وقتی به آسمان نگاه کردم ، زمین را کوچک یافتم و وقتی به دل خویش نگریستم ، آسمان را کوچک دیدم. در آسمان میجستمت زیرا گمان میبردم خاک و زمین را لیاقت همنشینی با تو نیست. نور عشق زنگار از دلم زدود و امروز ، بیکرانی را درون خود میبینم. اگر از اکسیر عشق کاری جز این بر نمی آمد ، باز هم ، بارها و بارها دلم را عاشقانه بر سر راهت قرار میدادم تا شاید نظری و گذری بر آن داشته باشی.

اگر نگاهم در نگاهت افتد و زبانم را قدرت تکلم باشد شاید با تو از شیرینی حضور بگویم یا از تلخی هجران ؛ شاید از روز روشن وصال گویم یا از شب تاریک فراق ؛ شاید از خوشی های دیدار گویم یا از ناخوشی های  بی تو بودن. وقتی نگاهم در نگاهت افتد ، با تو بسیار خواهم گفت ، بسیار بسیار .

این گفتن بسیار فقط بهانه ای است که نگاهم ، بیشتر و بیشتر در نگاهت باقی بماند.............