سه سحر و دو شب دیگه بیشتر باقی نمونده.....

 

خدایا ؛ ممنون که بازم مهمونمون کردی و اجازه دادی همسایه ات بشیم. ممنون که ما رو راه دادی تا توی محله ی تو قدم بزنیم. ممنون که اونقدر به ما عمر دادی تا بتونیم یه ماه رمضان دیگه رو درک کنیم...... خدایا ؛ شاید وقت خداحافظی فرا رسیده باشه. تو همیشه هستی ، همیشه نزدیک نزدیکی. اما شاید چشمهای ما دیگه رمضانی نباشه و نتونه جمال پر نور تو رو مثل این سحرها و این شبها ببینه....

 

داریم آماده ی خداحافاظی با رمضان میشیم. امشب در کوه به شعری گوش میکردم که زبان حال خودم نیست اما اگه یه عاشق و دلداده ی الهی اون رو بخونه ، دوست دارم بشینم و نجوای این شعر رو دوباره گوش کنم ؛ آخه میگن اگه خودت حال و هوای عاشقی نداری ، به راز و نیاز عاشقا گوش بده و رفتارشون رو در عشق بازی تماشا کن ، تا شاید نسیمی از عشق از کوی دلت بگذره....

 

اگر مراد تو ای دوست نامرادی ماست

مراد خویش دگر باره من نخواهم خواست

 

عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد

خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست

 

مرا به هرچه کنی دل نخواهی آزردن

که هرچه دوست پسندد به جای دوست ، رواست

 

هزار دشمنی افتد میان بدگویان

میان عاشق و معشوق دوستی برجاست

 

جمال در نظر و شوق همچنان باقی است

گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست

 

مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست

اگر کنند ملامت نه بر من تنهاست