شب گذشته با دیدن قسمت اول فیلم مستند " جستجو " از شبکه 4 سیما حالم حسابی گرفته شد و تا ساعتها غمگین و ناراحت بودم. در این فیلم که محصول سال 1358 است با خانواده هایی گفتگو میشه که بستگان درجه اول اونها در جریان رخدادهای مابین 17 شهریور تا 22 بهمن 1357 مفقود شدند. دوربین با بی رحمی تمام چهره مبهوت ، غم گرفته ، حیران ، و گریان زنان و مادرانی را به تصویر کشیده بود که در جستجوی گمشده خود به همه جا سر زده بودند و با نا امیدی چشم در چشم دوربین دوخته بودند. نگاه حیرت زده اونا قلب هر انسانی را پاره پاره میکرد. شاید بدترین و دردناکترین بخش این مستند ، مصاحبه با پدری بود که میگفت فرزندش برای دیدن هیجانات ( تظاهرات ) اخیر ( دوران یاد شده ) از منزل بیرون رفته و دیگه برنگشته بود. اونا به دنبال فرزندشون به هر جایی که ممکن بوده بتوانند ردی ازش بیابند رفته بودند. پزشکی قانونی ، بیمارستانها ، بهشت زهرا ، کلانتری ها و ...... اما خبری از فرزندشان بدست نیاورده بودند. در اردیبهشت سال 1358 و در حالی که اعضای این خانواده پای تلویزیون نشسته بودند ، فیلم مستندی از حوادث دوران انقلاب پخش میشه. این خانواده در یکی از صحنه های این فیلم جنازه پسرشون رو میبینند ، در حالت کفن شده ، سر جنازه بیرون از کفن و در حال انتقال به یک ماشین. اونا به صدا و سیما مراجعه میکنند و فیلم را دوباره میبینند. مطمئن میشند که این جنازه پسر آنها است اما از هر جایی سراغ میگیرند که پیکر فرزندشان را بیابند جوابی نمیگیرند و معلوم نمیشه مامورین حکومت نظامی وقت تهران این اجساد رو به چه محلی منتقل کردند......

خدا برای کسی نخواد که کارش بجایی برسه که برای پیدا کردن جگر گوشه اش ناچار بشه بارها و بارها اجساد مجهول الهویه رو مشاهده کنه. خدا برای هیچ مادری نخواد که حتی از دیدن جنازه فرزندش محروم بشه. خدا برای هیچ زن و فرزندی نخواد که یه عکس ، آخرین نشونی از همسر و پدرشون باشه. یادم میاد در زمان جنگ تعدادی از برو بچه های جبهه میگفتند اگه قراره شهید بشند دلشون نمیخواد که جنازه شون پیدا بشه و برگرده. بعضی از این بچه ها موقع عملیات پلاکهایی که برای شناسائی در گردن داشتند رو درمیآوردند تا اگه حتی پیکرشون پیدا شد ، شناسائی نشه. اون موقع من مجرد بودم و فکر میکردم میتونم درک کنم که اونا چی میگن و چی میخوان. اما امروز که خودم پدر هستم و تحمل تاخیر چند دقیقه ای بازگشت فرزندانم از مدرسه رو ندارم ، امروز که علاقه و محبت همسرم به بچه ها رو میبینم ، میتونم بفهمم که اون بچه های جبهه ، ندونسته داشتند مرتکب چه خطای بزرگی میشدند و چه ظلمی در حق پدر و بخصوص مادرشون روا میداشتند ؛ مادری که بعد از شهادت فرزندش ، دلش به گفتگو با جنازه اون و حضور هفتگی بر سر مزارش خوشه......

مهر مادر و فرزندی حتی در ایام بعد از مرگ هم تداوم پیدا میکنه. یه دوستی داشتم به نام علیرضا باقری. نسبت فامیلی هم داشتیم. ایشون در عملیات خیبر مفقودالاثر شد. سالها از این موضوع گذشت. یه سه شنبه ای در سالهای اولیه دهه 70 از تلویزیون اعلام شد روز پنجشنبه 300 شهید که در عملیات تفحس شهدا پیدا شده اند در تهران تشییع خواهند شد. همون شب علیرضا رو در خواب دیدم. توی خواب میدونستم شهید شده اما وقتی دیدمش با هم دست و روبوسی کردیم. بهش گفتم علی کجایی؟ مادرت خیلی ناراحته. خندید و گفت میدونم. دیگه میخوام برگردم پیش مادرم و ازش بخوام بساط عروسی من رو فراهم کنه. بهش گفتم کی میخوای بیای؟ گفت من جزو همین 300 شهیدی هستم که بناست پنجشنبه تشییع کنند..... فردای اون شب ، پدرم از تهران با من تماس گرفت و گفت پیکر شهید علیرضا باقری پیدا شده و پنجشنبه در تهران تشییع میشه...... به مادر علی تلفن زدم و دلداریش دادم. خوابم رو هم تعریف کردم. بنده خدا کلی گریه کرد و گفت حالا دیگه مطمئن شدم که این خود علیه که برگشته آخه جز یه کارت و یه پلاک فقط چند استخوان و قمقمه آب سوراخ سوراخ شده اش رو به من نشون دادند و باورش برام سخت بود که این تنها چیزی باشه که از پسرم مونده.......

میدونم حرفای امروزم تلخ بود اما اینها هم بخشی از واقعیتیه که در زندگی همه ما یه جورائیش پیدا میشه. نباید اینها رو از یاد ببریم. من همیشه به زندگی به دیده مثبت و امیدوارانه نگاه میکنم. هیچ وقت امیدم رو از دست نمیدم. تا آخرین لحظه تلاش میکنم و در برخی برنامه ریزیهام اونقدر دوردستها رو میبینم که گویا خیال رفتن از این دنیا رو ندارم. اما در کنار همه اینها ، یادآوری همین چیزهایی که نمونه اش رو امروز نوشتم باعث میشه آدم یه خورده حواسش رو بیشتر جمع کنه.

هر چند که انسانه و یه حسی که در همیشه عمر همراهش هست ؛

فراموشی.......