به اعتقاد بسیاری از افرادی که با امور شهرداری سر و کار دارند ، شهرداری اصفهان در بسیاری از فعالیتها ، سرآمد شهرداریهای کشور است. خود ما شهرداریچی ها هم همین اعتقاد رو داریم. اکثر کارکنان و مدیران شهرداری اصفهان افراد بصیر ، تیز هوش و آگاه به مسائل کاری خود هستند اما در کنار همه ی این خصوصیات برجسته ، یه نکته ی مهم دیگه هم هست که برخی همکاران ما در شهرهای دیگه به اون توجه ندارند.

 


مدیران شهرداری اصفهان اهمیت زیادی برای استفاده از تجارب دیگران قائل هستند. در همین راستا و بنا به موضوعات مختلف ، مشورتهایی با اهل فن انجام میشه و از تجربیات موجود به نحو احسن استفاده میبریم. بعنوان مثال در مورد طراحی سیستم حسابداری شهرداری ، بنده به اتفاق تعدادی از همکارانم از سیستم حسابداری شهرداریهای یزد ، رشت ، شیراز ، تهران ، مشهد و تبریز و نیز تعداد نسبتا" زیادی از شرکتهای خصوصی بازدید کردیم. ثمره ی این بازدیدها طراحی سیستمی بود که الان بعد از گذشت 9 سال ، هنوز هم در بسیاری موارد بهتر از سیستمهای مشابه در سایر شهرداریها داره کار میکنه ( عمر مفید یه نرم افزار حداکثر بین 3 تا 5 ساله ). در فهرست شهرداریهایی که با اونها مشورت میکنیم ، شهرداریهایی وجود دارند که به لحاظ حجم گردش کار اصلا" با شهرداری اصفهان قابل مقایسه نیستند اما خیلی وقتها ، ایده های نو و ابتکارات و خلاقیتها رو میشه در همین شهرداریهای کوچک یافت. مشکل بعضی شهرداریهای بزرگ اینه که خودشون رو برتر از دیگران و بی نیاز از مشورت میدونند و همین عامل باعث عقب افتادن اونها و یا حیف و میل پولشون میشه.

 

در هفته ی گذشته برای مشورتی دوباره با همکاران محترم مشهدی ، عازم این شهر مقدس شدیم. این سفر کوتاه 24 ساعته خیر و برکت زیادی داشت ؛ هم از جهت اداری و هم معنوی. در این سفر با گروهی از همکاران ملاقات و گفتگو کردیم که در زمینه ی مورد نظر ما ، تجربه ی مناسبی داشتند و مهمتر اینکه به تمامی جوانب اون کار کاملا" مسلط بودند. ما در این سفر خیلی راحت و بی پرده گفتیم که اومدیم از تجربیات و نظارت شما استفاده کنیم و همکاران مشهدی هم لطف داشتند و گفتند این کار نشون دهنده ی هوش و درایت همکاران اصفهانی است که سعی میکنند بودجه شهرداری رو به بهترین شکل ممکن هزینه کنند و در این راه از مشورت با دیگران ابایی ندارند.

 

اما در بعد معنوی هم این سفر پر ثمر و البته تا حدی عجیب بود. ما حدود ساعت 1.5 بامداد به محل اقامتمون در مشهد رسیدیم. به همراهان پیشنهاد کردم همین حالا به حرم بریم. موافقت کردند و راه افتادیم. در این موقع از سال و در اون ساعتی که ما به حرم رفتیم ، زائران کمی در جوار آستان قدس رضوی حضور داشتند. با ورود به حرم ، از همراهان جدا شدم و از سمت مزار شیخ بهایی رحمة الله علیه به طرف ضریح مقدس رفتم. عرض ادبی کردم و در همون راهرو کوچک بالا سر حضرت ، نماز زیارت خوندم. اشکی در چشمانم نبود و بیشتر ، تحیری داشتم و سوالی. خیلی زود تصمیم گرفتم حرکت کنم و چرخی در صحنها بزنم. به طبقه زیر زمین رفتم ولی باز حس و حال خاصی نداشتم. از کنار مدرسه ای که هم اکنون در داخل رواقها واقع شده گذشتم. عده ای دور یک روحانی نشسته بودند و گفتگو میکردند. وارد شدم و گوشه ای ایستادم. برخی حاضرین مطالبی میگفتند و اون روحانی هم پاسخ میداد. برام عجیب بود که در این گفتگوها ، سوالم از زبان دیگران مطرح شد و پاسخ رو در قالب یک حدیث دریافت کردم. از اون جمع بیرون اومدم و برای تبرک ، یک قبض رسید نذورات گرفتم. روی این قبضها تصویری از بارگاه ملکوتی امام هشتم علیه السلام نقش بسته. وقتی برای برگشت به محل اقامت منتظر همکاران بودم ، به این تصویر نگاه میکردم. بصورت اتفاقی نگاهم به پشت همین برگه افتاد. حدیثی از حضرت رضا علیه السلام در این برگه به چاپ رسیده بود که باز هم پاسخی بود به سوالی که داشتم......

 

دومین تشرفم به حرم برای خودم نبود. پیامکی برای تعدادی اعضای خانواده ، دوستان و همکاران فرستادم و خواستم تا برای زیارت حضرت رضا علیه السلام نیت کنند. خودم نیتی برای زیارت نداشتم و اینبار فقط برای دیگران میخواستم به زیارت برم. اندکی قبل از اذان مغرب بسمت حرم رفتم. با ورود به همون رواق اولی ، دلم شروع به لرزیدن کرد و اشتیاق زیارت رو در خودم حس کردم. این اشتیاق به اونجا رسید که به محض دیدن ضریح رضوی اشک از دیدگانم سرازیر شد. بامدادان که برای زیارت اومده بودم اصلا" چنین حالاتی نداشتم. حرم شلوغ بود اما موقع نماز ، دربهای اطراف ضریح بسته و محوطه خلوت شد. نماز رو در فاصله ی 1 متری ضریح ، با خیالی آسوده خوندم و از دستهای مشتاق برای گره خوردن در ضریح عکس گرفتم. وقتی خواستم از حضرت خداحافظی کنم و از حرم بیرون بیام هنوز اشک از چشمانم جاری بود.....

 

یقین دارم که اون اشک ، از آن من نبود ؛ اون اشک متعلق به کسانی بود که براشون پیامک فرستاده بودم..... اشک دیگران که از دیده ی من چکید و اشتیاق زیارت دیگران که لرزه اش به دل من افتاد.....