پنج شنبه 1 امرداد

 

غروب که شد برای رویت هلال رفتم کوه صفه. حدود 10 کیلو بار و بندلیل اضافه با خودم داشتم اما در عین حال دوست داشتم با کوهپیمایی به بالای قله برم. نرم نرم حرکت کردم تا خسته نشم. این چهارمین باری بود که در طول یک هفته به کوه میرفتم. در بالای کوه باد بسیار تندی میومد. یه جای مناسب و بدور از باد انتخاب کردم و دوربینم رو بستم. منظره ی غروب خورشید رو تماشا کردم و هلال ماه رو هم دیدم. توقفم حدود 1 ساعت به درازا کشید و با تاریک شدن هوا برگشتم.

پنجشنبه ها کوه صفه خیلی شلوغه و خانواده های زیادی برای شب نشینی از این فضا استفاده میکنند و برای همین هم ، جا برای پارک اتومبیل به سختی گیر میاد. وقتی خواستم سوار ماشینم بشم به یه خونواده که منتظر خالی شدن جای پارک بودند اشاره کردم که بیان دنبالم تا در جای ماشین من پارک کنند. اونها هم ذوق کردند که توی این شلوغی به مرادشون رسیدند. کلید دزدگیر ماشین رو زدم و درب عقب رو باز کردم و کوله پشتیم رو روی صندلی گذاشتم اما دیدم که آژیر دزدگیر به صدا دراومد. هر چی تلاش کردم که صدا قطع بشه فایده نداشت. گفتم شاید با روشن شدن ماشین ، این صدا هم قطع بشه. در جلو رو که باز کردم دیدم روی فرمون یه قفل بسته شده در حالی که ماشین من قفل نداشت! تازه متوجه شدم دارم سوار ماشین یه بنده خدای دیگه میشم!!

اون خونواده هم همینطور هاج و واج مونده بودند که من چرا دوباره کوله پشتیم رو برداشتم و دارم میرم؟!! بهشون اشاره کردم که اشتباه شده و باید چند متر دیگه بیان جلوتر. وقتی بلاخره به ماشین خودم رسیدم و اون رو روشن کردم دیدم همزمان سه تا ماشین میخوان بیان جای من پارک کنند! ولی با شنیدن اینکه این محل رو قبلا" قولش رو به کسی دیگه دادم دوتا از اونها رفتند. اگر تهران بود احتمالا" بخاطر تصاحب این چند متر جای پارک باید شاهد یه دعوای مفصل می بودم

 

جمعه 2 امرداد

 

دیگه بدنم به بیدار شدن در سحر عادت کرده. صبح خیلی زود بیدار میشم و بسیار هم از این وضعیت راضی هستم. هوای صبحگاهی با هیچ چیز دیگه قابل مقایسه نیست. آخر شب باید برم تهران. تعدادی از ملودی و موزیکهای مورد علاقه ام رو ریختم روی یه دستگاه پخش MP3 خیلی جمع و جور. در مسیر خونه تا فرودگاه این ملودیها رو گوش دادم. در طول مدت انتظار و پرواز کتاب خوندم و در تهران تا ساعت 2 صبح باز ذهنم متوجه گوش دادن به این ملودیها بود. حس و حال خاصی داره وقتی که به تنهایی و در اطاقی تاریک به نوایی گوش میدی که تو رو در زمان سیر میده و خاطرات رو برات زنده میکنه ؛ خاطراتی از گذشته ی خیلی دور ، خاطراتی از گذشته ی نزدیک و اندیشه هایی از دیروز و امروز.

چندین بار بود که در هواپیما و قبل از آماده شدن برای پرواز ، یه موزیک دلنشین از بلندگوها در کابین پخش میشد که من اون رو خیلی دوست داشتم . یه بار به یکی از مهمانداران گفتم میشه CD این موزیک رو بفروشین؟! خندید و گفت نه. دیشب دیدم بر حسب تصادف یکی از موزیکهایی که در دستگاهم ریختم ، همون موزیک دوست داشتنی توی هواپیما بود. این چندمین باره که موزیک و ترانه ای رو که سالها دنبالش میگشتم ، توی آرشیو خودم پیداش کردم. این موزیک رو میتونید در لینک زیر بشنوید :

 

http://www.isfahan.ir/amehrani/weblogmusic/music04.mp3

 

شنبه 3 امرداد

 

کارهایی که در تهران داشتم رو به اتمام رسوندم و برای برگشت به اصفهان ، ظهر عازم فرودگاه شدم. کتابی در مورد حکمرانی کورش کبیر رو هدیه گرفتم و دارم میخونم. در بعضی قسمتهای این کتاب اشاره به مکاتبات عاشقانه بین کورش و یه دختر جوان شده. این بخشها خیلی سبک و بی مزه است ( یعنی اصلا" به شخصیتی مثل کورش نمیاد ). نویسنده که گویا خودش تجربیات اینچنینی رو یا نداشته و یا اگه داشته خوب وارد نبوده!! میگه که این نامه ها با خط میخی و روی پوست حیوانات بین دو طرف رد و بدل میشه ( آره دیگه ؛ آخه یه نامه ی عاشقانه که روی لوحهای بزرگ گلی نوشته بشه رو نمیشه به راحتی لای لباس مخفی کرد و یا پرتش کرد سر راه طرف!!). نویسنده که ظاهرا" نمیخواد خیلی از ادب و نزاکت هم دور بشه ، نامه هایی که توسط کورش به اون دختر نوشته میشه رو اینطوری شروع میکنه : ای خانم محترم ! ( طفلی روش نمیشه که بگه عزیزم ، آرام جانم ، نازنین ، جیگر...!!!! ). غیر از کلمات خانم محترم ، بقیه ی متن نامه مثل همین عصر و زمان کنونی نوشته شده.

خوب شد که کورش در قید حیات نیست تا ببینه نوادگانی از نسل آریائیان ، چه جوری دارند پته ی بنیانگذار ایران رو میازند روی آب...... وقتی مطالعات دقیق علمی و تاریخی در باره ی شخصیت منحصر بفردی همچون کورش انجام نشه ، نتیجه اش همین میشه که بعضیها در قالب داستان ، برخی آرزوها ، خواسته ها و یا قصه های خودشون رو بنام کورش مطرح میکنند.

باید کتاب رو تا آخر بخونم تا ببینم چه بر سر این کورش میارند.