از سال 1379 تا سال 1383 من دبیری کمیته ای را بر عهده داشتم که وظیفه اش نظارت بر اجرای طرح جامع مکانیزه شهرداری اصفهان بود. دو تن از اساتید دانشگاه ، یک نفر از مدیران شرکتهای فعال در حوزه IT و بنده اعضای این کمیته بودیم. با تغییر مدیریت ارشد شهرداری در بهار 1382 ، تغییراتی در این کمیته بوجود آمد. سه عضو قبلی کمیته جای خود را به سه عضو جدید دادند ؛ دو استاد دانشگاه و یک مدیر فعال در بخش IT. یکی از این اساتید جناب آقای مهندس حریرچیان بود.

 

 

 

مدت آشنایی بنده با ایشان به حضور یکساله ی مشترکمان در این کمیته محدود شد اما در همین مدت نیز مجذوب صفات ویژه ی اخلاقی و ادب این بزرگ مرد شدم. ایشان علیرغم داشتن دانش فراوان در زمینه های فنی و دینی و نیز بهره مندی از بیانی شیوا و هنر سخنوری ، بسیار متواضع ، فروتن و محجوب و در عین حال قاطع  و کارگشا بودند. در سوم بهمن 1382 و بلافاصله پس از برگشت از رصد هلال ذیحجه 1424 ( بردسیر کرمان ) به همراه ایشان و دو همکار دیگرم در کمیته مذکور عازم ماموریتی اداری به مشهد مقدس شدیم ؛ ماموریتی که حدود 24 ساعت بیشتر طول نکشید اما فرصتی بود تا با سجایای اخلاقی مهندس حریرچیان آشنایی بیشتری پیدا کنم.

در مدتی که با ایشان آشنا بودم متوجه شدم که بعضا" در تنفس دچار مشکل میشوند. او میگفت ریه هایش مشکل دارد اما هرگز برایم نگفت که این مشکل ناشی از بمبارانهای شیمیایی است که در جبهه برایش پیش آمده......

در یکی دو سال اخیر ، اثرات آن گازها باعث بروز بیماری سرطان در ایشان شد..... و بلاخره چند روز قبل ، پس از تحمل سالها رنج مجروحیت و بیماری ، مرغ روحش به ملکوت اعلی پرواز کرد و به قافله ی دوستان شهیدش ملحق شد.....

 

 

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

 

روحش شاد و راهش پر رهرو باد