موقعی که تهرون زندگی میکردم ، محله ی ما منطقه ای در حاشیه ی جنوب شرق تهرون بود.


مردمی عمدتا" مذهبی و با سطح معیشتی پایین تر از متوسط در این قسمت از شهر سکونت داشتند. الان البته اوضاع فرق کرده و تهرون اونقدر گستره شده که اون محله ی حاشیه ای ما ، شاید الان مرکز شهر تلقی بشه! خونه های اون موقع محله ( که هنوز هم تعداد زیادیشون به همون شکل باقی موندند ) خیلی کوچیک بود. بعنوان مثال ، زمین خونه ی یکی از دوستان صمیمی من که خودش و برادرش در جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند فقط 35 متر مربع بود. توی این زمین نقلی ، دو تا اطاق ، یه دستشویی و یه آشپزخونه بود و 4 نفر در اون زندگی میکردند. از این مدل خونه ها توی محله ی ما زیاد بوده و هست.

 

مسجد محل ، مسجد ولی عصر (عج) است. در سالهای پیش از انقلاب مسجدمون یه پیشنمازی داشت به نام حاج آقا نجفی. خدا رحمتش کنه. پیرمردی ریش سفید بود که صغیر و کبیر محله بهش احترام میگذاشتند. حتی لاتهای اون موقع ( اراذل و اوباش امروزی!! ) حرمت این مرد رو نگه میداشتند. این حاج آقا نجفی مشکل گشای مردم بود و با مهربونی خاصی که داشت ، امورات و مشکلات مردم رو تا حد امکان حل میکرد. حسن خلق و مرام حاج آقا نجفی باعث شده بود که بیشتر وقتها مسجد برای نماز پر بشه. من هم میرفتم مسجد و دوست داشتم مکبر بشم و یا دعای بعد از نماز رو بخونم. یادمه یه سال توی ماه رمضان ، کلی تمرین کردم تا این دعای یا علی و یا عظیم رو یاد بگیرم و بخونم. وقتی خوب به این دعا مسلط شدم ، یه روز مصمم به خوندن شدم. نماز ظهر حاج آقا نجفی که تموم شد ، من بلافاصله شروع کردم به خوندن : بسم الله الرحمن الرحیم یا علی و یا عظیم یا غفور و..... حاج آقا نجفی برگشت و دید من دارم میخونم. گفت فرزندم ماه رمضان دو روزه که تموم شده!!!!!!!!!!!!

 

بچه بودم و حالیم نبود که این دعا مربوط به یه زمان خاص است. توی همون عالم بچگی ، خیلی خجالت کشیدم. اون پیرمرد وقتی حال من رو دید گفت بیا اینجا پیشم بشین. رفتم خدمتشون. مفاتیح رو برداشت و دعای مخصوص ایام هفته رو آورد. گفت ببین من چطور میخونم. شروع کرد به خوندن دعا. در آخر هم به من گفت این دعاها رو یاد بگیر و در روزهای بعدی بعد از نماز برای مردم بخون.

کلی تشویقم کردند و این تشویق باعث شد که به مرور هم در مسجد دعا بخونم ، هم مکبر بشم و هم در سالهای بعد و در دوره ی جوانی ، کمی تا قسمتی مداحی کنم. در اون دوران ، من و دو نفر دیگه از دوستام ، مکبرهای مسجد بودیم و به نوبت اینکار رو انجام میدادیم. کلی ذوق میکردم که پشت میکروفون برم و مکبر نماز جماعت باشم. برای رضای خدا هم نبود ؛ فقط یه حس کودکانه و جذاب. در همون سال اول انقلاب بنا بود فخرالدین حجازی بیاد مسجد ما سخنرانی کنه. کسانی که ایام انقلاب رو درک کردند یادشونه که فخرالدین حجازی سخنران قهاری بود و مجالس سخنرانیش از جمعیت پر میشد. وقتی خواست بیاد مسجد ما ، با اینکه تمام فضای مسجد رو ( مردانه و زنانه ) برای نشستن مردم اختصاص داده بودند اما باز هم جا کم اومد و گروه زیادی توی کوچه نشستند. اون شب برای نماز جماعت هم جمعیت کثیری اومده بودند و برای سخنرانی هم بجای بلندگوهای معمولی مسجد ، دستگاه اکو آورده بودند. من و اون دو دوست دیگه که مکبر بودیم تا اون زمان اکو ندیده بودیم که!!! یه الله اکبر پشت میکروفون میگفتیم ، صد تا الله اکبر بازتاب میشد!! آقا اون شب سر اینکه کی مکبر باشه بین ما دعوا شد. بلاخره زور من و یکی دیگه به اون بیچاره ی سومی غلبه کرد و بنا شد در نماز مغرب دوستم مکبر باشه و در نماز عشاء ، من.

اون شب با اون اکو حالی کردیم ، اساسی!!! پشت میکروفون من میخوندم اما از اکو صدای استاد شجریان بیرون میومد!!!!

 

بیش از 30 سال از اون دوران گذشته و هنوز با یادآوری خاطرات اون موقع هم خنده ام میگیره و هم تاسف میخورم که چقدر زود همه چیز گذشت....

 

دیروز وقتی از کوهنوردی به خونه برگشتم ، دیدم همسرم آماده شدند تا برند بیرون. گفتم کجا؟ گفتند : امشب در محوطه سبز کوچه بالایی نماز جماعت میخونند و محمد جواد ( فرزند بزرگم ) بنا است مکبر باشه. میخوام برم کارش رو ببینم و صداش رو بشنوم. گفتم صبر کنید تا با هم بریم. وقت اذان شده بود. سریع دوش و وضو گرفتم و رفتیم کوچه ی بالایی. فرزند کوچکم ( محمدرضا ) هم حضور داشت. در نماز عشاء ، محمد جواد مکبر بود. نماز که تموم شد ، محمدرضا اومد پیشم و در گوشم گفت : بابا ، چطور بود؟ حال کردی مکبری داداش رو!!

 

دیشب یاد و خاطره دوران نوجوانی برام زنده شد.