خاطرات سفر به سرزمین وحی (1)

پدر و مادرم میخواستند به حج عمره برند . چون پدرم بدلیل بیماریهای گوناگون دچار ضعف جسمی شده و باید یه نفر همراهش میرفت ، از من خواستند تا در صورت امکان در سفر همراهشون باشم. من هم در جواب گفتم نیکی و پرسش؟ . ثبت ما سه نفر در اردیبهشت 85 و در تهران انجام شد. در دیماه همون سال من برای همسرم در اصفهان ثبت نام کردم تا بلکه ایشون هم بتونه همراه ما به سفر بیاد. نوبت اعزام ما برای عمره سال 87 بود ، اما بخاطر خالی بودن ظرفیت کاروانها ، سازمان حج اعلام کرد کسانی که مایل به اعزام در ماه فروردین 86 هستند ، بدون توجه به زمان ثبت نام میتونند به حج عمره بروند. این اطلاعیه سرآغاز تلاش ما برای رفتن به عمره بود. در ایام نوروز تهران بودم. به سازمان حج رفتیم تا کارهای اداری مربوطه رو انجام بدیم. کاروانی رو به ما معرفی کردند که 29 فروردین اعزام میشد و جای خالی هم برای ما داشت. کارها رو بسرعت انجام دادیم و همراه مادرم به آژانس مربوطه رفتیم. باورم نمیشد به این راحتی زائر سرزمین وحی شده باشم. چیزی رو که در خواب هم نمیدیدم ، حالا در بیدار در حال تحقق بود. دوست داشتم این خبر خوش رو بصورت ناگهانی به خونوادم بدم. میخواستم همه کارها رو انجام بدم و نتیجه نهایی رو همراه با شیرینی به خونه ببرم. در حالیکه فکر میکردیم همه چیز مهیا است ، متوجه شدیم گذرنامه مادرم فاقد اعتبار زمانی لازم برای این سفر است و ایشون نمیتونه در این تاریخ همراه ما باشه. بنده خدا مادرم ، اولش کلی ذوق کرده بود اما یه دفعه از نظر روحی بهم ریخت و کلی گریه کرد. تقدیر این بود که در اون کاروان نباشیم. ناامید به اصفهان برگشتیم. اول توی ذوقم خورد اما خیلی زود متوجه شدم این سفر ، سفری نیست که آدم همینجوری سرش و بندازه پائین و راه بیافته و فکر کنه بدون دعوت راهش میدن. دل به تقدیر الهی سپردم.....

با تعویض گذرنامه مادرم ، تلاش اونها برای اعزام منجر به انتخاب تاریخ 26 اردیبهشت شد و برای ثبت نام اقدام کردند ، اما این تاریخ برای ما مناسب نبود چون بخش زیادی از زمان سفر با امتحانات نهائی فرزندانم مصادف میشد. به مادرم گفتم همسرم قادر نیست در این تاریخ به سفر بیاید و فقط برای سه نفر ثبت نام کنید( حضور من در سفر به همون دلایلی که عرض کردم لازم بود ). دادن این خبر به همسرم باعث شد ایشون قدری دل شکسته بشند ، هر چند که به روی ما نیاوردند اما میشد از لحن حزن آلود ایشون متوجه این موضوع شد. ثبت نام برای سه نفر انجام شد اما پدر و مادرم شب سختی رو به صبح رسوندند. صبح با من تماس گرفتند و گفتند نتونستند خودشون رو راضی کنند که بدون عروسشون به این سفر برند و دل ایشون رو بشکنند و در طی سفر هم مرتب جای خالی ایشون رو ببینند. بنابراین تصمیم گرفتند سفر رو تا زمانی که امکان اعزام هر چهار نفرمون مهیا نشه به تاخیر بندازند.

کلی آسمون و ریسمون به هم بافتم تا والدینم رو قانع کنم که این مشکل در هر زمان دیگه هم میتونه پیش بیاد. نگران بودم بدلیل وضعیت بیماری پدرم ، اتفاقی برای ایشون روی بده و دیگه نتونه به این سفر ( که دیگه داشت براش به یه آرزوی دست نیافتنی تبدیل میشد ) بره. همسرم هم به کمکم اومد تا بلاخره راضیشون کردیم برای اولین فرصت ممکن ، و برای سه نفر ثبت نام کنند. برادرم که در تهران زندگی میکنه پیگیر کارها بود. 5 خرداد زمانی بود که بهشون پیشنهاد شده بود و من هم موافقت کردم. وقتی برادرم برای انجام امور مربوطه به سازمان حج رفته بود ، به طور کاملا" اتفاقی ( که حالا باید نام تقدیر و قسمت رو براش انتخاب کنم ) گفتگوی مسئول یکی از کاروانها رو با کارمند سازمان حج میشنود که میگه برای تاریخ 16 اردیبهشت ، هفت جای خالی داره. برادرم به سرعت خودش رو به آژانس مربوطه میرسونه اما میبینه در عرض همین چند دقیقه ، شش جالی خالی پر شده و فقط برای یک نفر دیگه جا باقی مونده. تصمیم میگیره برگرده و برای همون 5 خرداد ثبت نام کنه. خودش میگه از آژانس بیرون اومدم اما انگار کسی بهم گفت دوباره برگردم و به متصدی مربوطه شماره تلفن همراهم رو بدم که اگر دوباره جای خالی پیدا شد خبرم کنه. تمام این رویدادها رو تلفنی به من اطلاع میداد. وقتی مدارک رو برای ثبت نام 5 خرداد به یکی از آژانسها تحویل میده ، از اون آژانس قبلی بهش تماس میگیرند و میگن چهار نفر انصرافی داریم و اگه بخواهید میتونید برای هر چهار نفرتون ثبت نام کنید.....

یقین پیدا کردم که این سفر قسمت ما چهار نفر شده. کارهای لازم بسرعت انجام شد. حالا باید خودمون رو برای سفر آماده میکردیم.