پنجشنبه یکی دیگر از همکاران ( از آقایان ) قسمت حسابداری به منطقه منتقل شد و بنا است روز شنبه همکاری از منطقه ( از خانمها ) جایگزن ایشون بشه. در ابتدای ورودم به امورمالی شهرداری 82% شاغلین در امورمالی مرکزی رو آقایون و 18% رو خانمها تشکیل داده بودند و الان این نسبت به ترتیب 56% و 44% شده. در همون زمان آقایون 89% و خانمها 11% پرسنل بخش حسابداری رو بخودشون اختصاص داده بودند اما الان این نسبت به ترتیب 31% و 69% شده. حجم فعالیتهای کنونی ما بسیار فراتر از اون چیزی است در اون سالهای اولیه ی ورودم انجام میدادیم. شاید این آمار نشون دهنده ی این باشه که خانمها در عرصه ی کارهای اداری موفقتر و دقیقتر از آقایون عمل میکنند. البته در نقطه ی مقابل ، ممکنه به نظر بیاد که بازده کلی کار آقایون در فعالیتهای اداری کمتر از خانمها است ولی به همون نسبت ، هماهنگ کردن و همکاری با اونها به مراتب انرژی کمتری طلب میکنه.

فکر میکنم وضعیت کنونی اداره ی ما در خصوص نسبت همکاران مرد و زن مطلوب باشه و باید سعی کنیم که از این پس این نسبت رو حفظ کنیم.

 

موقع افطار پیش محمدرضا ( فرزند کوچکم ) حسابی کم آوردم. دقایقی قبل از افطار وقتی میخواستم روی مبل بنشینم دیدم یه مگس روی مبل نشسته. به دلم افتاد که دم افطار مزاحم این جاندار نشم. رفتم روی مبل دیگری نشستم. همسرم مقدمات افطار رو با کمک محمدرضا فراهم میکرد. به او گفت مواظب باش مگسی یا حشره ای روی نون نشینه. محمدرضا هم بلافاصله گفت : الان که چیزی این اطراف نیست اما اگه باشه هم مهم نیست چون مهمان حبیب خداست....

ظاهر این حرف ممکنه خنده دار به نظر برسه ولی باطن اون بسیار عمیق و والاست. نمیدونم این حرف رو با باور قلبی گفته یا ناشی از یک گفتار بچگانه است اما هر چی که بود این حرف خیلی به دلم نشست. آدم بزرگا خیلی باید تلاش کنند تا به چنین درک و اعتقادی برسند.

 

بعد از افطار ( و البته کمی دیرتر از شبهای قبل ) عازم صفه شدم. ورودی صفه مملو از جمعیت بود اما بعد از مزار شهدای گمنام ، دیگه خلوت شد و اندک افرادی در حال پیاده روی بودند. به بالای آبشار که رسیدم ، وارد مسیر قله شدم و در این زمان تنها فردی بودم که در حال رفتن به قله بود. گوش دل به نوای دعای کمیل مرحم کافی سپردم و بالا رفتم. کسانی که به سن و سال من ( و یا مسن تر ) هستند به یاد دارند که در اوایل انقلاب ، مراسم دعای کمیل هر شب جمعه در دانشگاه تهران برگزار میشد. اتوبوسهای مستقر در میادین اصلی شهر ، مردم رو برای شرکت در این دعا به دانشگاه می آوردند. انبوه جمعیت اونقدر بود که زمین چمن دانشگاه و خیابونهای اطراف پر میشد. بعدها بخاطر مسائل امنیتی نماز جمعه ، مراسم دعای کمیل به مدرسه ی عالی شهید مطهری ( بهارستان ) منتقل شد و الان هم ظاهرا" دیگه اثری از اون باقی نیست. اون زمانها تقریبا" هر هفته به دعای کمیل میرفتم. درک زیادی از مفاهیم این دعا نداشتم ( و هنوز هم ندارم ) اما حال و هوای مراسم رو دوست داشتم. یه کتاب دعا ، یه شمع و یه روانداز ( در فصل سرما ) وسایلی بود که با خودم میبردم. خیلی ساله که دیگه دعای کمیل رو بطور کامل نخوندم. بعضی وقتا بخشهایی از این دعا رو مطالعه میکنم و یا از طریق صدا و سمیا گوش میدم. دیشب فرصتی بود که دوباره در این دعا غرق بشم :

 

و بوجهک الباقی بعد فناء کل شی

و بنور وجهک الذی اضاء له کل شی

و لا یمکن الفرار من حکومتک

وحبسنی عن نفعی بعد املی

الهی و ربی من لی غیرک

و خدعتنی الدنیا بغرورها

وکن اللهم بعزتک لی فی کل الاحوال رؤفا

انت اکرم من ان تضیع من ربیته ، و تبعد من ادنیته ، او تشرد من اویته ، او تسلم الی البلاء من کفیته و رحمته

یا الهی و سیدی و مولای ، صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک ؟

صبرت علی حر نارک ، فکیف اصبر عن النظر کرامتک ؟

 

هر چقدر که در مفاهیم این دعا دقت و تفکر کنیم باز هم به عمق آن پی نخواهیم برد. این کلام امیرالمومنین علی ابن ابیطالب علیه السلام است. اگر میخواهیم از گفتگوی عاشقانه با معبود بویی حس کنیم ، اگر میخواهیم حال عاشق نسبت به معشوق رو ببینیم ، اگر میخواهیم زیبایی مناجات رو لمس کنیم ، ماه رمضان فرصت مناسبی برای اینکاره. دعاهای مختلف را بخونیم ؛ البته اگر به زبان عربی تسلط نداریم بهتره ترجمه ی این دعاها رو مرور کنیم. صوت و لحن هم لازم نیست. مسجد و محراب هم نمیخواهد. تنها به چشمی بینا ، فکری باز و دلی نرم نیاز است و بس......

 

در این ماه رمضان نماز مغرب و عشاء رو در دو وقت میخونم ؛ اولی رو موقع اذان مغرب و دومی رو بعد از ساعت 23. دیشب وقتی به بالای کوه رسیدم ، به طرف قله رفتم. کسی در کوه نبود و تنها بودم. ماه شب هفتم در اون تاریکی به زیبایی می درخشید. هوا خنک بود و نسیم ملایمی میوزید. یه کم نشستم تا نفسم جا بیاد و آروم بگیرم. جایی رو روی تخته سنگی صاف پیدا کردم و نماز عشاء رو زیر نور ماه خوندم. فضای شاعرانه ای بود.....

 

وقتی به پایین برگشتم سیل جمعیت در ورودی کوه در حال جنب و جوش بودند. خانواده های فراوان و جوانهای زیادی اونجا حضور داشتند که هر کدوم به نوعی شاد و با نشاط نشون میدادند. قدیم قدیما فکر میکردم در ماه رمضان نباید کاری بجز دعا و نماز انجام داد. اما امشب از دیدن این جمعیت شاد و خوشحال ، شاد و خوشحال بودم. علت این تفکر رو نمیدونم چیه اما یه چیزی که خوب فهمیدم اینه که نحوه ی قضاوت الهی ، با قضاوت ما آدما خیلی فرق میکنه و تفاوت ، از زمین تا آسمونه.....