انگورها از شاخه های کهنه میریزند
دیگر نمی خواهند با لبها بیامیزند


گنجشک های تا همین دیروز در آواز
امروز روی شاخه ها ، یک حرف ناچیزند


از هرم ِ تابستان نگاه کوچه ها پر نیست
از بسکه با شهریور ِ اینجا ، گلا ویزند

خورشید ِ کم رنگیست سهم روزها کم کم
این آخرین ِ لحظه ها ، از بغض لبریزند


با شیب تند و سرکش از تقویم می افتیم
در فصلهای ناشناسی که غم انگیزند


ای کاش از ته مانده های پیر تابستان
مرداد ها و تیر های تازه برخیزند


دلواپسم من برگهای باغ را اما
مردم همه چشم انتظار باد پاییزند

 

( شعر از : حامد داراب )