نمیدونم چرا آخر سال ، بعضی وقتها حکم آخرالزمان پیدا میکنه. خیلیها کارهاشون رو میذارن برای همون روزها و ساعتهای پایانی. در طول سال بیشتر کارها رو به فردا موکول میکنند و وقتی بخود میان که دیگه فردای زیادی باقی نمونده ، عین فرفره دور خودشون میچرخند و پر جنب و جوش میشن. ( البته اگه یه مقدار دقیق باشیم میبینیم خیلی از ما همین رویکرد رو در مورد عمرمون داریم. وقتی مطمئن میشیم به روزهای پایان عمر رسیدیم متوجه میشیم که کلی کار انجام نداده و راههای نرفته هنوز باقی مونده ). توی منزل ، روش کاری ما ( که بر اساس مدیریت مثال زدنی همسرم برنامه ریزی میشه ) باعث شده که معمولا" کار زیادی برای پایان سال نداشته باشیم. بیشترین وقت ، صرف خریدهای ضروری شب عید میشه که طبیعتا" نمیشه اون رو در زمان دیگری انجام داد.

 

قرار بود امسال برنامه ای داشته باشیم تا همه ی اعضای فامیل در منزل ما دور سفره ی هفت سین باشند اما یه باره همه چی تغییر کرد و فقط خودمون موندیم و خودمون. امسال هفت سین رو از زمین به آسمون آوردیم و بجای پهن کردن سفره ، از چند تا میز کوچک برای چیدن لوازم استفاده کردیم. دقایقی مونده به تحویل سال ، کنار هم جمع شدیم. نمیدونم چرا همیشه در لحظه ی تحویل سال بغض میکنم. امسال هم مثل سالهای قبل..... شاید این بغض و گریه ، یه غم و شادی توام با خودش داشته باشه. غم از دست دادن یک سال فرصت ، و شادی بدست آوردن فرصتی دوباره ......

 

توی حیاط ، به درخت انگور توجه میکنم. شاخه هایی که تا یه ماه پیش ، خشک و شکننده بودند با وزیدن باد بهاری و نسیم نوروزی ، نرم و ترد شدند و حالا در حال رویش و سبز شدن. گلهای باغچه که توی زمستون رنگ و رویی نداشتند حالا جلوه یی افسانه ای پیدا کردند ( بخصوص بنفشه هایی که مثل هر سال ، زیبایی حیاط خونه رو صد چندان میکنند ). بارها شاهد بودیم که در اخبار اعلام میشه در فلان شهر و فلان جا ، درختان در غیر فصل ، شکوفه دادند و این موضوع رو عجیب و غریب معرفی میکنند. اما عجیب نیست. هر وقت شرایط بهاری بوجود بیاد ، هر مرده ای زنده میشه ؛ در این رابطه فرقی بین انسان و گیاه نیست.....