پس از مدتها کوهپیمایی امروزم رو در بامدادان انجام دادم. بلافاصله بعد از اذان صبح رفتم کوه صفه. فکر میکردم جزو معدود افرادی باشم که در این ساعت اومدن کوه اما وقتی رسیدم دیدم که گیر آوردن جای پارک در نزدیک ورودی صفه خیلی سخته. بسیاری از کسانی که اونجا بودن ، از شب قبل اومده بودن در منطقه ی خوش آب و هوای صفه. این رو میشد از زیر اندازها و پتوها فهمید. خیلیها هم بودند که وقتی من تازه پیاده رویم رو شروع کرده بودم ، داشتند برمیگشتند.

 

بلاخره رکود شخصیم برای رفتن به بالای کوه رو شکستم و تونستم ظرف 48 دقیقه به جایی برسم که قبلا" طی 50 دقیقه رسیده بودم. حدود 20 دقیقه قبل از طلوع خورشید بالای قله رسیدم و چشم انتظار خورشید ، محو تماشای هلال ماه و سیاره ی ناهید شدم. دیدن منظره ی طلوع از بالای کوه حس و حال وصف نشدنی داره. چند نفر دیگه هم اونجا اومدند و مثل من به انتظار نشستند. یکی از اونها موبالیش رو بکار انداخت و ترانه ی مشهوری رو با صدای استاد شجریان پخش کرد :

 

بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمی شود

داغ تو دارد این دلم ، جای دگر نمی شود

 

بالای کوه ، لحظه ی طلوع و شنیدن این شعر افسانه ای ...... نمیشه توصیف کرد که چه حالی داشتم......

 

امروز ، روز دوستان دهه شصت بود. بعد از ظهر عکسهای یکایک اونها رو مرور کردم و خاطرات زندگی در اون فضا و محیط رو در ذهن ورق زدم. وقتی بخواب رفتم ، خواب یکی از اون دوستان رو دیدم ؛ علی. کسی که زمانی نزدیکترین فرد به من بود. کسی که با هم پیمان برادری داشتیم و در اون زمان برام جزو عزیزترینها بود. اما گذشت زمان بین ما فاصله انداخت ؛ علی در تهران و من در اصفهان. سالها همدیگه رو ندیدیم تا اینکه در مراسم ختم مرحوم پدرم ، علی رو بعد از مدتها دیدم.

امروز علی بخوابم اومد و گفت که میخواد مثل گذشته با من حرف بزنه ؛ طوری که کسی صدامون رو گوش نکنه . توی فضایی بودیم که خیلی شبیه به دفتر کار بود. کارهاش رو با عجله انجام میداد و میگفت علیرضا ؛ امروز میخوام فقط با تو حرف بزنم ؛ میخواهم همون علی باشم که با تو پیمان برادری بستم ، میخوام مثل همون ایام رویایی سال 62 یا 63 ، دست در دست هم ، انگشتهامون رو در هم گره بزنیم ، راه بریم و از دنیای زیبای اون روزها حرف بزنیم. علی برای حرف زدن بی تاب بود اما..... از خواب بیدار شدم و متاسفانه مجالی برای ادامه ی این رویای شیرین نبود.

 

نمیدونم چرا این خواب رو دیدم اما میدونم که خیلی دوست دارم یه بار دیگه صدای علی را بشنوم. شاید ارتباطی بین این خواب با شعری که امروز صبح شنیدم وجود داشته باشه ...... هر چی که هست ، دلم خیلی براش تنگ شده. امشب باید تماس بگیرم......