خاطرات سفر به سرزمین وحی ( 2 )

تهیه لباس احرام جزو مقدمات سفر بود. لباسی که باید سفید ، ساده و بدون دوخت باشه. هنگام عزیمت به مکه مکرمه باید برای پوشاندن بدن فقط از دو تکه پارچه ( یا حوله ) استفاده کرد. اینکار شباهت بسیار زیادی به کفن پوشیدن داره. محرم ( Mohrem ) باید با دست خودش ، کفن پوش بشه و همه ی تعلقات دنیوی رو از خودش دور کنه. این زیباترین لباسی بود که تا بحال خریده بودم. در انتخاب این لباس سعی کردم ساده ترین نوع اون رو انتخاب کنم. فروشنده برخی حوله های طرح دار و مخملی رو بهم پیشنهاد کرد اما حوله ای رو برداشتم که فاقد طرح بود و میتونست بدنم رو بخوبی پوشش بده. با یه حال تعجب توام با افتخار این لباس رو دستم گرفتم و به خونه برگشتم. به اصرار اهل منزل ، یه بار لباس رو تنم کردم. هنوز باورم نمیشه که این سفر قسمتم بشه......

دوستان زیادی دارم که قبلا" به سفر حج رفته اند. تعدادی از اونها وقتی از سفرم باخبر شدند راهنمائیهایی رو در مورد سفر و اعمالی که انجامشون واجب بود بهم دادند که در طول سفر خیلی کمکم کرد. چند کتاب هم در این زمینه خوندم و یک CD هم دیدم که البته دیگه برام تکراری شده بود. مجموعا" هفت عمل واجب رو باید انجام میدادم. محرم شدن ، طواف عمره مفرده ، نماز طواف عمره مفرده ، سعی صفا و مروه ، تقصیر ، طواف نساء و نماز طواف نساء. هر چقدر بیان واجبات و مستحبات و مکروهات و محرمات این سفر به تفصیل انجام میشه ، بیان اصل فلسفه حج و نگاه عارفانه به اون ، از نظرها دور مونده و کمتر کسی پیدا میشه که در این رابطه با آدم حرف بزنه. من سعی داشتم اعمالم رو بدرستی یاد بگیرم و انجام بدم اما اصلا" نگران این بخش از سفر نبودم. همه نگرانی من از این بابت بود که هنگام سفر نتونم متوجه روح اعمال بشم و پس از سفر هم نتونم درک مناسبی از حج پیدا کنم.

از طرف دیگه سرزمین وحی ، سرزمینی پاک و مقدسه و اگه کسی بخواد به نحو مناسبی از حال و هوای معنوی اون برخوردار بشه ، باید درون خودش رو هم مثل ظاهرش پاک و مطهر کنه و این کار ساده ای نبوده و نیست. خوندن یه بیت از شعر عراقی لرزه به اندامم می انداخت :

به طواف کعبه رفتم ، به حرم رهم ندادند

که تو در برون چه کردی ، که درون خانه آئی ؟

کارهای مقدماتی سفر به مشکلترین بخش خودش رسیده بود. بخشی که البته فقط مختص این سفر نیست و انسان باید در همیشه ی عمرش به اون بپردازه. سختی اینکار مثل نگه داشتن آتش در کف دست است. میدونستم که قادر نخواهم بود اینکار رو انجام بدم ، برای همین در یادداشت روز 11 اردیبهشت نوشتم که گفتن کلمات " لبیک ، اللهم لبیک....." برام سنگینه و از من بر نمیاد که این حرفا رو بزنم. اما از طرف دیگه امیدوار به رحمت الهی بودم و از خدا میخواستم به اندازه درک و فهمم ، دریچه ای از نور و معرفت رو در این سفر به روی من باز کنه....... هر روز صبح که با ماشین به محل کار می رفتم ، ذکر لبیک و سلام بر پیامبر اکرم رو با خودم زمزمه میکردم و تمام طول مسیر رو با چشمان گریان میرفتم. آروم آروم شور و شوق سفر در وجودم شعله ور شده بود و گرمای اون رو بخوبی حس میکردم.

بیشتر کارها رو تا 5 شنبه 13 اردبیهشت انجام دادیم. جمعه روز حرکت ما به تهران بود. تا بحال من و همسرم بدون فرزندانمون به سفر نرفته بودیم. حالا این اولین سفر بنا بود دوهفته طول بکشه. تقدیر این بود که ما در این اولین سفر عمره ، بدور از فرزندانمون باشیم. من در طی روزهای قبل و بدور از چشم بقیه برای لحظه خداحافظی با بچه هام گریه کرده بودم. بعد از ظهر جمعه خیلی خودم رو کنترل کردم که جلوی اونها گریه نکنم. غروب جمعه همینجوری حزن آلود هست...... بسختی با بچه ها و تنی چند از افراد فامیل که برای بدرقه ما اومده بودند خداحافظی کردیم ، از زیر قرآن رد شدیم و راه افتادیم. در تمام طول مسیر ساکت بودیم و همسرم به آرومی گریه میکرد...... آخر شب به تهران رسیدیم.