دیروز فعالیتهای فشرده ای رو از اول روز تا ساعت 24 داشتم. بعد از کارهای اداری و بلافاصله پس از صرف نهار در منزل ، به گلکاری مشغول شدم. عید در پیش است و باید دستی به سر و روی گلدونها و باغچه ها بکشم. تنوع رنگ گلهای زیادی که در حیاط کاشتم رنگ و بوی خاصی به خونه داده که قرار گرفتن در این فضا ، خستگی آدم رو از تنش درمیکنه. توی اصفهان ، بخاطر مسائل اقتصادی خیلیها ترجیح میدن که خونه ی جنوبی ( درب به ساخت ) داشته باشند. فروش واحدها و یا اجاره دادن طبقات مختلف یه خونه ی درب به ساخت خیلی راحته. استفاده از نور طبیعی در این خونه ها هم بهتر انجام میشه. اما در این مدل خونه ها ( بخصوص اگه متراژ زمین زیاد نباشه ) حیاط تبدیل به یه محیط کم نور و بی خاصیت میشه که بجای دلنوازی باعث دلتنگی میشه. من به همین دلیل خونه ی شمالی ( درب به حیاط ) رو ترجیح میدم. گل و باغچه در خونه های شمالی ، آنچنان در تغییر روحیه ساکنین منزل اثر میذاره که بخاطر همین یه حسن ، میشه برخی مشکلات خونه های شمالی رو ندید گرفت.

 

بعد از گلکاری و بردن بچه ها به پیراشگاه ( همون سلمونی سابق!) و دیدن مسابقات کشتی ، ساعت 19:30 عازم کوه صفه شدم. بعد از مدتها میخواستم در زیر نور مهتاب کوهپیمایی کنم. هوا آنچنان لطیف و بهاری بود که هیچ نیازی به لباس گرم نداشتم. خیلی سریع تا مزار شهداء رفتم و مثل همیشه بعد از عرض ادب به پیشگاه این بیداران خاموش ، مسیر سنگنوردی رو در پیش گرفتم. تنهای تنها بودم و هیچکس در کوه نبود. صورت فلکی جبار ، مماس با دیواره ی کوه خودنمایی میکرد و قدری اونطرفتر ، ماه شب یازدهم با هاله ی کوچکی که دراطرافش بود ، روشنی بخش آسمان شب بود. سبک بار و سبکبال بودم و برای همین خیلی سریع حرکت میکردم. بعد از استراحتی کوتاه در کنار آبشار ، وارد مسیر قله شدم و بالا رفتم. حدود 65 دقیقه بعد از آغاز کوهپیمایی ، به قله رسیدم. زمین و آسمون غرق نور بود؛ اما نور طبیعی آسمون یه چیز دیگه است. روی سنگها دراز کشیدم و به آسمون خیره شدم.......

 

به ذهنم رسید یه رایزنی انجام بدیم تا در سال آینده و به مناسبت سال ملی نجوم ، در یکی از روزها ، 10 تا 15 دقیقه خاموشی عمومی در شهر اصفهان داشته باشیم تا مردم فرصت کنند و نگاهی به بالای سرشون بندازند.

 

چراغ مخصوص راهپیمایی در شب همراهم بود اما اصلا" نیازی به روشن کردنش نبود. با خونه تماس گرفتم و از بچه هام خواستم بروند روی پشت بودم تا من از روی قله براشون با چراغ علامت بدم. کلی ذوق کرده بودند که میتونستند درخشش چراغم رو از اون فاصله ی دور ببینند. با همون سرعتی که بالا رفته بودم به پایین برگشتم و در تمام مسیر تنها فردی بودم که در کوه حضور داشت. وقتی به خونه رسیدم و به همسرم گفتم که در کوه یکه و تنها بودم ایشون گفت خوب این خیلی طبیعیه. گفتم چطور؟ گفت آخه دور از جون مگه مردم عقلشون کم شده که توی این وقت و ساعت برن قله ی کوه؟؟!! دل شکسته ( اینجا اصفهانه و اگه غفلت کنی در عرض چند ثانیه 100 تا متلک و تیکه بار آدم میکنند که شونه ها آویزون میشه نگران )

 

آخر شب هم مقداری حلوا پختیم تا فردا برای پدر مرحومم خیرات کنیم. اینکار تا بعد از نیمه شب به درازا کشید.

 

دیشب خبر دادند ساعت 6.5 صبح جلسه دارم. صبح ساعت 5.5 بیدار شدم. نمیدونم چرا اصلا" خسته نیستم. لبخند