بعضی رویدادهایی که با اون مواجه میشیم ، اسراری در خود داره که باعث تعجب و حیرت ما میشه.

 

سالها قبل و در زمان فعالیت سایت کمان آسمانی با جوانی بنام رحمان جعفری آشنا شدم ؛ رصدگری جوان که با حداقل امکانات و در منطقه ای محروم در زمینه ی نجوم غیر حرفه ای و رویت هلال کار میکرد. این جوان پر تلاش بارها گزارشهای رصدی خودش رو با تلفن به من اعلام میکرد. بعضی وقتها وقتی که رصد نمیرفت هم تماس میگرفت و از بابت عدم اقدام برای رصد هلال پوزش میخواست.

 

فکر میکنم در اون سالها یکی دو بار ایشون رو از نزدیک و در اصفهان دیده باشم. جمعه ی گذشته که برای غارنوردی رفته بودم ، آقا رحمان یکی از اعضای گروه بود. در موقع برگشت اصرار داشت که به منزلشون در کمشچه بریم. رحمان در این خونه با پدر بسیار پیر خودش زندگی میکرد. خونه ای که رونق مادی نداشت اما بوی صفا و صمیمت در فضای اون جاری بود. سالها بود که رحمان رو ندیده بودم و اولین بار بود که به خونه ی اونها میرفتم.

 

داخل خونه شدم. به پدر رحمان که در گوشه ای نشسته بود سلام کردم. نگاهش به من دوخته شد اما فکر میکنم صدای من رو نشنید. دقایقی در این خونه بودیم و از قسمتهای قدیمی اونجا بازدید مختصری داشتیم. نون خشک محلی ، سوغات کمشچه است که آقا رحمان ما رو مورد لطف قرار داده و از این نونها برامون فراهم کرد.

 

توی مسیر از کمشچه تا حبیب آباد با آقای رحیمی در مورد رحمان و پدرش صحبت میکردیم. گفت که رحمان علیرغم مشکلاتی که داره ، تصمیم گرفته پدرش رو به سفر کربلا ببره و این سفر بزودی انجام میشه......

 

دیشب آقای رحیمی پیامکی کوتاه برام فرستاد : سلام. پدر آقای رحمان جعفری به رحمت الهی پیوست.....

 

روحش شاد..... هنوز چهره ی این پیرمرد مقابل نظرم است..... در فکر زیارتی هستم که بنا بود انجام بشه..... و در حیرت اینکه فلسفه ی حضورم در اون خونه و دیدن این پیرمرد چی بوده؟......

 

بعد از ظهر امروز بنا است در مجلس ختم ایشون شرکت کنیم.....