آسمون ابری در هفته ی گذشته باعث شد رویت هلال صبحگاهی ذیقعده ، هلال شامگاهی ذیحجه و رصد بارش شهابی اسدی رو از دست بدم اما در عوض آب و هوای اصفهان بقدری پاک و مفرح شده که تلافی این ناکامی ها رو درآورد. چهارشنبه ی گذشته ، موعد کار فنی در کوه بود. تمرین نصب اسلینگ ، صعوده دوباره با حمایت از پایین و دو بار فرود از صخره برنامه ی تمرینی من بود. ساعت 16:30 بنا داشتم به قله برم تا رصد هلال ذیحجه رو انجام بدم. دوستانم از گروه مهتاب در مرکز ادیب ، پیش از من عازم قله شده بودند. وسایلم رو جمع کردم و از گروه کوهنوردی خدا حافظی کردم و بتندی از کوه بالا رفتم. سرعت بالا رفتنم اونقدر زیاد بود که از برو بچه های مرکز هم زودتر به قله رسیدم! تمرینات مکرر در کوه و انجام پاره ای نرمشهای بدن سازی در منزل باعث شده که به لطف خدا بدنم روز به روز ورزیده تر بشه.

وقتی به قله رسیدیم ، دیدیم افق غربی ابری است. باد شدید و سردی همراه با قطرات بارون بر بدنها شلاق میزد. دقایقی روی قله توقف کردیم اما از اونجا که برخی از همراهان لباس مناسب همراه نداشتند و احتمال داشت سرما بخورند تصمیم گرفتیم زودتر پایین بیایم. چند عکس از مناظر شهر گرفتم. تمیزی هوا ، تصویر شهر رو بسیار شفاف و زیبا کرده بود. ابرهای با شکوه هم بر این زیبایی افزوده بودند.

 

جمعه صبح به باغ رضوان اصفهان رفتیم. چند وقت بود بر سر مزار پدر همسرم حاضر نشده بودیم. شب گذشته همسرم برای مرحوم پدرشون قرآن تلاوت کردند و در همون شب خواب پدرشون رو دیدند که از زیارت مشهد برگشتند و همسرم برای دیدار ، دست گلی به پدرشون اهداء کردند. اطمینان داشتم اون تلاوت قرآن به روح پدر همسرم رسیده و باعث شادمانی ایشون شده.

در باغ رضوان قدم زدم و به چهره های حک شده بر روی سنگ نگاه کردم. اکثر میهمانان این دیار ، سن و سالی بین 45 تا 60 سال داشته اند.....

 

دیروز برای دومین بار مسیر قاراپت رو همراه با گروه طی کردم و البته اینبار با تسلط کامل و بهتر نسبت به دفعه ی قبل. فکر میکنم حالا بتونم تنهایی این مسیر رو برم. شاید در همین هفته اینکار رو انجام بدم. برای لذت بردن از کوه و کوهنوردی ، بعضی وقتها لازمه که یه نموره ریسک هم کرد ؛ البته با رعایت تمامی جوانب احتیاطی و امنیتی.

 

نوشتن در این وبلاگ برام سخت شده. میدونم برخی از اقوام و بستگان ، دوستان دور و نزدیک ، همکاران اداری ، همکاران و دوستان نجومی و برخی افراد آشنا و غریبه ی دیگه با انگیزه های متفاوت به این کلبه ی درویشی مراجعه میکنند. زمانی که نوشتن وبلاگ رو شروع کردم ، دوست داشتم آزادانه بنویسم و افکار و عقاید و خاطراتم رو بیان کنم. این نوشته ها در درجه ی اول برای خودم بوده و هستند. الان ، با گذشت چند سال از این نگارشها ، وقتی به آرشیو اونها مراجعه میکنم ، از اینکه اینکار رو انجام دادم خرسند میشم و به جوون دوستی که من رو برای اینکار تشویق کرد دعا میکنم.

اما از طرف دیگه ، نوشتن در زمانی که میدونی زیر دید و ذره بین افراد متفاوتی هستی که با مقاصد مختلفی دارند مطالبت رو میخونند ، کار سخت و دشواریه. دشوار نه از جهت ترس و واهمه ، بلکه از این جهت که شاید دیگه نتونی خودت باشی ، نتونی افکارت رو بی پرده پوشی بیان کنی و نتونی اونچه رو که در دل و وجودت میگذره بر روی قلم جاری کنی.

 

من تمام سعی و تلاشم رو خواهم کرد که چنین اتفاقی برام نیوفته. آرزوم اینه که همیشه خودم باشم ( بد واقعی رو به خوب دروغین ترجیح میدم ). اگر یه روزی احساس کنم که نوشتن در این وبلاگ باعث میشه که خودم نباشم ، از این کلبه ی درویشی به محلی گمنام و بی نام و نشون نقل مکان خواهم کرد