بعد از یه هفته ، دوباره رفتم کوه. هوا اونقدر تمیز بود که فرصت شد از اون بالا چند تا عکس از مناظر شهر اصفهان بگیرم :

 

 

 

کوههای برف گرفته ی کرکس در فاصله ی 100 کیلومتری شمال اصفهان

 

 

 

مسجد امام ، مسجد شیخ لطف الله و مسجد جامع

 

 

 

مدرسه ی چهارباغ ، سی و سه پل و رودخونه ی تقریبا" خشک زاینده رود

 

 

 

مرکز نجوم ادیب

 

 

 

قلعه ی شاه دژ بر فراز کوه صفه

 

 

 

فرصت شد تا یه عکس هم از خودم بگیرم مژه

 

موقع برگشتن ، در مسیری که تله کابین از بالای سرم رد میشد ، در یکی از کابینها دختر و پسر جوانی بودند که در خلوت خودشون به پیشواز دیده بوسی نوروزی رفته بودند!! ماچ شیشه ی کابین تیره بود اما نه اونقدر که داخلش دیده نشه! نیشخند ملت هم که این صحنه ها رو همیشه بصورت آفلاین و توی فیلمهای سانسور نشده ی خارجی دیده بودند و آنلاین شدن این صحنه براشون هیجان انگیز بود ، زل زده بودن به این کابین و هی به شوخی میگفتند : به به ! چه غروب دل انگیزی! آخیییییییییییییییییی... طفلکیها فکر میکنن که کسی اونها رو نمیبینه! عینک (لطفا" این موضوع رو جایی مطرح نکنید والا از فردا برای سوار شدن به تله کابین باید شناسنامه عکسدار و اصل قباله ی ازدواج و اجازه ولی و نتیجه آزمایش دی ان ای و ..... رو ارائه کنیم دل شکسته )

 

یاد یه خاطره افتادم که مربوط به حدود 32 یا 33 سال پیش میشه. در یکی از تابستونهایی که به گرگان رفته بودم داشتیم توی حیاط مادربزرگم ، غوره ی انگور جمع میکردیم. درخت انگوری که باید غوره هاش جمع میشد بدور یه درخت توت بزرگ پیچیده بود و تقریبا" تا بالای این درخت رسیده بود. موقع غروب که شد همه رفتند خونه ی ما ( اون وقع یه خونه در گرگان داشتیم ). من 10 یا 11 سالم بود. همه رفته بودند بیرون ولی من هنوز روی درخت توت بودم. وقتی خواستم بیام پایین دیدم آخر حیاط یکی از بستگان با دختر یکی از اقوام ( که با هم نامزد بودند و در همون تابستون هم ازدواج کردند ) آخر حیاط یواشکی قایم شدند و با رفتن همه ، مشغول گفتگو و دیده بوسی.... آقا من از وحشت داشتم سکته میکردم. اگه من رو اون بالا میدیدند ، یه کتک مفصل در انتظارم بود. روم رو برگردوندم و جیک نزدم. چند دقیقه بعد اونها اومدند و از زیر درخت رد شدند و بیرون رفتند. من هم وقتی مطمئن شدم دیگه کسی نیست ، از درخت پایین اومدم و الفرار.....

 

این خاطره رو تا بحال جایی تعریف نکرده بودم. ای روزگار...... دنیا چه بازیهایی که نداره. همین لیلی و مجنونی که روزی اونطور با هم عاشقانه حرف میزدند و در آغوش هم بودند ، چند صباحی بعد زندگی براشون دیگر گونه شد. اون مجنون ، در یه تصادف رانندگی کشته شد. اما لیلی این ماجرا ، هنوز آب کفن شوهرش خشک نشده بود که در فکر تصاحب منزل مسکونی شوهر مرحومش و خارج کردن اون منزل از دست دو یتیم باقی مونده ، افتاد. برای اینکار جعل امضاء کردند و چند شاهد قلابی هم گیر آوردند. بانی اصلی این ماجرا بفاصله ی چند ماه پس کشته شدن اون مجنون ، زن اون مرحوم رو به عقد خودش درآورد ( فقط بخاطر بدست آوردن اون منزل ). تقدیر الهی اما مانع از اینکار شد و با پیدا شدن یک شاهد حقیقی و کشف ماجرای جعل امضاء ، تنها چیزی که به اون به اصطلاح لیلی و خوانواده اش رسید ، ننگ و نکبت و بدبختی بود. اون دو یتیم هم امروز به لطف و کرم خدا ، زندگی مناسبی دارند و خودشون صاحب خونواده شدند.