خرداد 1368 - تهران

 

 

 

صبحها وقتی از خواب بیدار میشدم سراغ رادیو میرفتم و تا زمان راهی شدن به محل کار به آن گوش میکردم. آن روز صبح در تمام کانالها فقط قرآن پخش میشد. از چند روز قبل خبر شدت گرفتن بیماری امام به اطلاع مردم رسیده بود. دلم لرزید. به محل کارم در پادگان ولی عصر (عج) رفتم. رادیو هنوز قرآن پخش میکند.... حادثه ای بزرگ در راه بود......

 

ساعت 8 یا 9 صبح گوینده ی رادیو خبر ارتحال حضرت امام را خواند. تمام پادگان گریان. هر کداممان سر بر درختی یا دیواری .....

 

به مصلی تهران رفتم. پیکر امام برای آخرین وداع با مردم..... جمعیت غوغا میکرد. همه نالان ، همه سیاه پوش.....

 

شب به مصلی رفتم. در غربت خاکهای مصلی ، شمعی روشن کردیم. نور شمعهای فراوان در جای جای مصلی ، امواج نیاز و تمنا به امام بود برای ماندن.....

 

مرحوم آیت الله گلپایگانی بر پیکر امام نماز میخوانند. در تمام مدت نماز فقط دل زدیم و گریه کردیم..... سیل جمعیت 10 میلیون نفری ، بدرقه ی تاریخی امامشان را آغاز کردند ، همانگونه که در 12 بهمن 57 به استقبالش آمدند.....

 

عازم بهشت زهرا میشوم اما تراکم جمعیت آنقدر است که برای کنترل آن به مردم میگویند خاکسپاری امام به فردا موکول شده است. در منزل و با چشمانی که خون میگرید ، آخرین بار پیکر امام را می بینم....

 

همان شب با دوستانمان به بهشت زهرا می رویم. بر روی مزار امام یک کانتینر قرار داده اند. اگر این نبود ، عاشقان روح الله برای دوباره دیدنش ، خاک را میشکافتند. آسمان هم در این عزا غرید و بارانی بارید. جمعی از جانبازان هم آمده بودند. تا به نزدیک مزار رسیدند ، از فرط اندوه همگی غش کردند......

 

داغ امام هنوز هم برای عاشقان آن بزرگوار تازه است ؛ هنوز هم در غم فقدانش اشکباریم.....