وقتی روز چهارشنبه تعداد زیادی برگه درخواست مرخصی برای روز یکشنبه 25 بهمن روی میزم قرار گرفت ، رفتم پیش رئیسم تا بپرسم با این همه درخواست چیکار کنیم ، ایشون گفتند که من خودم هم نیستم و ..... خوب ؛ دیگه اصلا" روم نشد بگم یکی از اونهایی که مرخصی میخواد خود من هستم. سفر برنامه ریزی شده ی ما به شمال ، به همین خاطر به هم خورد. گفتیم طوری نیست ، برای یه مسافرت سه روزه برنامه ریزی میکنیم. اما اینجا هم به مشکل خوردیم.

بچه ها که بزرگ میشن ، هماهنگی برای مسافرت خیلی سخت میشه. تا موقعی که کوچیک بودن ، به راحتی برنامه ی سفر به نقاط مختلف رو اجراء میکردیم و صد البته در این سفرها ، نقاطی انتخاب میشد که برای بچه ها هم جذاب باشه. اما حالا که بیش از گذشته به حضور در طبیعت بکر علاقمند شدیم ، هر کدوم از بچه ها یه جور دیگه علائقشون رو رشد دادند. مسافرت به تهران مورد پذیرش هیچ یک از اعضای خانواده نبود ( خوب حق هم دارند چون ایام محرم در تهران بودیم ). مسافرت به شهرهای دور و اطراف و بازدید از آثار تاریخی هم برای کسی جذاب نبود. باز هم گفتیم طوری نیست ، یکی دو مسافرت کوتاه یک روزه رو برنامه ریزی میکنیم اما حتی سفر 24 ساعته به فریدن هم با مخالفت یکی از بچه ها مواجه شد. نتیجه ی اخلاقی این شد که چهارشنبه رو خونه موندیم!

ظهر روز پنجشنبه برای کوهنوردی عازم صفه شدم. بخاطر تعطیلات ، تعداد زیادی مسافر به اصفهان اومده. شهروندان اصفهان هم از این فرصت برای صرف غذا در بیرون خونه استفاده میکنند. اطراف کوه صفه خیلی شلوغ بود. جمعیت عمدتا" تا مزار شهداء و چشمه خاجیک حضور داشتند. از ماه رمضان به بعد ، صعود انفرادی نداشتم. دوست داشتم در این تنهایی دوباره ، زیباترین مسیری رو که بلدم طی کنم که در عین حال ، یکی از خلوت ترین مسیرها هم هست. راه قاراپت رو در پیش گرفتم.

 

نرسیده به قاراپت ، هنوز اندک مسافرانی دیده میشدند که قدم به کوه گذاشته بودند اما وقتی وارد مسیر شدم ، دیگه سکوت بود و تنهایی. بعضی دوستان پر توانم هستند که علاقه فراوان به کوه و قدرت بدنی بالاشون ، به اونها اجازه میده که در یک برنامه ، چندین و چند مسیر سخت و فنی رو طی کنند ( مثل همین علی آقای عزیز که اصلا" با خستگی بیگانه است ). اما کوه رفتن من ، مثل آب نبات خوردن بچه ها ( و یا پیرمردها ) است که وقتی یه آب نبات یا شکلات در دهانشون قرار میدند ساعتها طول میکشه تا ذره ذره این شکلات رو بخورند. من وقتی در کوه هستم ( بخصوص اگه تنها باشم ) مسیر رو با دقت زیاد طی میکنم. قدم به قدم و ذره به ذره. دقت نه از لحاظ فنی ، بلکه روحم رو آزاد میکنم تا با تمامی عناصر بزرگ و کوچکی که در اطراف هست ارتباط برقرار کنه. سنگهای آشنا رو میبینم ، حس میکنم اونها هم منو میشناسند ، دیداری از سر مهر و دوستی.... با هر بار کوهنوردی بدنم خسته میشه و بعضی جاها هم کم میارم ، اما روحم سرشار از انرژی و نشاط ، سبکبال به پرواز درمیاد..... این دومین باری بود که به تنهایی وارد مسیر قاراپت میشدم. دفعه ی قبل وقتی نیمی از مسیر رو طی کردم ، نتونستم به محل کارگاههای فرود برسم و مسیر رو گم کردم. ولی اینبار راه رو کامل رفتم.

 

پنجشنبه شب برای مسافرت روز جمعه برنامه ریزی کردیم و صبح جمعه عازم کوهرنگ و چلگرد شدیم. چند سال قبل مسافرتی زمستانه به این منطقه داشتم. در اون زمان برف فراوانی در منطقه بود بگونه ای که وقتی خواستم از تپه ای برفی عکس بگیرم ، تا بالای کمر در برف فرو رفتم و بیرون اومدنم به سختی انجام شد. امسال برف خیلی کمتر بود اما باز هم اونقدر بود که جمعیت فراوانی رو برای اسکی و لیزلیزک بازی به این محل بکشونه. من به هیبت کوهنوردان دراومدم و همسر و فرزندانم هم لباسها و کفشهای ورزشی معمولی داشتند. مقداری پیاده روی کردیم و از شیب یه تپه ی بلند بالا رفتیم. شیب تندی بود اما با رعایت اصول حرکت در برف ، همگی به راحتی رفتیم بالای تپه و از اون بالا شاهد شادی مردم بودیم. بعد از دو سه ساعت گردش ، برای صرف نهار از چلگرد خارج شدیم و در کنار جاده توقف کردیم. جاتون خالی ، توی اون محیط برفی ، خوردن باقالی پلو با مرغ خیلی دلچسب بود.

 

بعد از ظهر شنبه ، همراه با فرزند کوچکم به کوه رفتیم. برای اولین بار محمدرضا رو از دو مسیر فنی بالا بردم. یکی از دوستان هم همراهمون بود و راهنمایی و کمک لازم رو انجام میدادند که ممنون لطف و محبت ایشون هستم.

 

نمیدونم چرا در این ایام آخر صفر ، حس غم و عزا ندارم ؟ نمیدونم چرا از روشهای بزرگداشت و عزاداری که در کشورمون وجود داره اصلا" خوشم نمیاد ؟ مدل عزاداریها شده عین برهان خلف ، به عوض اینکه از بزرگی و منش اهل بیت عصمت و طهارت سلام الله علیهما حرف بزنیم ، بیشتر ( و شاید بهتره بگم فقط ) از بدیهای دشمنان اونها حرف زده میشه. چند نفر از ما در مورد شخصیت جناب اباالفضل سلام الله علیه اطلاعاتی داره و یا چیزی شنیده؟ اما مطمئنا" بسیاری از ما از شنیده های فراوانی در مورد نحوه قطع شدن دستهای مبارک آن حضرت ، تیر خوردن بدن آن بزرگوار و .... در ذهن داریم. در مورد سبط اکبر حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام هم وضع به همین صورت است. در بیشتر مجالس روضه ، به مصائبی که دیگران بر اهل بیت روا داشتند اشاره میشود. اینها ، بخشی از زندگی این اسطوره های خلقت هست ، اما توجه بیش از اندازه به این موضوعات ، ذهن ما را از بخشهای اصلی و بسیار مهم زندگی این بزرگواران دور میسازه. کدام حقیقت وجود نازنین امام مجتبی علیه السلام را سید شباب اهل بهشت میسازه؟ این جوانان بهشتی چه کسانی هستند و چه خصوصیاتی دارند؟ کدام حقیقت باعث ذوب شدن وجود مقدس حضرت اباالفضل علیه السلام در وجود سید الشهداء علیه السلام گردید؟ چگونه میشه به چنین بینشی رسید؟ متاسفانه بجای جستجو و حرف زدن و حرف شنیدن در باره ای این پرسشها و صدها پرسش دیگه از این قبیل ، چسبیده ایم به اینکه تابوت امام مجتبی رو تیرباران کردند و با سید الشهداء چنان کردند و ...... شنیدن ظلمی که به اهل بیت روا داشته شده جانسوز است و در این حرفی نیست ، اما علاقه و محبت بی اندازه ی ما نسبت اهل بیت صرفا" بخاطر مظلوم بودن آنها نیست؛ حقایق دیگری همه ی ما را شیدای این خاندان کرده است