دم غروب در فکر کوهیمایی امشب بودم تا ببینم در مسیر چه چیزی گوش کنم ؟

تلویزیون روشن بود و حکایتی در حال پخش..... ماجرای فضیل بن عیاض ؛ راهزنی که شهری از او بیم داشتند و ترس از او خواب رو برکاروانیان حرام کرده بود. اما شنیدن یک آیه فضیل رو زیر و رو کرد :

ألم یأن للذین آمنوا أن تخشع قلوبهم لذکر الله و ما نزل من الحق ..... سوره حدید:16
آیا وقت آن نرسیده که کسانی که ایمان آورده اند قلبهایشان برای یاد خدا و آنچه از حق نازل نموده خاشع شود .....

 

قلبم تکون خورد. امشب به نوای قاری قرآن گوش خواهم داد..... بعد از افطار عازم صفه شدم. خلوت بود. راهی مسیر همیشگی ، در سکوت و تنهایی..... مهتاب درخشانتر از هر شب ، عقربی پیچیده بر فراز کوه ، نسیمی تسبیح گوی و درختانی زمزمه گر ، و کوهی منور از انوار سیمین مهتاب.....

 

با حرکت بسمت قله ، گوش دل به کلام حق دادم ؛ سوره ی هود با صوت مرحوم شحات محمد انور.....

 

واصنع الفلک باعیننا و وحینا – کشتی را زیر نظر ما و الهام ما بساز.... کشتی اگر بخواد کشتی نجات باشد باید با الهامات الهی و زیر نظر خداوند ساخته بشه. داستان ، حکایت کشتی نوح است اما در هر عهد و زمانی ، انسانها به چنین کشتی نیازمندند و شاید امروز ، بیشتر از همیشه ی ایام. نسخه های من درآوردی و راهکارهای دنیایی غیر خدایی ره به جایی نخواهد برد.

نجات می خواهیم ؟ واصنع الفلک...... اما چگونه؟ باعیننا و وحینا.....

و قال ارکبو فیها – و گفت بر آن سوار شوید.... بسم الله مجریها و مرسها – که به نام خدا به راه افتد و به نام خدا باز ایستد..... ان ربی لغفور رحیم – زیرا پروردگار من ، آمرزنده و مهربان است

 

آرام آرام از کوه بالا میرفتم که قاری به قسمتی از داستان حضرت نوح علیه السلام رسید که وی با فرزند خود گفتگو میکنه....

 

کشتی آنان را در میان امواجی چون کوه می برد. نوح پسرش را که در گوشه ای ایستاده بود ندا داد : ای پسر ، با ما سوار شو و با کافران مباش..... قال ساوی الی جبل یعصمنی من الماء – گفت من بر سر کوهی که مرا از آب نگه دارد ، جا خواهم گرفت...... من هم در حال بالا رفتن از کوه بودم ؛ همچون فرزند نوح..... قال لا عاصم الیوم من امر الله الا من رحم – گفت امروز هیچ نگهدارنده ای از فرمان خدا نیست مگر کسی را که بر او رحم آورد.....

 

کوه مظهر بلندی ، صلابت ، محکمی و قدرت است و قله ، نمادی از نهایت هر چیزی ؛ نهایت عقل ، نهایت علم ، نهایت زیبایی ، نهایت شکوه ، نهایت مال ، نهایت مقام ، نهایت شهرت و نهایت ...... از کوه بالا میرفتم و فکر میکردم. نسبت به اطرافم بالاتر قرار داشتم اما سرم رو که به جانب آسمان میگردوندم ، خدا رو فراتر و بالاتر میدیدم. باز بالا میرفتم اما باز اون رو بالاتر و دست نیافتنی تر میدیدم...... لا عاصم الیوم من امر الله..... ترس ناشی از این فاصله عظیم وجودم رو فرا گرفت. با خودم میگفتم تو هم در حال فرار به بالای کوهی؟ تا کجا میخوای و میتونی بالا بری؟ اگر به نهایت همه چیز هم برسی باز هم خواهی دید که خیلی پائینی و دورتر از همیشه ای.... شاید بالا رفتن و به نهایت رسیدن فقط اونقدر ارزش داشته باشه که بفهمی و درک کنی که پائینی و دوری....

 

زیر نور مهتاب درخشان و بر فراز کوه به نماز ایستادم تا آروم بشم. در قنوت ناخودآگاه یاد حضرت سید الشهداء علیه السلام از ذهنم گذشت.... ان الحسین ( ع ) مصباح الهدی و سفینة النجاه.....

 

یادی از دوستان کردم و از کوه پایین اومدم ، در حالیکه اشعاری از سعدی رو با صدای گرم همایون شجریان میشنیدم :

 

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا

به وصل خود دوایی کن دل دیوانه‌ی ما را

 

علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد

مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را

 

گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان

نبایستی نمود اول ، به ما آن روی زیبا را

 

چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل

بباید چاره ای کردن کنون آن ناشکیبا را

 

مرا سودای بت رویان نبودی پیش ازین در سر

ولیکن تا تو را دیدم ، گزیدم راه سودا را

 

مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی

وگرنه بی‌شما قدری ندارد دین و دنیا را

 

چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری

برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را

 

بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت

که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را

 

نمیدونم چرا امشب همه چی با هم جور دراومد. خدایا شکرت ، خیلی چاکرتیم.....