در مدرسه فرزند بزرگم یه برنامه اردو سه روزه برای افراد داوطلب گذاشتند. سفر به مشهد با هواپیما. از جمع بیش از 100 نفری مدرسه ، 30 نفر داوطلب شده بودند و فرزند من هم یکی از اونها بود. مدرسه در این مورد چیزی به والدین نگفته بود و بنابراین ما رو مقابل فرزندمون قرار داد. اون استدلال میکرد که دیگه بزرگ شده و نمیخواد دوستانش بهش بچه ننه بگن و دوست داره اولین سفر مجردی! خودش رو تجربه کنه. در مقابل ما ضمن اینکه با اصل بزرگ شدن ایشون موافق بودیم و از استقلالش هم استقبال میکردیم ، ترجیح میدادیم این اولین سفر ، در مدت کوتاه تر و زمان مناسبتر و به یه منطقه نزدیکتر باشه. من بارها و بارها مشهد رفتم. اونجا هیچ موقع خلوت نیست و شدیدا" نگران بودم که ممکنه اتفاقی برای بچه ها بیفته. ضمن اینکه این اولین باره که مدرسه اقدام به برپائی چنین اردویی کرده و تجربه ای در این زمینه نداره. از طرف دیگه من و همسرم بخوبی میدونستیم مخالفت ما با این سفر میتونه تبعات روحی برای فرزندمون در پی داشته باشه و یه نوع حس سر خوردگی در ایشون بوجود بیاد. بنابراین مصمم بودیم یا بصورت منطقی قانعش کنیم و یا یه جوری خودمون رو راضی کنیم که بفرستیمش سفر.

دیشب با یکی از دوستانش تماس گرفتیم تا هم اطلاعات بیشتری در مورد این سفر بدست بیاریم و هم اینکه سفارش فرزندمون رو به ایشون بکنیم. دوست فرزندم به این سفر نمیره. با توضیحاتی که در مورد سفر داد یه جلسه مشورتی چهار نفره در خونه برپا شد که نتیجه اش لغو مسالمت آمیز این سفر بود. قدیما اصلا" این خبرا نبود. مگه کسی میتونست رو حرف پدر و مادر حرفی بزنه؟ جلسه مشورتی اصلا" اون موقع معنا و مفهومی نداشت. هر چی میگفتن و میخواستن باید میگفتیم چشم.

دیشب بیش از گذشته متوجه بزرگ شدن فرزندانم شدم. دیگه وقتش رسیده که با یه زمان بندی مناسب و به تدریج امکان فعالیتهای کاملا" مستقل اونها رو فراهم بیارم . متاسفانه شرایط فرهنگی ، اجتماعی و امنیتی جامعه ی ما بصورتی است که علیرغم میلمون ناچار به اتخاذ محدودیتهایی در رفت و آمد و ارتباطات فرزندانمون هستیم. فرزند ، همیشه برای پدر و مادر فرزنده ؛ حتی اگه خودش صاحب زندگی مستقل شده باشه. باید بتونیم یه جوری بین این دل نگرانیها با علاقه بچه ها به استقلال تعادل ایجاد کنیم.