کمافی السابق زنده ایم و به تمرینات کوهنوردی و سنگنوردی مشغول....


پنج شنبه و جمعه گذشته رو در فریدن سپری کردیم. پنجشنبه شب چند عکس نجومی ساده از صور فلکی گرفتم. با اینکه تا ساعت 1.5 بامداد بیدار بودم ولی خودم رو آماده کردم تا صبح زود برای رصد آخرین هلال صبحگاهی جمادی الثانی از خواب بیدار بشم. نمیدونم چرا اما ساعت 4 صبح ( 30 دقیقه قبل از اینکه ساعتم زنگ بزنه ) از خواب پریدم و دیگه خوایم نبرد. ساعت 4.5 وسایل عکاسی رو برداشتم و رفتم پشت بوم. مسیر کوتاه رسیدن تا پشت بوم ، مثل عبور از دالان ورودی غار خاصه تراش بود ؛ تنگ و فنی !!

 

پس از مدتها عدم موفقیت در رویت هلال ( بخاطر وضعیت نامساعد جوی ) اینبار با آسمونی پاک و شفاف روبرو بودم. کوههای افق شرق و شمال شرقی موانعی ایجاد کرده بودند که طلوع هلال رو به تاخیر مینداخت. شاید این انتظار خسته کننده به نظر بیاد اما معمولا" شور و هیجان خاص خودش رو داره. ساعت 5 بامداد ارتفاع ماه از افق حدود 3 درجه میشد اما بالا اومدن ماه از پشت کوه تا نزدیک ساعت 05:25 به طول انجامید. چند عکس از هلال و سیاره تیر گرفتم.

 

بعد زا صرف صبحونه عازم روستای سرداب شدیم و به اتفاق اعضای خانواده و دو نفر از دوستان یه کوهپیمایی 4 ساعت روانجام دادیم. هنوز گلهای وحشی زیادی در محیط وجود داشت اما طراوت روزهای بهاری جای خودشون رو به گرما و خشکی تابستونه دادند. نهار رو در کنار یه رود و چشمه ی پر آب خوردیم. آب این چشمه بسیار سرد و گوارا و حاصل ذوب برفهای کوه بود.

بهترین برنامه ی روز جمعه ی ما ، حضور در یک سیاه چادر بختیاری بود. عشایر بختیاری از اوایل خرداد در منطقه شاهان کوه و پشت کوه مستقر میشند. در مورد وضعی این سیاه چادرها بعدا" مطالبی خواهم نوشت.

 

شنبه غروب هم به اتفاق فرزندم برای سنگنوردی که کوه صفه رفتیم. خوشبختانه با تلاشی که فرزندم و همسرم داشتند ، ایشون با کارنامه ی درخشانی سال تحصیلی رو به پایان رسوند و من هم طبق قولی که بهش داده بودم بنا شد که در دوره های سنگنوردی ثبت نامش کنم و تجهیزات فنی براش بخرم. دیروز چند فرود از صخره کوتاه و بلند رو تمرین کرد و یه سنگنوردی کوتاه هم انجام داد. در این سنگنوردی ، آنچنان به سادگی یه کلاهک رو دور زد که نه من و نه دیگران همراهان باورمون نمیشد به این تمیزی اینکار رو انجام بده.

 

نزدیک کارگاه فرود ما یه غار در دل کوه وجود داره. دیروز وقتی به تنهایی داشتم میرفتم که کارگاه رو نصب کنم ، وقتی به جلوی دهانه ی غار رسیدم ، یه خانم و آقای جوانی رو دیدم که در جلوی غار و در وضعیت نامناسبی کنار هم بودند. اون خانم با دیدن من ، با عجله به داخل غار دوید. من سرم رو پایین انداختم و از اونجا عبور کردم. کمی اوطرف تر اون آقا رو با عنوان " جناب " صدا زدم. اول جواب نداد اما در مرتبه دوم اومد جلوتر. به ایشون گفتم ببخشید ؛ دوستانم دارن از این مسیر میان بالا. خداحافظ

نمیخواستم مزاحمتی براشون داشته باشم و یا اینکه اونها دوباره در وضعیتی نامناسب توسط دیگران دیده بشن ( البته فکر میکنم محیط عمومی کوه جای این قبیل رفتارهای خصوصی نیست و ادب و نزاکت اجتماعی حکم میکنه مواظب رفتارهای خود باشیم )

 

دیروز یکی از کوهنوردان نسبتا" وارد ، در مسیری جدید وارد شده و گیر کرده بود. خوشبختانه همه چیز ختم به خیر شد اما این حادثه به ایشون و دیگران فهموند که کوه با کسی تعارف نداره و هر گونه بی احتیاطی ممکنه به قیمت جون یه نفر و خورد شدن اعصاب دیگران تموم بشه