امروز با دوستی گفتگو میکردم و بعد از این گفتگو ، تفعلی به دیوان حضرت حافظ زدم :

 

بغیر از آن که بشد دین و دانش از دستم

بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم؟

 

اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد

به خاک پای عزیزت ، که عهد نشکستم

 

چو ذره  ، گر چه حقیرم ، ببین به دولت عشق

که در هوای رخت چون به مهر پیوستم

 

بیار باده که عمری ست تا من از سر امن

به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم

 

اگر ز مردم هوشیاری ای نصیحت گوی

سخن به خاک میفکن ، چرا که من مستم

 

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست

که خدمتی بسزا ، بر نیامد از دستم

 

بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت

که مرهمی بفرستم ، چو خاطرش خستم