نوروز 88 سفری کوتاه و چند ساعته به آتشگاه داشتم. این روستای کوچک و محروم در فاصله ی 45 کیلومتری شهرستان لردگان و جزو استان چهارمحال و بختیاری است. آشنایی من با این روستای نسبتا" دور افتاده که در مسیری بن بست قرار داره خیلی اتفاقی روی داد. خوندن یه خبر در مورد 10 روستای زیبا و بکر ایران باعث شد که وسوسه بشم تا این نزدیکترین روستای بکر معرفی شده رو ببینم که حاصل این وسوسه ، سفری کوتاه و چند ساعته به آتشگاه بود. هوای بسیار پاک و فرحبخش ، رودخونه ای پرآب ، آبشارها و آبریزهای متعدد و پر صدا ، پوشش گیاهی زیبا در دل دره ای تنگ ، و متاسفانه دیدن فقری اندوهبار ، خاطرات خانواده ی ما از این سفر بود. اون موقع ما تا جایی در کنار رودخونه بالا رفتیم که مسیر عمومی تلقی میشد.

 

یکی دو هفته ی پیش در جمع همنوردان موضوع سفر به آتشگاه و صعود از مسیرهای کوهنوردی برای دیدن آبشارهای متعدد و فراوان این منطقه مطرح شد. هماهنگیهای مقدماتی بتدریج انجام و بعد از ظهر پنجشنبه 8 بهمن برای حرکت انتخاب شد. پیش بینی اولیه من این بود که شاید با گروهی متشکل از حدود 10 نفر و با دو خودرو به این سفر خواهیم رفت ولی وقتی بعد از ظهر روز پنجشنبه به محل تجمع گروه رفتم و بتدریج اعضاء جمع شدند ، سفر رو با شش دستگاه خودرو و با 28 عضو آغاز کردیم. فاصله ی هوایی اصفهان تا آتشگاه 168 کیلومتر و از طریق جاده 245 کیلومتر است. برای کم کردن فاصله ما از مسیر شهر ابریشم ، پیر بکران و مبارکه به بروجن رفتیم. از بروجن به بعد ، فقط یک مسیر به سمت لردگان و آتشگاه وجود داره. در بین راه و با یادآوری یکی از همسفران گرامی ، چند عکس از طلوع ماه گرفتم.

 

طبیعت زیبای آتشگاه همه ساله تعداد زیادی گردشگر از نقاط مختلف کشور رو به این منطقه جذب میکنه. ساکنین بومی این دیار که قبلا" ییلاق و قشلاق داشتند و حالا سکونت دائمی رو پیشه کردند ، از این فرصت استفاده میکنند و با ساخت چند اطاق ساده و یه مقدار محوطه سازی برای پارک خودرو و نشستن ، درآمدی ( هر چند ناچیز و جزئی ) بدست میارند. یکی از اهالی پیرمردی است به نام علی شیر. با توجه به آشنایی که مسئولین گروه با این فرد داشتند ، با رسیدن به آتشگاه ، در محوطه ی متعلق به علی شیر مستقر شدیم. این محوطه گنجایش پارک حدود 20 خودرو رو داره و چهار اطاق کوچک و بزرگ و چند سکو ( برای دور هم نشستن ) در اون تعبیه شده. اطاقها با فرشها و پتوهای نسبتا" مناسب مفرش شده و از بخاریهای نفتی برای ایجاد گرما استفاده میشه. سرویس بهداشتی و حمامی که با آتش هیزم گرم میشه هم بخشی از امکانات این اقامتگاه است که با توجه به محرومیت منطقه ، میشه این اقامتگاه رو هتل پنج ستاره ی آتشگاه قلمداد کرد ؛ هتلی که برای اقامت 24 ساعته ی 28 نفر و پارک 6 خودرو ، فقط 20 هزار تومان دریافت میکنه ( این قیمت استثنائی مخصوص این گروه بود که در طول سال به این منطقه سفر دارند و فقط در همین اقامتگاه ساکن میشند ).

 

وسایل و کوله ها بسرعت به اطاقها منتقل و گروه مستقر شد. اولین برنامه ، پخت آش رشته بود. هوا به سردی میزد و خوردن آش داغ در این سرما ، فوق العاده دلچسب. هیزم مورد نیاز قبلا" توسط خانواده علی شیر آماده شده بود. مواد لازم برای آش رو در اصفهان تهیه و نیم آماده کرده بودند. وقتی دیگ مسی روی آتش قرار گرفت ، بوی خوش هیزم سوخته و عطر آش رشته تمام فضا رو پر کرد. عین آش نذری همه در همزدن آش مشارکت کردند. جای همه ی اونهایی که این نوشته رو میخونند خالی ، با اینکه تصمیم داشتم برای صعود فردا ، غذای زیاد نخورم ، اما از این آش نمیشد گذشت...

 

موقع پخت آش ، هویدا شدن نور ماه از پس کوههای بلند توجهم رو جلب کرد. دست به دوربین شدم و عکسهایی گرفتم که جالب شد. بعد از خوردن آش هر کدوم از اعضای گروه مشغول کار خودش شد و بعضی هم به سرگرمی و تفریح پرداختند. محوطه سکوها که پشت اطاقها قرار داشت تاریک بود. رفتم اونجا و چند عکس از آسمون شب گرفتم. برخی همراهان که این عکسها رو دیدند ، ابراز تمایل کردن تا در مورد آسمون و اجرام سماوی حرف بزنیم. دقایقی بعد به همراه چند نفر باز به همین محل برگشتیم و یه رصد مختصر (‌ بدون ابزار رصد ) انجام دادیم. نور مهتاب حالا دیگه تمام دره رو روشن کرده بود. پیشنهاد پیاده روی شبانه مورد استقبال جمعی از دوستان قرار گرفت. از گروه اصلی جدا شدیم و ساعتی در کنار رودخونه و آبشارها حرکت کردیم. هیچ نیازی به نور مصنوعی نبود. مدتها بود که چنین پیاده روی رویایی نصیبم نشده بود.....

 

با اینکه ساعت از 23 گذشته بود اما بیشتر اعضا هنوز بیدار بودند و مشغول گفتگو. صبح زود باید آماده صعود میشدیم. در حالتی بین خواب و بیداری ، شب رو به صبح رسوندم ( فکر میکنم همه همینطور بودند ). ساعت 04:30 جناب آقای بخشی ( مسئول و مربی گروه ) با لباسهای مخصوص کوه حاضر شدند و بیدار باش دادند. شب زنده داری بیشتر اعضای گروه باعث شد بیدار شدن و آمادگی برای حرکت با قدری تاخیر انجام بشه. برای سهولت در کوهپیمایی ، بیشتر اعضاء صبحانه ی بسیار مختصر ( در حد دو سه لقمه ) صرف کردند. من هم به توصیه جناب مهندس جلالی ، به خودرن کمی عسل و استکانی آب اکتفا کردم.

 

ساعت 07:15 حرکت آغاز شد. بنا بودن من مستمع آزاد گروه باشم و برای عکاسی و مستند کردن برنامه ، مرتب جابجا بشم اما بلند بودن کوهها باعث شد که نور مناسب در دره وجود نداشته باشه . عکاسی در این نور و بدون استفاده از سه پایه بی فایده بود. ناچار شدم اینکار رو به بعد موکول کنم. بخشهای اول مسیر ، پیاده روی ساده بود که در طی اون ، دو آبشار بلند و چندین آبشار کوتاه وجود داشت. آخرین آبشار این بخش در آخر بخش عمومی مسیر ( که در نوروز 88 به همراه خانواده دیده بودم ) قرار داشت. از این آبشار به بعد ، سنگنوردی شروع میشد.

 

در دیواره ی پر شیب مجاور آبشار، مردم بومی برای عبور از این دیواره ی بلند ، جاپاهایی رو در سنگ کنده بودند که بصورت زیگزاگ تا بالای دیواره امتداد داشت. این جاپاها نه اونقدر بزرگ بود که بشه با سرعت بالا رفت و نه اونقدر کوچک که کار صعود رو توام با خطر کنه. پس از بالا رفتن از این دیواره ، بارها و بارها باید از روی سنگهای بزرگ و کوچک و بعضا" لیز و لغزنده ی رودخونه رد میشدیم. در بعضی قسمتها ، بومی ها با انداختن تنه ی درختان بر روی سنگها و آب ، پلهای معلقی ساخته بودند.

بالا رفتن از یک شیب بسیار لغزنده ، دومین بخش حساس مسیر بود. این شیب تند با ریزش قطرات آب  و فرسایش ناشی از جریان آب ( در زمانهای پر آبی رودخونه ) بسیار لغزنده بود. ابتدا مربی از این شیب بالا رفتند و طناب کوهنوردی رو در کارگاه بالای شیب نصب کردند. با اینکه استفاده از طناب باعث میشد بالا رفتن ساده تر بشه اما لغزندگی زیاد اجازه ی هیچ گونه اشتباهی رو نمیداد. طول این شیب حدود 20 متر بود. برای جلوگیری از لغزش باید بدن رو عمود بر شیب قرار میدادیم و بالا میرفتیم. در اون یکی دو متر آخر که طناب به کارگاه وصل بود و باید برای نگه داشتن طناب ، بدن رو خم کرده و به جلو میدادیم ، امکان لغزش بیشتر میشد.

 

بعد از این شیب و در حالیکه قطرات فراوان آب از بالای سنگها روی ما میریخت ، باید از سنگهای لغزنده بالا میرفتیم. اینجا هم مردم بومی به کمک کوهنوردان آمده بودند. اونها شاخه های قطور و بزرگ درختان خشک شده رو طوری در کنار این سنگها گذاشته بودند که میشد با قدری دقت و تلاش از اون بالا رفت. در خیلی بخشهای مسیر همین وضعیت وجود داشت و رفتن به بالای شکافها و سنگها ، فقط از طریق استفاده از همین شاخه ها میسر بود. صعود کماکان ادامه داشت و ما با افزایش ارتفاع ، از رودخونه فاصله گرفتیم و در دامنه ی کوه حرکت کردیم تا اینکه به محلی رسیدیم که برای ادامه مسیر باید فرود می اومدیم و دوباره در کنار رودخونه قرار میگرفتیم. اینجا هم از طناب استفاده شد. سختی و حساسیت این قسمت به اندازه ای بود که بتونه گروه رو حدود 45 دقیقه متوقف کنه تا همه رد بشند. باید دست به طناب پایین میرفتیم ( که جاپاهای خوبی پیدا میشد ) ، یه تخته سنگ رو دور میزدیم و بعد دست به طناب تراورس ( حرکت در عرض بدون افزایش و یا کاهش ارتفاع ) میکردیم که دیگه اینجا جای پا حکم کیمیا داشت. وقتی به سختی به انتهای طناب میرسیدیم باید یه جا پا پیدا میکردیم و با دستمون شاخه ی درختی که در کنارمون بود رو میگرفتیم . اما یه مشکل کوچولو وجود داشت ؛ این شاخه رو با دراز کردن دست نمیشد گرفت بلکه باید بدن رو در فضا رها میکردیم تا بطرف درخت پرت بشیم. آخ که در این وضعیت در آغوش کشیدن این شاخه درخت چه لذتی داشت!!

 

بقیه ی مسیر بجز سنگهای لغزنده ، پیچیدگی خاصی نداشت. آبشار پشت آبشار رد شدیم تا به انتهای مسیر و سر چشمه ی آبشارها رسیدیم ؛ فواره.....

3 ساعت حرکت گروهی ما رو به انتهای مسیر رسوند. اینجا آبشار بسیار بلندی وجود داشت. در اون بالا ، ستون آب با ریزش در جویی سنگی و عمودی ( که انتهایی نیم دایره شکل داشت )‌ به هوا پرتاب میشد که شبیه به فواره بود. این آب سپس از اون ارتفاع تا کف دره بر سنگها میلغزید و پایین میریخت. همه چیز بی نظیر بود. پس از نیم ساعت استراحت ، راه آمده رو در مدت 4 ساعت و 15 دقیقه برگشتیم. پس از رسیدن به اقامتگاه ، تعدادی از زحمتکشان گروه مشغول تدارک نهار شدند. چلو کباب کوبیده ای که در پس 8 ساعت پیاده روی و کوهپیمایی ، حسابی چسبید. ساعت 17:20 راه برگشت رو در پیش گرفتیم و ساعت 21:00 هم رسیدم خونه.

 

این برنامه در مجموع دارای چند نقطه ضعف بود که بنظرم لازمه مسئولین محترم گروه برای برنامه های آتی به اونها توجه کنند اما در مقابل ، اونقدر نقاط قوت وجود داشت که باعث میشه خاطره ی این سفر تا مدتهای مدید برام جاودانه بمونه. آشنایی با دوستان جدید ، مشاهده ی تلاش بیش از اندازه ی بزرگان گروه برای رسیدگی به کارها و آسایش همراهان ،  مشاهده ی از خود گذشتگی و تلاش افراد با تجربه ی گروه برای کمک به اعضایی که در سنگنوردی با مشکل مواجه میشدند ، آشنایی بیشتر با روحیات ، افکار و تواناییهای اعضای گروه ، مستحکم شدن دوستیها از طریق حضور در جمعی شاداب که ادب و اخلاق را پاس میداشتند ، و در پایان قرار گرفتن در طبیعتی پاک و زیبا ، همه و همه از عوامل جاودانه شدن خاطرات این سفر برای من هستند. برای همه ی این خوبیها سپاسگزار جناب آقای بخشی ، جناب مهندس جلالی ، جناب آقای گوهری ، جناب اوستا محمود عزیز ، جناب آقای طالبی ، جناب آقای خدایی ( که در این سفر توفیق آشنایی با ایشون برام مهیا شد و در طول برنامه ، اعضاء رو با شوخیهای ملیح و طرح معماهای علمی شاداب میکردند ) ، تمام همنوردان گرامی و محترم ، و تمام دوستان و همراهانی که برای اولین بار افتخار همراهی اونها رو داشتم ، هستم.

در جای جای این سفر به یاد همسر و فرزندان عزیزم بودم و دوست داشتم در کنار اونها به این سفر بیام. ممنون صبر و شکیبایی این عزیزانم هستم و امیدوارم در سفرهای آتی ، مثل همه ی این سالها که با هم بودیم ، در کوهنوردی هم پابپای هم باشیم ؛ انشاءالله

 

عکسهای زیادی در طی برنامه گرفتم که در روزهای آتی بتدریج تعدادی از اونها رو در این وبلاگ به نمایش خواهم گذاشت. این عکسها رو بسان تحفه ای درویشی ، به اعضای گروه تقدیم میکنم.