دومین کوهپیمایی رمضان رو در تنهایی کامل انجام دادم. موقع بالا رفتن از کوه دیگه چراغ روشن نکردم و با گوش دادن به تلاوت قرآن مرحوم شحات محمد انور رفتم روی کوه. چند دقیقه مونده به ساعت 22 رسیدم بالا و در خلوت و تاریکی اونجا به هلال ماه خیره شدم که با ترکیبی از رنگهای نارنجی و قهوه ای ، نزدیک افق قرار داشت. چند دقیقه روی سنگها نشستم. نوای سلام بر امام زمان (عج) رو با صدای حاج محمود کریمی آوردم و همنوا با این نوا ، به پایین برگشتم.

قبل از ازدواجم و وقتی که در تهران بودم در ایام ماه مبارک از سر شب تا موقع سحر همراه با دوستانم به مجالس مختلف میرفتم. از شرکت در نماز جماعت مسجد کارمون شروع میشد ، بعد میرفتم تا نزدیک نیمه شب گل کوچیک بازی میکردیم و بعد از اون هم تا سحر در دو و یا سه مجلس سخنرانی حاضر میشدیم. مدت استراحتمون محدود میشد به دو سه ساعت بعد از سحر و یکی دو ساعت در بعد از ظهرها. مطالبی که در سخنرانیهای پیر و مرشدمون مطرح میشد اونقدر نیرو به ما میداد که خستگی برامون مفهومی نداشت. هر وقت در پایان این سخنرانیها سرمست بودیم ، روی موتور که به خونه برمیگشتیم این اشعار رو میخوندیم :

باده ی وقت سحرت نوش باد

در دلت از ساغر و می جوش باد

هر چه بجز باده بود یاد او

از دل پاک تو فراموش باد

دوش زدی می که شدت نوش جان

نوشتر امشب می ات از دوش باد...

خوندن این اشعار بیش از پیش ما رو سرخوش میکرد و وقتی میرسیدیم به محله ، دقایقی رو توی کوچه مینشستیم و در باره ی حرفهایی که اون شب در سخنرانی مطرح شده بود صحبت میکردیم.

حالا دیگه کار برام سخت شده. از اون منبع پر فیض نور و برکت دور شدم و محدودیتهای زیادی هم در اطرافم بوجود اومده. اما با همه ی این اوصاف ، به فضل و کرم الهی امید دارم. وقتی که بنا باشه دل آدم روشن بشه ، بهانه اش خودبخود فراهم میشه. بهانه های زیادی در اطرافمون هست. باید یه قدری جستجو کنیم و دقیق باشیم. جالبه که این جستجو اگر در تاریکی و تنهایی انجام بشه ، بیشتر امید میره که بهانه ها رو پیدا کنیم....