دیروز در سالگرد اولین حضورم بر فراز قله کوه صفه و برای ششمین بار در طول 10 روز گذشته ، به کوه رفتم. در اوایل مسیر کوهپیمایی که هم شلوغه و هم صدای ماشینهایی که در اتوبان نزدیک کوه تردد میکنند به گوش میرسه ، گوش دل به نوای موسیقی دادم و در هوای گرم این روزها ، آروم آروم بالا رفتم. در مسیر توقفی هم داشتم تا بذر گل جمع کنم ( مثل ششم امرداد سال 87 ). در کناره های مسیری که به گردنه باد و بالای آبشار میرسه ، گلهای لاله عباسی زیادی رشد کردند و نکته ی جالب در مورد اونها ، تنوع رنگ بسیاز زیاد این گلها است ؛ بنفش ، قرمز ، زرد ، سفید ، سفید بنفش و زرد قرمز. این بذرها رو برای سال آینده جمع میکنم تا انشاءالله اگر عمری باقی بود از اونها در باغچه استفاده بشه.

 

سه شنبه ها روز شلوغ کوه صفه است. چندین گروه کوهنوردی و کوهپیمایی در این روز میان کوه و بعضی وقتها جمعیت اونقدر زیاد میشه که روی قله جای خوب برای نشستن گیر نمیاد. برای همین ، مسیرم رو از یه قسمت کمی سخت و البته کاملا" خالی و خلوت انتخاب کردم. همونطور که به موسیقی گوش میکردم ، پنجه در سنگها انداختم و بالا رفتم. شکافی که یه روزی بالا رفتن از اون برام خیلی وقت گیر و خطرناک بود ، امروز همانند یک دوست با من همراه بود و اجازه میداد خیلی نرم و راحت اون رو در آغوش بگیرم و بالا برم. علاقه و الفت خاصی با سنگهای مسیر پیدا کردم. تک تک اونها رو میشناسم و وقتی روشون دست میکشم ، گرمای مهر و دوستی اونها رو حس میکنم.

 

تک و تنها از سنگها بالا رفتم و به تخت سیاوش رسیدم. نزدیک 50 تا 60 نفر اونجا نشسته بودند. روی تخته سنگی که دور از جمعیت بود نشستم و با آب خنک ، گلویی تازه کردم. بعد از دو سه دقیقه استراحت ، راهی مسیر ماری 1 شدم. از اینجا تا بالای قله دیگه موسیقی رو کنار گذاشتم. مسیر رو باید با دقت بسیار زیادی طی میکردم چون اولا" در کوه هیچ مجالی برای خطا و اشتباه وجود نداره و ثانیا" سنگهای ریز و درشت زیادی در این مسیر قابلیت کنده شدن و ریزش رو دارند و بخشی از اون جمعیت 50 – 60 نفره دقیقا" در زیر صخره های همین مسیر نشسته بودند. حتی اگر یک سنگ کوچولو هم به پایین پرت میشد بدلیل سرعتی که میگرفت میتونست باعث آسیب رسوندن به دیگران بشه.

 

بعد از طی 20 متر اولیه به منطقه ی ریزشی رسیدم. با احتیاط بسیار زیاد و خیلی حساب شده قدم برمیداشتم تا حتی خاک هم به پایین نریزه ؛ چه برسه به سنگ. هر جا هم میدیدم سنگ ریزها و قلوه سنگهای کوچیک احتمال ریزش دارند ، با دست اونها رو جابجا کرده و یه جای مطمئن میگذاشتم. ( یه بار در مسیر ماری 2 و در انتهای مسیر به سنگی پنجه انداختم و متوجه شدم لق شده و احتمال کنده شدن داره. اون رو از جاش درآوردم ؛ سنگ بزرگی با وزن بیش از 10 کیلو گرم. هر وقت یاد اون سنگ می افتم میفهمم که کوه صفه خیلی جای امنی نیست. اگر اون سنگ بزرگ به پایین پرت بشه..... ). با گذشتن از مسیر ریزشی ، دیگه خیالم راحت شد و بقیه  مسیر رو راحتتر بالا رفتم. نزدیک قله که رسیده بودم. چند خانم و آقایی که روی قله بودند برای شوخی به هم سنگ ریزه پرت میکردند و چند تا از این سنگها میافتاد پایین و از کنار من رد میشد. وقتی از پایین پای این افراد خودم رو رسوندم به بالای قله ، بعضیهاشون با تعجب نگاه میکردند. شاید حدس نمیزدند کسی از اینجا بیاد بالا...

 

روی قله توقف نکردم و کمی پایین تر ، روی صخره ای که مشرف به یه پرتگاه بود و در سایه نشستم. فرصت دوباره ای بود برای گوش کردن به موسیقی و تفکر ؛ تفکر در مورد خودم ، وقایعی که در اطرفم گذشته و میگذره ، و نگاه به آینده. هر چقدر روی قله شلوغ بود ، این فضای کوچکی که در اون قرار داشتم دنج و رویایی شده بود. حدود 20 دقیقه ای با خودم خلوت کردم..... وقتی به پایین برمیگشتم احساس سبکی ویژه ای داشتم.

 

6 امرداد 87 وقتی به بالای قله رفتم ، در برگشت به خودم گفتم " اگه هوسه ، یه بار بسه " اما فکر میکنم در طول یک سال گذشته نزدیک به 100 بار و از مسیرهای مختلف به بالای این کوه رفتم و هنوز هم هر بار صعودم برام تازگی روز اول رو داره.

 

دیروز صبح نیت کردم یه نذر قدیمی که چند ماه به تاخیر افتاده بود رو به جا بیارم. توقع خاصی هم از خدا نداشتم و چیزی نمیخواستم ، اما همینکه این نیت از دلم گذشت و بفاصله ی چند دقیقه ، یه کاری که برام پیش اومده بود در عین ناباوری و بصورت خودبخود حل و فصل شد و جایگاه من هم در این رابطه خیلی محکم شد. نمیخوام خیلی صریح ارتباطی بین ادای این نذر با رویدادی که برام پیش اومد برقرار کنم اما میتونم بگم که همیشه یکی بوده و هست که خیلی هوامون رو داشته و داره......