرم رو در صفه انجام دادم. بالافاصله پس از صرف نهار به کوه رفتم و با اینکه غذای ساده ای خورده بودم اما در نیم ساعت اول کار ، یه مقدار سنگین حرکت میکردم ؛ که البته به مرور وضعیت بهتر شد. یه جفت کفش کوه و یه تی شرت و یه شلوار لی خوش رنگ به همراه یه کوله پشتی ، این احساس رو در من بوجود آورده بود که کوهنورد و سنگ نوردی هستم کار درست! عینک برای همین بجز 15 دقیقه پیاده روی اولیه ، بقیه مسیر رو با سنگ نوردی طی کردم.

 

یکی دو هفته ی پیش از یه مسیر سخت خودم رو به آبشار رسونده بودم. دیروز دوباره از همون مسیر بالا رفتم. در کنار آبشار کمی استراحت کردم. پنج شنبه ی گذشته به دوستان گفته بودم احتمالا" از بالای آبشار باید راهی در کنار دیواره بلند و کاملا" عمودی کوه وجود داشته باشه که میشه از اون به سمت قله حرکت کرد. یکی دو بار افرادی رو در این قسمت دیده بودم. به دوستان گفتم من باید یه بار تنهایی از این مسیر برم تا اگه شرایط خوب بود ، دفعه ی بعد دست جمعی بریم. دیروز این مسیر رو آزمایش کردم.

 

از آبشار مستقیما" بالا رفتم. بعد از چند ده متر ، به یه مسیر خاکی رسیدم. قدری در این مسیر حرکت کردم تا به تابلویی رسیدم که روش یه فلش راهنما - که جهت بالا رو نشون میداد - وجود داشت و زیرش نوشته بود " خطر مرگ ". استرس دیدن این تابلو کلی وسوسه ام کرد که برم ببینم اون بالا چه خبره!! اختلاف ارتفاع بین مسیر خاکی تا مسیر خطرناک چند متری بیشتر نبود اما نبودن جای پا و دستگیر مناسب ، بالا رفتن از همین چند متر رو کمی سخت میکرد. بالا که رفتم ، دیدم به دیواره کوه یه کابل فولادی نصب کردند و مسیری به عرض 40 سانتی متر هم اونجا هست. کابل رو گرفتم و جلو رفتم و با خودم گفتم آخه این کجاش خطر مرگ داره؟! متفکر

 

مقداری که جلو رفتم رسیدم به جایی که عرض مسیر بدلیل شکسته شدن سنگها ، به حدود 20 سانی متر رسید. طول این قسمت 1.5 تا 2 متر بود اما وضعیت کابل فولادی این بخش بصورتی بود که حتی با گرفتن کابل ، نمیشد خودم رو در کنار دیواره کوه نگه دارم. باید به یک دست کابل رو میگرفتم و با دست دیگه ، دستگیری پیدا میکردم تا با کمک اون ، مرکز ثقل بدنم رو روی پنجه ی پا نگه دارم ، والا از کابل کاری بر نمی اومد و یه سقوط 10 تا 20 متری در انتظارم بود. قدری تمرکز کردم و پنجه در سنگ انداختم. باید فشار زیادی با دستم وارد میکردم و خودم رو تا حد امکان به دیواره می چسبوندم. آهسته و با احتیاط این قسمت رو رد کردم. مسیر دوباره قدری عریض و کابل هم به انتها رسید.

 

ادامه ی راه ، حرکت کنار دیواره و در مسیری پر شیب و کم عرض بود. وقتی بخشی از راه رو طی کردم ، به بن بست رسیدم. نمیشد بیشتر از این در این راه حرکت کرد. دستانم در دو برآمدگی کوچک سنگها چفت شده بود و تکیه گاه پنجه ی پاهام روی دو سنگ کوچک قرار داشت. کمی مسیر رو بررسی کردم اما راهی وجود نداشت و ریسک ادامه ی مسیر ، بسیار بسیار زیاد بود. به ناچار چند متر به عقب برگشتم که این برگشت به عقب هم خودش داستانی داشت. راه دیگری پیدا کردم که به یک مسیر خاکی منتهی شد. وقتی در حرکت از این مسیر خاکی ، محل گیر کردنم در روی سنگها رو دیدم ، متوجه شدم کار عاقلانه ای کردم که برگشتم به عقب ؛ واقعا" بیشتر از اون نمیشد جلو رفت.

 

خلاصه ؛ کمی جلوتر دوباره از سنگها بالا رفتم و دوباره گیر کردم. 10 تا 20 متری از سنگها بالا رفته بودم و در حالی که فقط 2 متر تا پایان این مسیر فاصله داشتم ، رسیدم به سنگی زیرش خالی بود و برای بالا رفت از اون ، باید خودم رو به سنگ آویزون میکردم. توی فیلمهای مستند سنگ نوردی این حرکت رو بارها دیده بودم اما خودم تجربه ی اینکار نداشتم و نمیدونستم دستانم چقدر میتونند فشار وزن بدنم رو تحمل کنند. در اونجا خودم حس میکردم حالت قرار گرفتنم روی سنگها باید جالب باشه و دوست داشتم یکی در اون حالت از من عکس بگیره!! دستانم ، باز بود و به دو سنگ چسبیده. پاهام هم همین حالت رو داشت ؛ چه فیگوری بود!!! مژه

 

دوباره برگشتم پایین و از یه شکاف خیلی تنگ و باریک که چند متر با این سنگ اولی فاصله داشت بالا رفتم. عرض شکاف فقط کمی از عرض بدنم بیشتر بود برای همین هم در مدت بالا رفتن از اون – که مشکل هم بود – دست و پام به سنگها خراشیده شد و زخمهای کوچکی برداشت. به هر دردسری بود از اینجا بالا رفتم و رسیدم به مسیر اصلی قله.....

 

دیروز احساسات متفاوتی نسبت به خودم داشتم. از یه طرف از خودم بدم می اومد که اینقدر بی پروا ریسک میکنم و خودم رو به دردسرهای بیخودی میندازم. اما از طرف دیگه راضی بودم که هنوز قدرت ریسک پذیری و خطر کردن رو دارم. راضی بودم که در واجهه با دشواریها میتونم تا حد زیادی خونسردی خودم رو حفظ کنم و با رفتاری معقول به حل مشکل بپردازم.

از یه طرف ناراحت بودم که چرا بدون آگاهی ، تمرین و شناخت وارد مسیرهای ناشناخته میشم. به خودم میگفتم مگه نشنیدی که :

 

بی پیر مرو تو در خرابات

هر چند سکندر زمانی

 

اما از طرف دیگه راضی بودم که اگر در انتخاب مسیر دچار خطا و اشتباه شدم ، قدرت پذیرش اشتباه و برگشتن به راه صحیح رو دارم و بر خطا و اشتباهم اصرار نمیکنم. راضی بودم که برای رسیدن به مقصد ، تنها به یک راه بسنده نکردم و اونقدر راههای مختلف رو آزمایش کردم تا به نتیجه رسیدم. راضی بودم که با قدم گذاشتن در راههای جدید ، شناختم رو بیشتر و دیدگاهم رو وسیعتر میکردم و چشم اندازها و افقهای جدیدی رو می دیدم که قبلا" هیچ تصور و ذهنیتی از اونها نداشتم ؛ چشم اندازها و افقهایی که دیدنشون ممکنه زندگی آدم رو متحول کنه......

 

سنگ نوردی دیروز ، هم ورزش جسمی بود و هم فرصت و فضایی برای تفکر باطنی .... خدا رو شکر....