دیروز موقع نهار خوردن به تلویزیون نگاه میکردم. مراسم عزاداری امام صادق علیه السلام پخش میشد. حال ویژه ای نداشتم و فقط نگاه میکردم. مداح اشاره به کفن و دفن حضرت کرد و اینکه برای حضرت کفنهای متعدد وجود داشت..... و یک باره با بغض گفت : ای بی کفن حسین.....

بند دلم لرزید و لبها شروع به پرپر کرد. بغض کرده بودم و دوست داشتم تنها باشم تا بتونم حرفم رو با اشک بزنم. نمیدونم توی این کلمه ی " حسین " چه رمزی نهفته شده که اینجوری با دل آدم بازی میکنه.....

 

امروز صبح ایمیلی دریافت کردم که حاوی یک عکس بود. عکسی از پارچه ای پاره و سوراخ شده  و آغشته بخون که بوسیله ی پارچه ی سبز رنگی پوشیده و محافظت شده بود. در زیر این عکس نوشته  بود قطعه ای از لباس ( امام ) حسن ( علیه السلام ) یا ( امام ) حسین ( علیه السلام ) که در موزه مکه نگهداری میشه. نمیدونم سندیت این عکس تا چه اندازه است و اصولا" اگر چنین پارچه ای وجود داره ، تا چه اندازه میشه اون رو مربوط به یکی از این دو سید جوانان اهل بهشت دونست. اما تا همین اندازه هم نگاه به این عکس ، تلخ و جانسوزه ...

 

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست

 

نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر

نهادم آینه ها در مقابل رخ دوست

 

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد

که چون شکنج ورقهای غنچه ، تو بر توست

 

نه من سبوکش این دیر رند سوزم و بس

بسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبوست

 

مگر تو شانه زدی زلف عنبرافشان را

که باد ، غالیه سا گشت و ، خاک عنبر بوست

 

نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است

فدای قد تو هر سرو بن که بر لب جوست

 

زبان ناطقه در وصف شوق نالان است

چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست

 

رخ تو در دلم آمد ، مراد خواهم یافت

چرا که حال نکو در قفای فال نکوست

 

نه این زمان دل حافظ در آتش هوس است

که داغدار ازل همچو لاله ی خودروست