در این هفته دو سه شب رو دچار بد خوابی شدم. توی این شبها تا ساعت سه و نیم بامداد خوابم نمیبرد. وقتی هم که به هزار زحمت کرکره پلکام رو پایین میکشیدم ، باید ساعت شش یا شش و نیم از خواب بیدار میشدم. حسابی کلافه بودم. اما امروز خیلی سرحالم چون هم دیروز رو بخوبی گذروندم و هم دیشب بلاخره یه خواب راحت هفت ساعته داشتم. دیروز از صبح تا ظهر که اداره بودم. ساعت 13 رفتم به یه جلسه که تا ساعت 17 طول کشید. در این جلسه گزارشهایی رو که باید در مورد اونها اظهار نظر میکردم ، یه نظر دیدم و متوجه شدم اشتباهات زیادی در اونها هست. پیشنهادهایی هم خودم ارائه کردم. بنده خدا بعضی از همکارام رو میدیدم که هی سرخ و سفید میشند ولی خودم از کارم راضیم. بهتره عیب و ایراد کارامون رو یه آشنا بهمون تذکر بده تا یه غریبه.

ساعت 17:30 به خونه برگشتم. از صبح در اصفهان بارون میبارید و در اون ساعت غروب هنوز نم نم بارون ادامه داشت. من هم که کشته مرده پیاده روی توی بارون هستم ، دستور رئیس خونه برای خرید چند قلم جنس رو بهونه کردم و پای پیاده زدم بیرون ؛ البته با اجازه همون رئیس خونه ( والا شب رو باید توی کوچه میخوابیدم !! ). دورترین سوپری محل رو انتخاب کردم و راه افتادم. رفت و برگشتم بیش از یک ساعت طول کشید. یه بادگیر تنم بود اما از کلاهش استفاده نمیکردم. دوست داشتم یه نموره خیس بشم و بهتر از هوای بسیار مطبوع و لطیف بارونی استفاده کنم. وقتی برمیگشتم بارون بند اومده بود و آسمون از سمت غرب در حال باز شدن بود. مثل همه ی منجما ، من هم طبق معمول سر به هوا راه میرفتم! در افق غربی سیاره ناهید رو دیدم و کمی پائین تر از اون سیاره تیر. منظره جالبی بود بنابراین قدمهام رو بلندتر و سریعتر برداشتم تا زودتر بیام خونه و از این دو سیاره عکس بگیرم. وقتی رسیدم خونه با دوربین و سه پایه رفتم روی پشت بوم و چند عکس گرفتم. وقتی عکسها رو ریختم توی کامپیوتر و اونها رو با نقشه های آسمون مطابقت دادم دیدم سیاره ی اورانوس هم در کنار سیاره زهره بوده و در عکسهای من هم ثبت شده. یاد 9 سال پیش افتادم که برای اولین بار با یه تلسکوپ 12 اینچی به اورانوس و نپتون نگاه کردم. دیدن دو گوی کوچک آبی و سبز رنگ من رو بسیار هیجان زده کرده بود. تا قبل از اون دورترین سیاره ای رو که دیده بودم زحل بود.

بعد از عکاسی نوبت غذا دادن به ملوس بود. طبقه پایین خونه ما هنوز تکمیل نیست. چند گنجشک توی اون لونه کردند. چند ماه قبل هم یه خانم گربه تشریف آوردن اونجا برای زایمان! بچه این گربه در وضعیت بدی بود. وقتی پیداش کردم یه دستی به سر روش کشیدم و تیمارش کردم. اسمش رو ملوس گذاشتیم. حالا بخشی از برنامه روزانه ما غذا دادن به این ملوس شده. فکر نکنید ته مونده سفره رو به ملوس میدیم ؛ خیر. ملوس عزیزتر از این حرفهاست. غذای ملوس از این قراره ؛ هر روز یه لیوان شیر یارانه ای از بهترین نوعش! ( ما برا خودمون توی صف شیر نمیریم اما برای ملوس میفرستنمون! ) و یه روز در میون یه بال مرغ که با دقت گوشت و استخونش رو از هم جدا میکنم. ملوس سهم مشخص و ویژه ای هم از گوشتهای خورش داره. کم کم داره به این ملوس حسودیم میشه. اگه رئیس خونه متوجه این حسودی بشه حتما" میگه ( می فرمایند ) شما فعلا" لوس تشریف دارین و خیلی مونده تا ملوس بشین........ بدبختی رو میبینید؟؟!!

آخرین بخش برنامه دیشب دیدن برنامه های تی وی بود. توی این شبها برنامه های جالبی در مورد دوران انقلاب پخش میشه. از ساعت 20 تا 21 یه مستند جالب در مورد محمدرضا پهلوی از شبکه یک پخش شد که جذاب و پر محتوی بود. شاید برای اولین بار بود که با مستخدمین مخصوص شاه سابق ایران و کارگران کاخهای شاه مصاحبه میکردند و خاطرات مستند اونها رو از آخرین روزهای حکومت شاهنشاهی به اطلاع مردم میرسوندند. تاریخ ، کلاس درس بزرگیه ، اگه کسی بهش با دقت توجه کنه. بعد از اخبار هم سریال از نفس افتاده رو دیدیم. از داستان این سریال خوشم میاد. میخواستم بازی فوتبال فرانسه و آرژانتین رو هم ببینم اما برعکس شبهای قبل ، پلکام تالاپی افتاد پایین و تا ساعت 06:30 بامداد امروز هم همونجا موند.......