یک هفته دوری از ورزش و کوهپیمایی ، خستگی ناشی از دو سفر فوری و کوتاه مدت و رانندگی طولانی مدت ، و در نهایت ساکن بودن چندین و چند ساعته روی صندلی اداره ، باعث شده که کمر درد بدی به سراغم بیاد. از طرف دیگه ، بعضی حاشیه های روزهای اخیر خسته ام کرده بود. چاره ی این دو مشکل فقط در مراجعه به یک طبیب دوست داشتنی و با وفا نهفته بود.

 

امروز صبح زود عازم کوه صفه شدم. پیاده روی و کوهنوردی درد کمرم رو تسکین داد و مشاهده ی طلوع خورشید ، امید و نشاط رو دوباره در وجودم تقویت کرد.

 

 

 

بطور اتفاقی با دوستی که از مسافرت برگشته بود و با کت و شلوار و کفش نامناسب به کوه اومده بود آشنا شدم. با هم به بالای کوه رفتیم و برگشتیم. در محل چشمه درویش ، آقایی با صدای رسا در حال خوندن یه تصنیف زیبا بود. صدای زیبا ، شش دانگ و بلند او  که با حضور صخره های بلند حالت اکو هم پیدا کرده بود اونقدر جذاب بود که ما و تعداد زیادی از افرادی که به کوه اومده بودند ، ایستادند و به این نغمه گوش دادند:

 

مِی و میخانه مست و مِی کشان مست
زمین مست و زمان مست آسمان مست
نسیم از حلقه زلف تو بگذشت
چمن شد مست و باغ و باغبان مست
تا زدم یک جرعه می از چشم مستت
تا گرفتم جام مدهوشی ز دستت
شد زمین مست ، آسمان مست ، بلبلان نغمه خوان مست
باغ مست و باغبان مست
تو زمزمه ی چنگ و عود منی
نغمه خفته در تار و پود منی
تو باده ی جام و سبوی منی
مایه هستی و های و هوی منی
گرچه مست مستم ، نه می پرستم
به هر دو جهان مست عشق تو هستم
تا من چشم مست تو دیدم
ز ساغر عشقت دو جرعه چشیدم
شد زمین مست ، آسمان مست ، بلبلان نغمه خوان مست
باغ مست و باغبان مست ...

( شعر از : بیژن ترقی )

 

تشویق فراوان و مداوم حضار ، نشان از تاثیر این صدای زیبا داشت. وقتی به خونه برگشتم ، سراغ گلها رفتم ؛ گلهایی که با اومدن پاییز ، آخرین روزهای جلوه گری خودشون رو سپری میکنند.