خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست

وقتی در تهران حضور داشتیم ، یکی از بستگان نزدیکمان در اصفهان فرزند خود را بدنیا آورد. این اولین فرزند خانواده ی نوپای آنان بود و طبیعتا" عزیز دردونه. امروز که تماس گرفتیم تا برای رفتن به منزلشون هماهنگی کنیم گفتند که زودتر بیایید چون ما منتظر برگشت علی آقا ( اسمی که خانواده ی همسرم مرا با آن خطاب میکنند ) بودیم تا در گوش فرزندمان اذان و اقامه بگه. نمیدونم چرا اونها این تصمیم رو گرفتند اما با شنیدن این مطلب یه بار سنگین روی دوشم احساس میکردم. دریافت نگاهی مثبت از سوی دیگران و جلب اعتماد اونها ، هم خوشاینده و هم یه حس ترس در من ایجاد میکنه ؛ ترس از اینکه مبادا لایق این اعتماد و نگاه مثبت نباشم.....

 

غروب به منزلشون رفتیم. برای حضور قلب بیشتر ، دو رکعت نماز خوندم و سوره یس رو قرائت کردم. تا اینکار انجام بشه ، همه حاضر شدند و بچه رو در بغلم گرفتم. سوره ی حمد رو براش خوندم و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفتم. طفلی ، خواب خواب بود و آروم. بعد روی دستم خوابوندمش و خیلی نرم نرم روی سینه اش دست میکشیدم و فراز آخر زیارت عاشورا رو براش خوندم : السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک...... السلام علی الحسین..... بچه از خواب بیدار شد ، گریه ی مختصری کرد و باز خوابید. پدرش گفت : اسمش رو محمد امیر گذاشتم. با این اسم صداش زدم.... تا ما اونجا حضور داشتیم ، این بچه توی خواب یه خنده ی درست و حسابی کرد که صدای نهیفش رو میشد تعبیر به قهقهه کرد. پدر و مادرش کلی خوشحال بودند و میگفتند توی این سه روز! اولین باره که اینطوری میخنده و اون رو به حساب حضور ما میذاشتند.

 

دیدن شوق و ذوق این زن و شوهر جوان ، و تعلق خاطر زیادشون به این نوزاد کوچولو ، خاطرات روزهای اول بدنیا اومدن بچه هام رو برام زنده کرد. چقدر زود گذشته......

 

امیدوارم همه ی خونواده ها ، به هر طریق که خیر و صلاحشونه ، کانون گرم و پر مهر و محبتی داشته باشند ؛ بخصوص و بخصوص زوجهای جوان.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ توسط علیرضا بوژمهرانی

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ