بعد از گذراندن تعطیلاتی نسبتا" طولانی دوباره به اصفهان برگشتم. حدود 8 روز در سفر بودیم ؛ سفری که برای من از جهات مختلف لازم ، مفید و پر ارزش بود.

 

پنجشنبه 15 مرداد در تهران به دیدار عزیزی گرانقدر که حق حیات به گردنم دارند رفتم. شب نیمه ی شعبان بود و ایشون هم وقت کمی داشتند اما اونقدر لطف داشتند تا بتونم دقایق زیادی رو خدمتشون باشم ؛ مثل همون دیدارهای نیمه ی دوم دهه شصت. ذکری از گذشته رفت و برخی مسائل امروز و طرح چند پرسش و دیدگاه. حرفها و رفتارها مثل گذشته دلنشین ، آرام بخش و بی مانند. حیف که افرادی اینچنین در جامعه ی امروز ما اندک شمار و معمولا" گمنامند ؛ البته طبیعتا" باید همینطور هم باشه ، جواهر و گوهر گرانمایه همیشه کمیاب و نادر بوده و خواهد بود.

 

نمیدونم چرا احساس میکنم در این سالها هر چه به کمیت جشنهای نمیه شعبان افزوده شده ، از کیفیت اون کاسته شده. البته صاحب این جشنها ، کریم بزرگواریه که با لطف و عنایت خودش ( که ما هیچ درکی از اون نداریم ) با افرادی که به هر نوعی در این مراسم نقش دارند رفتار میکنه اما فکر میکنم قدیما این جشن یه حال و هوای دیگه ای داشت ؛ یه جور مراسم با ظاهری ساده اما باطنی فوق العاده قوی.

 

از اینکه میبینم بعضی از اطرافیانم سر و سامانی به زندگی و کارشون دادند خوشحالم اما در کنار این خوشحالی ، میدونم که خوشبختی به چهار تا آجر و یه دکور و مبل و ماشین و لباس و.... نیست. در خونه ی همون عزیز گرانقدر هیچکدوم از اینها رو ندیدم اما بجاش دیدم که خشت خشت و آجر آجر اون خونه زنده هستند و بوی حیات و سر خوشی رو میشه از اونها استشمام کرد.

 

جمعه صبح عازم شمال شدیم. از جاده ی زیبای چالوس رفتیم. در همون اول راه با گرفتار شدن در یک راه بندون غریب ، حدود یک ساعت و نیم توقف کامل داشتیم. پس از عبور از محدوده ی سد کرج ، گذر خودرو ها از کنار هم تبدیل به یک نمایش سیاسی باور نکردنی و عجیب شد. سرنشینان اکثر خودروها ( در هر دو مسیر رفت و برگشت ) با استفاده از هر شیئی سبز رنگ ، انگشتهاشون رو به علامت پیروزی ( V ) از ماشین بیرون آورده بودند. تنوع این نمادها سبز هم جالب و بعضا" خنده دار بود ، از پارچه ی سبز گرفته تا بطری دلستر ، عروسک سبز ، خیار و کاهو ، برگهای بزرگ درختان و گلها و ..... در یه خودرو یه نفر هندوانه ای 7-8 کیلویی رو بیرون نگهداشته بود و در ماشینی دیگر شاخه ای پر برگ به ارتفاع حدود 2 متر نماد این جنب و جوش شده بود. تعداد خودروهای جناح مقابل !! خیلی کم بود. اونها هم البته ابراز نظر میکردند. بعضیهاشون علامت پیروزی رو بصورت وارونه به ماشینهای حریف!! نشون میدادند و گروهی دیگر ( که متاسفانه بیشتر این افراد رو شامل میشد ) با توهین کردند سعی در پاسخگویی متقابل داشتند.

شاید این حرکات بیشتر از اون که بار سیاسی داشته باشه ، یه جور تفریح بود اما نمیدونم چرا حتی در این موارد که هیچ آزار و تبعاتی برای هیچ کسی نداره ، باز هم صبر و تحمل ما نسبت به هم کم میشه. نباید اجازه بدیم بین مردم شکاف ایجاد بشه. اونچه که ایران رو در پس حوادث این هزاره های مختلف هنوز پابرجا نگهداشته یکپارچگی و وحدت مردم ایران است. اگر این وحدت و یکپارچگی رو از دست بدیم ، فرصت رو در اختیار گرگهای درنده ای قرار دادیم که خوب میدونند از این لحظات چه جوری سوء استفاده کنند.

 

در بدو اقامت ، یکی دو روز هوای آفتابی و آرامی داشتیم. فرصتی بود برای ماهیگیری. امسال بزرگ ترین ماهی تاریخ ماهیگیریم رو صید کردم که البته فقط 21 سانتی متر طول داشت ؛ ولی خوب ، جای امیدواری داره. صید امسالم به اندازه ای بود که بتونه یه وعده پلو ماهی مهمونمون کنه.

 

روز دوشنبه برای دیدن ماسوله عازم گیلان و فومن شدیم. دوستانی که نسبت به اصفهانیها بدگمان هستند و فکر میکنند اهالی نصف جهان آدرس درست رو به مسافران نمیدند بد نیست یه سفر تشریف ببرند گیلان. در شهر رشت تقریبا" هیچ تابلوی تعیین مسیر وجود نداشت. کلی گشتیم تا بتونیم مسیر خروجی به سمت فومن رو پیدا کنیم. از یه هموطن پرسیدیم فومن از کدوم طرفه؟ گفت سر میدان بعدی بپیچ به راست ( اما دستش رو به سمت چپ حرکت داد و تازه وقتی به میدون رسیدیم دیدیم باید مستقیم بریم!). در فومن هم از یه مامور راهنمایی مسیر ماسوله رو پرسیدم و ایشون هم گفت مستقیم سمت راست ( و ایشون هم با دستش به سمت چپ اشاره کرد ). اما غیر از این مورد ، رفتار مردم گیلان بسیار صمیمانه و گرم و استان گیلان هم بی اندازه زیبا و دوست داشتنی بود. جاده ی ورودی به فومن ( بعد از سه راهی صومعه سرا ) یکی از زیباترین جاده های ورودی کشور است که تا بحال دیده بودم. وجود سه ردیف درختهای بلند چنار در راست ، وسط و چپ این جاده ی چند کیلومتری ، جلوه ای خیره کننده به اون داده. وقتی به ماسوله رسیدیم هم از این اولین دیدار راضی بودم و هم خیلی ناراحت. متاسفانه مسافرین بی شماری که به این منطقه سفر میکنند ، بدلیل عدم رعایت اصول اولیه گشت و گذار و حفظ و حراست از میراث طبیعی ، این روستای بکر و دلپذیر و جاده ی دسترسی به اون رو آکنده از زباله و دور ریز مواد غذایی کردند. خود اهالی ماسوله هم برای پذیرایی از این همه بازدید کننده ، اونقدر چهره ی روستا رو تغییر دادند که دیگه نمیشه با جلوه های بکر و تاریخی این روستا مواجه شد ( در فروشگاهها بجای صنایع دستی محلی ، ماکت برج ایفل و برج میلاد تهرون رو میفروشند!) . در تمام مدت سفر یک روزه ما به ماسوله ، بارون میبارید و این بارش در مسیر برگشت اونقدر شدید شد که دیگه برف پاکن ماشین جواب نمیداد. نهار رو در بین راه و در رستورانی با غذاهای سنتی گیلان صرف کردیم ؛ میرزا قاسمی ، باقلاقاتق ، فسنجون و ماهی با چاشنیهای محلی.

 

از دوشنبه تا آخرین روز سفر ، بارون و باد چهره ی پاییزی به مازندران داده بود. فرصتی بود برای قدم زدن زیر بارون ، فکر کردن و دیدن موجهای بزرگی که با شدت به سنگهای ساحلی برخورد میکردند. وقتی موجی با حجم زیادی از آب به ساحل میخورد ، در برگشت این حجم آب به دریا ، با موج بعدی برخوردهایی پیش میومد که در نتیجه ، آب رو به بالا پرتاب میشد و صحنه های جالبی برای عکاسی ایجاد میشد. دیدن عظمت موجها و تفکر در مورد اینکه یک نسیم ملایم چگونه میتونه صدها و هزاران تن آب رو بصورت موج به حرکت دربیاره ، درسهای زیادی برای کسانی داره که فکر میکنند قادر به انجام هیچ کاری نیستند.

 

پایان مسافرت و برگشت دوباره از جاده ی چالوس و البته اینبار در فضایی مه آلود و تماشای دوباره ی همون حرکت نمادهای سبز و سایر ماجراها......

 

حالا خسته از این سفر طولانی و کارهای زیادی که میدونم در اداره انتظارم رو میکشند