شاید امشب ، آخرین شبی باشه که از تنهایی کوه صفه بهره میبرم. شبهای رمضانی صفه در حال تموم شدنه. مزه ی این شبهای خاطره انگیز همیشه برام جاودانه خواهد موند.....

 

خدایا........... توی این شبهای آخر مهمونی و همسایگی........

 

داد دهی ساغر و پیمانه را

مایه دهی مجلس و میخانه را

 

مست کنی نرگس مخمور را

پیش کشی آن تب دردانه را

 

جز ز خداوندی تو کی رسد

صبر و قرار این دل دیوانه را

 

تیغ برآور هله ای آفتاب

نور ده این گوشه ی ویرانه را

 

قاف تویی مسکن سیمرغ را

شمع تویی جان چو پروانه را

 

چشمه ی حیوان بگشا هر طرف

نقل کن آن قصه و افسانه را

 

مست کن ای ساقی و در کار کش

این بدن کافر دیوانه را

 

گر نکند رام چنین دیو را

پس چه شد آن ساغر مردانه را

 

نیم دلی را به چه آرد ، که او

پست کند صد دل فرزانه را

 

از پگه امروز چه خوش مجلسیست

آن صنم و فتنه ی فتانه را

 

بشکند آن چشم تو صد عهد را

مست کند زلف تو صد شانه را

 

یک نفسی بام برآ ای صنم

رقص درآر استن حنانه را