دیروز بمدت 135 دقیقه در جلسه ای شرکت کردم که کمتر از 3 دقیقه در اون حرف زدم. مدت زمان کوتاهی بود ولی حرفهام اونقدر تاثیر گذار شد که مورد عنایت مسئولین حاضر در جلسه قرار گرفت. خیلی دوست دارم کاری رو که تقبل میکنم به بهترین شکل ممکن انجام بدم. از مسئولیتهای سر کاری ( که عنوانی رو به آدم بدند اما از گردونه کارها کنارش بذارند ) خیلی بدم میاد. مسئولیت تشریفاتی رو هم هیچ وقت قبول نکردم. همیشه میخوام مسئولیتی رو قبول کنم که بتونم فعالانه در ایفای وظایف و برنامه ها مشارکت داشته باشم ؛ اون هم مشارکتی تاثیرگذار.

دو هفته از پایان دهه اول محرم میگذره. تلویزون ما برای اینکه اشک چشم مردم خشک نشه مرتب سریالهای پر سوز و گذار و گریه آور پخش میکنه ( گریه آور هم از نظر ساختار سریال ، هم داستانش ، هم تکنیکهاش ، هم..... ، هم ...... ، هم........ ). دیشب هم علیرغم میلم سریال زیر لبه تیغ ( یا زیر تیغ یا یه چیزی توی همین مایه ها ) رو دیدم و کلی برا محمود غصه ام شد.

چند روزیه برای اینکه با ملوس ( همون گربه معروف خونواده ما ) خودمونی تر بشم ، شخصا" و با دستهای مبارکمون بهش غذا میدم. ظرف غداش رو میبرم توی حیاط و روی پله میشینم و صداش میکنم. دیگه عادت کرده و تا صدام به گوشش میرسه آروم آروم بهم نزدیک میشه. تکه های غذا رو با یه قاشق پلاستیکی نزدیک زمین نگه میدارم و ملوس میاد اون ور میداره و در میره! فاصله ای که بعد از برداشتن غذا از من میگیره با تکه های بعدی غذا کمتر و کمتر میشه طوری که آخر کار دیگه اصلا" فرار نمیکنه و میشینه عین بچه آدم! غذاش رو میخوره. مادرش چند وقتیه که ترکش کرده ( یا رفته دنبال یلللی تلللی یا اینکه میخواد ملوس دیگه رو پای خودش بایسته! ). ملوس هم یکه و تنها و بی همدم شده. دیشب وقتی غذا خوردنش تموم شد توی حیاط و در فاصله یه متری من روی زمین نشست و جایی نرفت. با صدای مظلومانه ای شروع به میو میو کرد. به سرم زد که یه نموره با این طفلی حرف بزنم. تا شروع به صحبت کردم ملوس ساکت شد و وقتی من ساکت شدم ، ملوس شروع به میو میو کردن کرد و این موضوع چندین بار تکرار شد. خلاصه ؛ گفتمانی داشتیم که نگو و نپرس. ( شانس آوردم که توی اون ساعت و بدلیل سرمای هوا همسایه ها پنجره ها رو بسته بودند و صدای من و ملوس رو نمیشنیدند و الا فکر میکردند من احتمالا ییییییهو یه طوریم شده ). پذیرائی و غذا دادن به ملوس ( و توی صف شیر رفتن برای ایشون ) کم بود حالا تازه باید بشینم درد و دلهاش رو هم گوش کنم!!!