از عشق ، آنچه را به سخن ها شنیده ام

در یک نگاه شبنم و خورشید دیده ام

 

 

 

خورشید ، بامدادان ، از لای برگ ها

با بوسه و نگاه و نوازش

با ناز و نوش ، شبنم لرزان را

می خواند و می چشید و در آغوش می کشید

 

شبنم ، ازین نوازش دلخواه و دلپذیر

سرمست ،

            نور و گرمی آن تابناک را

بر سینه می فشرد

آنگاه ،

یک جا ، تمام هستی خود را

شیرین و خوش ، به بوسه ی خورشید می سپرد.

 

ای کاش ، آدمی را ، در پهنه ی وجود

این گونه شوق دیدار

این سان نثار و ایثار

این تار و پود پاک

این مایه مهر بود.....

 

(شعر از: فریدون مشیری)