حضورم در کوه از هفته ای سه بار ، به هفته ای چهار تا پنج بار رسیده. بیشتر روزها از اداره مستقیما" به کوه میرم و نهار رو حدود ساعت 18 میخورم و جالبه که نه تنها احساس گرسنگی ندارم بلکه این با مدل تغذیه سازگاری بیشتری دارم. سه شنبه ی گذشته از مسیر قاراپت صعود کردم. چهارشنبه کار فنی داشتیم. برای خارج کردن خاطره یکشنبه ، یه بار دیگه صعود و نصب اسلینگ رو تمرین کردم اما دیگه اسلینگها رو جمع نکردم و روی همون طناب حمایت پایین اومدم. دوبار هم فرود با طناب رو انجام دادم و بعد به انجام تمرین با سنگ کوتاه پرداختم تا قدرت بازوانم رو تقویت کنم. پنجشنبه هم تنهایی به کوه رفتم اما در میانه ی مسیر به سایر دوستان ملحق شدم.

 

جمعه ، روز عرفه..... سفر نگار نازنین ما و حاجی بزرگ الهی از صحرای عرفات بسوی منای کربلا در چنین روزی آغاز شده بود...... محرم در راه است......

 

شنبه ؛ عید قربان. به قول قدیمیها ، دیروز جزو عمر ما حساب نشد.

 

چند روز بود که منتظر بارش بارون بودم.  وقتی صبح روز عید قربان برای خرید نون از خونه خارج شدم آسمون تمام ابری بود اما هنوز بارش شروع نشده بود. از حدود ساعت 7 یا 8 صبح بارش نم نم بارون آغاز و رفته رفته بر شدتش افزوده شد. تماسی با دوستان کوهنورد گرفتم تا ببینم با وجود بارون آیا هنوز برنامه ی روزانه ی کوهنوردی رو انجام میدن؟ خوشبختانه پاسخ مثبت بود.

 

ساعت 14 از خونه بیرون زدم. حالا دیگه بارش بارون با ریزش برف توام شده بود. وسایلم برای حرکت در زیر بارون مناسب بود. راس ساعت 14:30 حرکتمون شروع شد. وقتی به محدوده ی پناهگاه ( جایی که کار فنی با طناب رو تمرین میکنیم ) رسیدیم ، دیدیم در جای جای کوه صفه آبشارهای کوچکی ایجاد شده و آب با صدایی دلنشین روی سنگها میریزه و پایین میاد.

با ادامه حرکت به بالا ، بارش بارون متوقف شد و فقط برف میبارید. یه لباس سبک اما آستین بلند تنم بود. مربی کمی از ما فاصله گرفت و بادگیر و و پیرهن ورزشی و زیر پوشش رو درآورد . به سرعتش هم اضافه کرد. راستش من روم نمیشد والا دوست داشتم همینکار رو انجام بدم. اصلا" سردم نبود. آستینهام رو بالا زدم و قدمهام رو بلندتر کردم و پشت سر مربی بالا رفتم. اندک جوانهایی که توی مسیر بودند با تعجب بسیار به مربی نگاه میکردند. از ایشون پرسیدند آقا شما سردتون نیست؟ و پاسخ شنیدند که : نه ؛ من پیرمردم!

 

دیروز به قله نرفتیم و بعد از قدری صعود ، داخل یه غار شدیم و نوشیدنی گرم خوردیم. برف تمام مناظر اطراف رو سفید کرده بود و وجود مه باعث میشد که کوههای اطراف دیده نشه. پس از قدری استراحت ، روانه ی هفت چشمه شدیم. بعد از یه سال ، صدای برف رو که زیر پا فشرده میشد میشنیدم. این صدای در اون سکوت بی نظیر ، رویایی بود. نوک کوههای اطراف مسیر در مه مخفی شده بود و عظمت اونها نمایانتر. وقتی برگشت رو آغاز کردیم ، مه با سرعت از زمینهای پایین دست به سمت بالا هجوم آورد.

دیدن این مناظر زیبا در مرکز ایران ( که عمدتا" خشک و کویری است ) فوق العاده هیجان انگیز است. پیاده روی در برف ، تنفس هوای پاک و مرطوب ، دیدن مناظر بدیع و برخورداری از سکوتی آرامش بخش ، باعث شد که اصلا" متوجه گذشت زمان نشم و تاسف بخورم که چرا هوا زود تاریک شد و چرا نمیتونم بیشتر در کوه بمونم.....

 

دیروز عید قربان بود ، برکت الهی از آسمون به زمین میبارید ، از نعمت تنفس هوایی پاک و دیدن مناظری زیبا برخوردار شدم ، صدای گرم و صمیمی مادرم و مادر همسرم رو از راه دور شنیدم ، تیم سپاهان قهرمان نیم فصل شد ، دو تیم اصفهانی در صدر جدول لیگ برتر قرار گرفتند ( با اختلاف امتیاز بالا نسبت به سایر تیمها ) ، بلاخره تونستم مشکل ویروس کامپیوتر رو حل کنم ( معجزه بود که حتی یه دونه از عکسهایی که در طول این سالها از هلال گرفتم توسط این ویروس آسیب ندیده اند )  و ...... هر چی از دیروز بگم کم گفتم. خدا رو شکر