خاطرات سفر به سرزمین وحی ( 3 )

صبح روز شنبه 15 اردیبهشت برای دریافت آخرین اخبار و اطلاعات سفر به آژانس بشیر سیر رفتیم. اولین خبر این بود که ساعت پرواز از 14:30 یکشنبه به 01:30 بامداد دوشنبه تغییر کرده و مدیر آژانس اصرار داشت که علیرغم این تغییر ، روز یکشنبه بعنوان اولین روز سفر ما محسوب خواهد شد!!!! توضیحات مختصر دیگری نیز در مورد زمان حضور در فرودگاه ارائه شد. با خرید ارز از بانک ، کارهای اداری رو به اتمام رسوندیم.

شنبه شب خواهرا و برادرام یه مهمونی برامون ترتیب دادند و کلی کادوهای جورواجور ( تماما" خوراکی!! ) بهمون دادند. نمیدونم فکر کردند که به یه کشور قحطی زده میریم یا اینکه بلد نیستیم خودمون چیز بخریم؟ شاید هم دلایل دیگه ای داشته که من خبر ندارم ( خودشون که میگفتن جزو رسم و رسوماته ). به هر حال حجم این مواد اونقدر زیاد بود که بخش زیادی از اون رو در تهران گذاشتیم که بتونیم بعدا" با اونها سور بدیم! دستشون درد نکنه ، اینکه آدم میبینه هر یک از اطرافیانش به انحاء مختلف علاقه ، محبت و توجه خودش رو ابراز میکنه باعث دلگرمی میشه. زبون ریزی کوچولوها در این شب ، بر گرمی مجلس افزوده بود ، اساسی.....

شامگاه یکشنبه برای دومین بار از زیر قرآن رد شدیم و با تعدادی از بستگان به سمت فرودگاه مهرآباد حرکت کردیم. جلوی سالن ترمینال 1 متصدی آژانس مشغول توزیع بلیط و پاسپورتها بود. مدارک رو تحویل گرفتم و به جمع خونواده پیوستم. پس از گرفتن چند عکس یادگاری و خداحافظی با بدرقه کنندگان به داخل سالن رفیتم. برادرزاده ام مرتب این شعر رو میخوند که :

اگر بار گران بودیم و رفتیم.....

من هم با اون هم ناله میشدم!!! البته هی بهش میگفتم که عمو جون این ما هستیم که میخوایم بریم نه شما.

با مساعدت یکی از دوستان ساک و چمدانها رو تحویل دادم و پدرم رو که قادر به ایستادن و راه رفتن طولانی نبود از ازدحام سالن ورودی به دروازه ( گیت ) خروج بردم. مامورین انتظامی مسئول کنترل گذرنامه هنوز در محل مستقر نشده و مسافرین هم به صف ایستاده بودند. با استقرار دو مامور نیروی انتظامی ، مسافرانی که تا بحال از این دروازه ها عبور نکرده بودند و فکر میکردند فقط همین دو مامور باید مهر خروج رو در پاسپورتها بزنند ، با بهم زدن صفها جنجالی رو درست کردند که گویا نمونه اش فقط در ایران دیده میشه و بس. از اونجا که داشتیم به یه سفر زیارتی میرفتیم سعی کردم به اعصابم مسلط باشم و چیزی نگم که باعث رنجش خاطر کسی بشه. مراحل سوار شدن به هواپیما یکی بعد از دیگری انجام شد و سوار شدیم. هواپیمای ما از نوع ایرباس و متعلق به شرکت هواپیمائی عربستان سعودی بود. مهمانداران هم از اتباع ترکیه بودند. با ورود به هواپیما متوجه شدم تقریبا" هیچکس روی صندلی که شماره اون روی بلیطها نوشته شده بود مستقر نشده. اولش تعجب کردم اما وقتی دیدم تعداد زیادی از مسافران برا همدیگه جا گرفتن و پس از نشستن کفشاشون رو درآوردن و خیلی خودمونی شدند ، تعجبم بر طرف شد!! کنار من پیرمرد مهربانی از اهالی محترم خمین نشسته بود. با شروع حرکت هواپیما بسمت باند ، ایشون با خوندن چند بیت شعر ، از مردم خواست بلند صلوات بفرستند. برای فرستادن آخرین صلوات هم گفت :

برای سلامتی خودتون و آقای راننده صلوات بلند بفرستین!

هواپیما با 15 دقیقه تاخیر خیزش خودش رو بسمت آسمانها آغاز کرد. از مهمانداران اجازه گرفتم تا در هواپیما عکس بگیرم ؛ بقیه همسفران بدون نیاز به این مجوز ، داشتن اینکار رو از همون اول انجام میدادند. میخواستم در پایان سفر یه آلبوم از عکسهای یادگاری رو به پدر و مادرم هدیه بدم. با آغاز پذیرائی مهمانداران ، خودمونی شدن مسافران دیگه داشت اعصاب مهمانداران رو بهم میریخت ؛ هر چند که ظاهرا" اونها هم میدونستند که چه چیزی در انتظارشونه و این رفتارها خیلی براشون غیر منتظره نبود. تقریبا" هیچکدوم از دستورالعملهای پروازی توسط غالب مسافرین رعایت نمیشد. هواپیمای ما آروم آروم به اتوبوسهای شمس العماره شبیه شده بود. در بین مسافرین خانمی بود که بدلیل ناراحتی جسمی و خستگی کف هواپیما ( در ردیف جلو ، وسط ) خوابیده بود. وقتی چراغ مخصوص بستن کمربندهای ایمنی روشن شد به همراهشون گفتم به ایشون بگین بلند شوند و روی صندلی بشینن چون ممکنه تلاطم جوی باعث تکان شدید هواپیما و آسیب دیدن ایشون بشه. گفت این خانم مادر منه. مادر دو شهید که از نظر روحی و جسمی کاملا" از بین رفته. نشستن طولانی مدت براش بسیار سخته و ...... خیلی متاثر شدم. بعضی ها همه ی زندگیشون رو برای دین و کشورشون فدا کردن و بعضیهای دیگه..... بگذریم.

مونیتورهایی که در هواپیما نصب بود مسیر پرواز رو به مسافرین نشون میداد. مسیری که از تهران شروع میشد و باز گذر از جنوب غربی ایران و جنوب کویت ، وارد کشور عربستان سعودی میشد. پس از دوساعت و نیم پرواز ، به شهر مدینه نزدیک میشدیم. از پنجره کنار پدرم ، در جستجوی یک گمشده بودم. هنوز ارتفاع هواپیما زیاد بود. چراغهای شهر مدینه بتدریج نمایان میشد. در وسط انبوه چراغهای زرد و نارنجی رنگ ، چشمم به محوطه ای مربع شکل با چراغهای سفید و درخشان افتاد.....